سلام بریم سراغ پارت جدیدمون🐺🦅🐉🦁
«اتاقی که وجود نداشت» صبح روز بعد، زنگ بزرگی در سراسر قلعه پیچید. دونگ... دونگ... دونگ... طناز چشمهایش را باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست. مدرسهی جادویی. قلعه. نامهی عجیب. و مهمتر از همه... چهار نشان. طناز از تخت پایین آمد و شنل سیاه و قرمز اثریس را پوشید. وقتی نشان شیر بالدار روی لباسش را دید، دوباره جملهی شب گذشته در ذهنش تکرار شد: «رازِ فراموششده بیدار خواهد شد.» درِ اتاق باز شد. سلما با عجله وارد شد. — طناز! بیا، ویانا یه چیز عجیب پیدا کرده! طناز ابروهایش را بالا برد. — چی پیدا کرده؟ — نمیدونم! گفت فقط خودت باید ببینیش! طناز سریع همراهش رفت.
📚 راهروی قدیمی ویانا کنار یک پنجرهی بزرگ ایستاده بود و کتابی قدیمی در دست داشت. وقتی طناز رسید، کتاب را باز کرد. — اینو دیشب توی کتابخونه پیدا کردم. طناز به صفحه نگاه کرد. تصویری قدیمی از قلعه کشیده شده بود. اما چیزی عجیب بود. روی نقشه، چهار برج دیده میشد. اثریس. مونویل. ریونکرست. سیلورثورن. ولی پشت چهار برج... یک اتاق کوچک با علامت چهار نشان وجود داشت. طناز پرسید: — این اتاق کجاست؟ ویانا سرش را تکان داد. — نمیدونم. سلما گفت: — شاید یه اتاق مخفی باشه. ویانا آهسته گفت: — مشکل اینه که توی نقشههای جدید اصلاً وجود نداره. طناز لبخند زد. — پس باید پیداش کنیم. سلما با تعجب نگاهش کرد. — الان؟! — معلومه که الان! ویانا خندید. — میدونستم همینو میگی.
سه دختر در راهرو حرکت کردند. اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدایی از پشت سرشان آمد: — دنبال چیزی میگردید؟ هر سه برگشتند. کایرا آنجا ایستاده بود. طناز دست به سینه شد. — به تو ربطی نداره. کایرا آرام جواب داد: — اتفاقاً داره. و یک تکه کاغذ قدیمی از جیب شنلش بیرون آورد. روی کاغذ همان شیر بالدار کشیده شده بود. طناز با تعجب گفت: — اینو از کجا آوردی؟ کایرا نگاهش را به کاغذ دوخت. — توی اتاقم پیدا کردم. ویانا جلو آمد. — پشتش رو ببین! کایرا کاغذ را برگرداند. پشت آن فقط یک جمله نوشته شده بود: «اتاق را پیدا نکنید؛ اتاق شما را پیدا خواهد کرد.» ناگهان... تق! صدای بلندی از انتهای راهرو آمد. یک دیوار سنگی قدیمی شروع به لرزیدن کرد. سلما با ترس گفت: — بچهها... روی دیوار، چهار نماد یکییکی ظاهر شدند. 🦁 🐺 🐦⬛ 🐉 چهار نشان درخشیدند. و درست وسط دیوار، یک درِ سنگی که تا آن لحظه وجود نداشت، آرامآرام ظاهر شد. طناز جلو رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت. کایرا فوراً گفت: — صبر کن! طناز برگشت. — چرا؟ کایرا با چهرهای جدی گفت: — چون من فکر میکنم چیزی پشت این در منتظر ماست. طناز لبخند کوچکی زد. — پس بالاخره یه چیز پیدا کردیم که هر چهار نفرمون رو میترسونه. سلما گفت: — من اصلاً نمیترسم! ویانا آرام جواب داد: — دستت داره میلرزه. — خب... یکم! همه خندیدند. اما خندهشان خیلی زود قطع شد. چون از پشت در صدایی آرام شنیده شد: «چهار نگهبان... بالاخره آمدید.» طناز به سه دختر دیگر نگاه کرد. دستگیره را چرخاند. در باز شد... 🌑✨
ببخشید یه ذره سر درد دارم ،بعداً ادامه پارت رو میدیدم بازم معذرت.✨📖🪄❤️
عالی بود💗💗💗💗💗💗💗💗
عالی بوددد:)))
خدارو شکر ✨✨✨🪄🎀