این هم پارت دو
گامبال: همین دیروز صبح بود.. دیروز شب، امروز صبح بود... ( فلش بک: خونه واترسون ها نابود گردیده! گامبال و داروین بیش از حد کورنفلکس شکری خوردن الان همه جا دارن میدون و چیزای شکستنی رو میشکنن. آناییس داره آزمایش میکنه ولی یهو یکم بیش از حد یه محلولی رو میریزه و آزمایشش منفجر میشه. ریچارد هم ۷۲ تا لازانیا، ۵۵ تا همبرگر، ۶۸ تا سیبزمینی و ۳۶ تا بطری نوشابه خورده. ( و هنوز گشنهست ) )
( نیکول خیلی عصبانیه میره تو آشپز خونه و پاش رو میکوبه به زمین. ریچارد به زور و زحمت بلند میشه و میره پیشش ) ریچارد: بهت فشار اومده؟ نیکول: ریچارد تو ۷۰ تا لازانیا خوردی! اصلا ما ۷۰ تا لازانیا نداریم! از کجا اوردیشون؟ ریچارد: سفارش دادم! نیکول: پولش چقدر شد؟ -با تخفیف ۵۷ توماا... بهش فک نکن ( خودم موندم پولشون کمتره چطور خریدنش ) - آه.. -چطوره یه چند روز از آشوب این خونه دور باشیم و جدا دوتایی بریم مسافرت؟ مثلا هتل. -ما که پولمون نمیرسه! -من یه هتل ارزون و خوب میشناسم که تازه بهمون تخفیف هم میده! - پس بچها چی؟ -اونا دیگه بزرگ و مسئولیت پذیر شدن! ( صدای منفجر شدن از هال میاد ) - مطمعن نیستم... فک کنم کمک کنه. - پس وسایلمون رو جمع کنیم تا بریم!
( گامبال و داروین دارن رو تلویزیون بپر بپر میکنن. ریچارد و نیکول وسایلشون رو جمع کردن. نیکول و ریچارد بار و بندیل بسته میان تو هال. گامبال داروین به خودشون میان. ) نیکول: ما تصمیم گرفتیم یه چند روز بریم مسافرت، یه چند روز دیگه برمیگردیم. گامبال: باشه! ریچارد: دیدی با این قضیه چه راحت کنار اومدن!
( یکم بعد که ریچارد و نیکول رفتن گامبال و داروین آناییس آروم نشسته بودن رو مبل. چند دقیقه بعد... ) گامبال: اگه برنگردن چی؟ ما رو ول کردن رفتن! آناییس: اونا رفتن سفر! همین! داروین: آخه چرا؟ حالا چی کار کنیم؟ گامبال: یتیم شدیم! آناییس: بچه ها اونا فقط رفتن مسافرت! گامبال: حتی آناییس هم قبول دارهههه!!!! آناییس: 😐 ( خلاصه اینا پنیک کردن بعد گشنهشون شد رفتن یخچال رو نگاه کردن و با این مواجه شدن: یخچال خالی بود و فقط یه غذای خراب اون ته بود. اینا هم سر اینکه کی اونو بخوره دعواشون شد ) گامبال: من در یخچال رو باز کردم من باید بخورمش! داروین: نه خیر من امروز صبحونه کم خوردم! من باید بخورمش! آناییس: بچها باید بین هم تقسیم کنیم! داروین: اصلا رئیس باید غذا رو بخوره! آناییس: و رئیس کی عه؟ گامبال: من! داروین: کی گفته تو باید رئیس باشی؟ گامبال: من از همهتون بزرگ ترم! آناییس: خب منم از همتون باهوش ترم! من باید رئیس باشم! گامبال: تو حتی دستت به دستگیره در هم نمیرسه! ( این دو تا دعوا میکنن یهو داروین غذا رو برمیداره از پنجره پرت میکنه بیرون )
گامبال: تو چی کار کردی؟! قرار بود اونو بخوریم! دا۱روین: اون غذا فقط باعث بحث میشد! آناییس : حالا چی کار کنیم؟! گامبال: باید یه قبیله مختلف تشکیل بدیم! همه بر علیه هم برای بقا میجنگیم! آناییس: ولی اونطوری فقط- ( ولی پسرا میرن. آناییس هم مجبور میشه واسه خودش یه جا پیدا کنه، گامبال میره تو حیاط و داروین طبقه پایین و آناییس طبقه بالا )
( گامبال تو حیاط بود. اول از همه تو حیاط رو گشت و اون خوراکی ای که داروین انداخته بود بیرون رو پیدا کرد و خورد. رفت تو انباری ( همونی که تو حیاط عه ) و پارچه و چوب برداشت و برگشت تو حیاط و یه چادر درست کرد تا وسایلش رو بزاره توش. بعد میره حیاط خونه همسایه تا غذا از اونجا بدزده ولی سگ نگهبان عه میاد و لباس هاش رو میخوره و گامبال برای اینکه خودشو بپوشکنه اباس برگی میپوشه. بعد تصمیم میگره بره تو خونه تا وسایل بیشتری برداره )
( اتفاق های پارت قبلی میفتن و گامبال میاد جلو تصویر دوباره ) گامبال: و اینگونه بود که به اینجا رسیدیم. فکرش نمیکردم به اینجا بکشه، فک میکردم خونه منفجر بشه.. به هر حال، الان باید زنده بمونیم پس، برمیگردیم به ادامه داستان! ( و داستان ادامه پیدا میکنه )
نظرات بازدیدکنندگان (0)