نمیخوام معطل کنم، بریم سراغ پارت جدید😶🪄✨📖
سلام بچه ها😉❤️🌑خوبین ؟اماده این بریم پارت جدید؟! خب پس بریم سراغ پارت جدیدمون📖❤️🌑🪄✨
🪄 «اتاقِ فراموششده» درِ سنگی با صدای غررررر... باز شد. هوای سردی از داخل اتاق بیرون آمد و مشعلهای راهرو یکییکی خاموش شدند. سلما آرام گفت: — فکر کنم هنوز فرصت داریم برگردیم! ویانا با هیجان به تاریکی داخل اتاق نگاه کرد. — ولی اگر برگردیم، شاید دیگه هیچوقت این اتاق رو پیدا نکنیم. طناز لبخند زد. — پس وارد میشیم. کایرا آهسته گفت: — تو همیشه همینقدر بیفکری؟ طناز جواب داد: — و تو همیشه همینقدر غر میزنی؟ کایرا برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی زد. — شاید. چهار دختر وارد اتاق شدند.
اتاق بسیار بزرگتر از چیزی بود که از بیرون به نظر میرسید. دیوارها پر از نقاشیهای قدیمی بودند؛ نقاشیهایی از چهار گروه. اما چیزی عجیب وجود داشت. در وسط اتاق، چهار مجسمه قرار داشت: 🦁 شیر بالدار 🐺 گرگ سفید 🐦⬛ کلاغ 🐉 اژدها جلوی هر مجسمه، یک سنگ درخشان قرار داشت. طناز نزدیک شیر بالدار رفت. سنگ سرخ شروع به درخشیدن کرد. همزمان سنگهای دیگر هم روشن شدند. وووووش! نور چهار سنگ در هوا به هم پیوست و تصویری جادویی شکل گرفت. دختری جوان در تصویر ظاهر شد. لباسش قدیمی بود و روی لباسش همان چهار نشان دیده میشد. دختر گفت: — اگر این پیام را میبینید، یعنی چهار نشان دوباره کنار هم قرار گرفتهاند. ویانا با تعجب پرسید: — این کیه؟ تصویر ادامه داد: — سالها پیش، اتفاقی افتاد که نباید فراموش میشد... اما برای محافظت از مدرسه، خاطرهی آن شب از ذهن همه پاک شد. طناز یک قدم جلو رفت. — چه اتفاقی؟ تصویر برای چند لحظه لرزید. صدای دختر آرامتر شد: — راز، درون قلعه نیست... راز، خودِ قلعه است. چهار دختر به هم نگاه کردند. ناگهان صدای بلندی از پشت سرشان آمد. بـــــــوم! درِ اتاق بسته شد. سلما دوید سمت در. — باز نمیشه! کایرا دستش را روی دیوار گذاشت. — اینجا جادو شده. ویانا کتابش را باز کرد. — صبر کنید... این علامت رو میشناسم. روی دیوار، نوشتهای تازه ظاهر شده بود: > «یکی از شما کلید را دارد.» طناز به سه نفر دیگر نگاه کرد. — کدوم یکی؟ ناگهان چهار نشان روی لباسهایشان همزمان شروع به درخشیدن کردند. اما فقط نشان طناز نور بیشتری گرفت. سلما با تعجب گفت: — طناز... کایرا آرام عقب رفت. — پس کلید تویی. طناز به نشان شیر بالدار روی شنلش نگاه کرد. — ولی من نمیدونم چطور باید ازش استفاده کنم! در همان لحظه، صدای پچپچی از تاریکی اتاق شنیده شد: «کلید... پیدا شد.» چراغهای اتاق خاموش شدند. و در تاریکی، دو چشم طلایی آرام باز شدند.👁️✨
