سلام بریم سراغ پارت دو😶
«چهار نشان، چهار سرنوشت» قطار بالاخره از میان جنگل تاریک عبور کرد و با صدای بلندی ایستاد. طناز از پنجره بیرون را نگاه کرد. مقابلشان قلعهای عظیم قرار داشت؛ برجهای بلندش تا میان ابرها کشیده شده بود و نورهای طلایی از پنجرههایش بیرون میتابید. شمعهایی در هوا شناور بودند و مه نقرهای اطراف قلعه را پوشانده بود. سلما با هیجان گفت: — وای... واقعاً اینجا مدرسهست؟! ویانا کتابش را محکمتر در آغوش گرفت. — فکر کنم چیزهای زیادی برای کشف کردن داریم. کایرا بدون اینکه لبخند بزند، به قلعه خیره شد. — بیشتر از چیزی که فکر میکنید. طناز به او نگاه کرد. — منظورت چیه؟ کایرا جواب نداد. همان لحظه صدای زنگ بزرگی در سراسر محوطه پیچید. دونگ... دونگ... دروازههای قلعه خودبهخود باز شدند.
🏰 مراسم انتخاب گروهها دانشآموزان سال اول وارد تالار اصلی شدند. چهار پرچم بزرگ از سقف آویزان بود: ❤️ اثریس — با نماد شیر بالدار 💚 سیلورثورن — با نماد اژدها 💙 ریونکرست — با نماد کلاغ 💛 مونویل — با نماد گرگ سفید وسط تالار، چهار نشان روی یک سکوی سنگی قرار داشت. مدیر مدرسه جلو آمد و گفت: — هر یک از شما امشب نه فقط یک گروه، بلکه بخشی از سرنوشت خود را انتخاب خواهید کرد. طناز آرام زیر لب گفت: — سرنوشت؟ ویانا زمزمه کرد: — عجیبه... ناگهان اولین اسم خوانده شد. — ویانا لاول! ویانا جلو رفت. روی سکوی سنگی ایستاد. نشان کلاغ شروع به درخشیدن کرد. صدایی از داخل تالار پیچید: — ریونکرست! جمعیت دست زدند. ویانا با لبخند به سمت میز ریونکرست رفت، اما قبل از نشستن، برای لحظهای به طناز نگاه کرد.
اسم بعدی خوانده شد: — سلما ریوز! سلما با کمی اضطراب جلو رفت. نشان گرگ سفید درخشید. — مونویل! سلما نفس راحتی کشید و با خوشحالی به سمت ویانا رفت. اما هنوز دو اسم باقی مانده بود. مدیر مدرسه نگاهش را روی فهرست انداخت. — طناز بلکوود! قلب طناز تندتر زد. قدم برداشت و روی سکو ایستاد. چهار نشان برای لحظهای خاموش شدند. بعد... شیر بالدار با نور سرخ و طلایی درخشید. صدای بلندی در تالار پیچید: — اثریس! طناز لبخند زد. از میان جمعیت، سلما با هیجان برایش دست تکان داد. طناز به سمت میز اثریس رفت. اما درست هنگام عبور، صدای عجیبی شنید. «بالاخره برگشتی...» طناز ایستاد. برگشت. هیچکس پشت سرش نبود.
آخرین اسم خوانده شد. — کایرا نورثوین! کایرا آرام جلو رفت. نشان اژدها شروع به درخشیدن کرد. اما برخلاف سه نشان قبلی، ناگهان نور سبز آن به رنگی تیره و تقریباً سیاه درآمد. همه ساکت شدند. چند ثانیه بعد، صدای نشان بلند شد: — سیلورثورن! کایرا بدون هیچ حرفی به سمت میز گروهش رفت. اما درست قبل از اینکه بنشیند، نگاهش با طناز تلاقی کرد. برای یک لحظه، چیزی شبیه نگرانی در چشمهای خاکستریاش دیده شد. بعد خیلی آرام گفت: — تو هم شنیدی؟ طناز متعجب پرسید: — چی رو؟ کایرا به سکوی سنگی اشاره کرد. — همون صدا... طناز خشکش زد. پس فقط خودش آن صدا را نشنیده بود. در همان لحظه، چهار نشان روی دیوار قلعه همزمان روشن شدند: 🦁 شیر بالدار 🐉 اژدها 🐦⬛ کلاغ 🐺 گرگ سفید و در میان نور چهار نشان، نوشتهای قدیمی روی دیوار ظاهر شد: > «چهار نشان که دوباره کنار هم قرار گیرند، رازِ فراموششده بیدار خواهد شد.» طناز، سلما، ویانا و کایرا به نوشته خیره شدند. و هیچکدام نمیدانستند... راز از همین امشب شروع شده است. ✨
من یکی از پارت هات رو بزارم تو لیست هام کافیه یا همصون رو بزارم؟
هرجور راحتی سیسی💙
عالی بود💙💙💙💙💙💙💙💙
پارت یک چی؟
هرکی پارت یک رو خواست هم تو کامنت ها بگه و هم دنبالم کنه که براش بفرستم
من پارت یک رو می خوام
قبلا دنبالت کردم
واست میفرستم حتما✨❤🌑
پارت 1 چی؟
متاسفانه هنوز منتشر نشده 😶
چه قشنگ بود راستی واقعا وایب مدرسهی جادوگری ایلورمورنی رو میداد خیلی خلاقانه بود😄😄😁💙
این هری پاتره فقط با یه اسم و رنگ های دیگه و شخصیت های دختر با اسمهای دیگه