🪄: «چشمهای طلایی» دو چشم طلایی در تاریکی اتاق میدرخشیدند. سلما دست ویانا را گرفت. — اون... اون چیه؟! ویانا با صدای لرزان گفت: — نمیدونم. کایرا آرام جلوی طناز ایستاد. — عقب برو. طناز گفت: — ولی اون دنبال منه. — دقیقاً برای همین میگم عقب برو! چشمها یک قدم جلو آمدند. صدای قدمها در اتاق پیچید. تق... تق... تق... ناگهان طناز صدایی در ذهنش شنید: «بالاخره پیدایت کردم...» طناز دستش را روی سرش گذاشت. — شما هم شنیدید؟ سلما پرسید: — چی رو؟ — یه صدا... توی سرم. چشمهای طلایی ناگهان ناپدید شدند. و در همان لحظه، چهار نشان روی دیوار با شدت درخشیدند. شیر بالدار، گرگ سفید، کلاغ و اژدها در هوا ظاهر شدند و نورشان تمام اتاق را پر کرد. ویانا به دیوار اشاره کرد. — بچهها! نوشته تغییر کرده! همه به سمت دیوار برگشتند. جملهی قبلی پاک شده بود و جملهی جدیدی ظاهر شده بود: «کلید، یک نفر نیست؛ چهار نفر است.» کایرا با تعجب گفت: — پس چرا نشان طناز روشن شد؟ ویانا چند لحظه فکر کرد. — شاید چون اولین نفر از بین شما بوده که راز رو بیدار کرده. طناز گفت: — یعنی هر چهار نفرمون یه بخشی از این راز رو داریم؟ قبل از اینکه کسی جواب بدهد، کف اتاق شروع به لرزیدن کرد. غررررر... سنگهای کف کنار رفتند و یک پلکان مارپیچ در زیر زمین ظاهر شد. از پایین پلهها نور آبی عجیبی میتابید. سلما با نگرانی گفت: — لطفاً نگید باید بریم پایین! طناز لبخند زد. — دقیقاً باید بریم پایین. — میدونستم! کایرا جلو رفت. — این بار من اول میرم. طناز متعجب نگاهش کرد. — نگران منی؟ کایرا بدون اینکه برگردد گفت: — نه. فقط نمیخوام مجبور بشم بعداً تو رو از یه چاه جادویی بیرون بکشم. سلما خندید. — این یعنی نگرانته! کایرا چیزی نگفت. چهار دختر یکییکی از پلهها پایین رفتند.
در انتهای پلکان، تالاری بزرگ قرار داشت. وسط تالار، یک درِ سیاه وجود داشت که چهار قفل روی آن دیده میشد. روی قفل اول، شیر بالدار بود. قفل دوم، گرگ سفید. قفل سوم، کلاغ. و قفل چهارم... اژدها. طناز آهسته گفت: — این همون دره... ویانا کتابش را باز کرد. صفحهها بدون اینکه کسی لمسشان کند، شروع به ورق خوردن کردند. ناگهان کتاب روی یک صفحه متوقف شد. روی آن نوشته بود: > «وقتی چهار نگهبان در برابر درِ فراموششده بایستند، یکی از آنان باید حقیقتی را به یاد آورد.» سلما گفت: — ولی هیچکدوممون چیزی یادمون نمیاد! همان لحظه، کایرا رنگش پرید. طناز به او نگاه کرد. — کایرا؟ کایرا آرام دستش را روی سرش گذاشت. — من... چشمهایش را بست. — من قبلاً اینجا بودم. سه دختر خشکشـان زد. — چی؟! کایرا به درِ سیاه خیره شد. و با صدایی لرزان گفت: — وقتی بچه بودم... یک نفر منو به این قلعه آورد. بعد به چهار قفل نگاه کرد. — و پشت همین در... یک نفر منتظر من بود. ناگهان قفل اژدها روشن شد. و صدایی از پشت در آمد: «کایرا نورثوین... بالاخره برگشتی.» 🔥 ادامه دارد...
عالییییی💖💖💖💖💖💖💖💖