داستان های زیادی از جادوگران بزرگ دنیای سیاه بر سر زبان هاست .آنها چگونه متولد شدند ؟ چگونه به تاریکی رسیدند و آیا فرزندانی دارند یا نه ؟ داستانی که روایت خواهم کرد داستان دختری از نوادگان گلرت گریندل والد است . الیزابت کنستانس گریندل والد
صبح روز بعد ، ساعت نه صبح کلیر داخل اتاق آمد و الیزابت را بیدار کرد . یک بشقاب پنکیک و یک لیوان شیر روی میز کنار تخت گذاشت و شروع کرد . _خانم باید بیدار شد . خانم باید آماده شد . خانم ، مهمان ها بعد از ظهر رسید . الیزابت که هنوز خواب بود گفت : ای بابا . داری میگی بعد از ظهر . چرا الان باید بیدار بشم آخه ؟ _ خانم مجبور بود . باید لباس انتخاب کرد ، باید بهترین خود بود . کلیر همانطور که تند و تند غر می زد و که الیزابت باید بهترین لباسش را بپوشد و از زيورآلات خاص استفاده کند به طرف کمد رفت و لباس هایی که به نظرش خوب می آمد از گیره لباس می گرفت و بیرون می گذاشت . _ خانم کدوم یکی رو پوشید ؟ الیزابت به ردا های مجلسیش نگاهی کرد و از کنارشان رد شد و سر کمد رفت . یک ردای مشکی نسبتا ساده و یک ردای آبی آسمانی را برداشت . بعد رو به کلیر کرد و گفت : کدوم یکی بهتره ؟ کلیر با چشم های درشتش به الیزابت زل زد و گفت : خانم دیوانه بود . این ها ساده بود . خانم باید لباس بهتری پوشید . بعد به لباس ها نگاهی انداخت و یک ردای سبز تیره را نشان داد و گفت : آن ردا بسیار خوب بود . _ نه اون خیلی پرکاره. یه چیز ساده تر .
بلاخره بعد از جر و بحث زیاد ، الیزابت ردای سبز را پوشید و با انتخاب کلیر ، یک جفت گوشواره ی یاقوت هم به گوشش انداخت . آن ها را عمه کاساندرا برای تولد سال گذشته به او داده بود . عمه کاساندرایش هم قرار بود بیاید . هرچند او هم رفتار خیلی خوبی با الیزابت نداشت اما قابل تحمل تر از عمه آماندا بود . الیزابت موهایش را باز گذاشت و در آینه به خودش نگاه کرد . آه ، چشمان نا متقارنش خیلی جلوه ی بدی داشت . پوستش مثل همیشه رنگ پریده و شبح مانند بود . دستی به صورتش کشید و از آینه فاصله گرفت. لباس ها را با کلیر جمع کردند و سر جایشان گذاشتند . کلیر به پارچه ی هیچ کدام از لباس ها دست نمی زد . الیزابت رو به کلیر کرد و گفت : میگم ، ممکنه اربابتون بهتون اجازه پوشیدن لباس بده، بدون اینکه آزادتون کنه ؟ کلیر گفت : نه خانم . ممکن نبود خانم . تابه حال چنین اتفاقی نیفتاد خانم .
بعد از ظهر ، ساعت ۵ _ خانم ، جشن شروع شد . خانم باید اومد. _ باشه . نگاهی به خودش انداخت . چهره اش ترسناک بود، اما لباس و ... مناسب بودند . از پله ها پایین رفت . به طرف سالن میهمانی رفت . با باز شدن در ، چهره هایی که از هرچیزی آشنا تر بود و بیشتر از هر چیزی تنفر را در او برمی انگیخت در برابرش ظاهر شد . می خواست امشب ، بخشی از کاری که پدرش کرد را تلافی کند . می خواست چهره هایشان را موقع فهمیدن وارث نیروی مادر بزرگ ببیند . جلو رفت . به تئودور که به احترامش از جا بلند شده بود اعتنایی نکرد و در صندلیش جای گرفت . به کلیر سپرده بود که نامه ی وصیت مادربزرگ را موقع احضار شدن برایش بیاورد . جن های خانگی درحال پذیرایی بودندو کلیر موقع تعارف کیک به الیزابت ، وصیت نامه را در دستش گذاشت . جو بسیار سنگینی بود . جوی که در آن احساس خفگی میکرد آماندا برایانت، مادر تئودور، نگاهی به او انداخت و با همان لحن نیش دار همیشگی گفت : نمیدونم چرا هنوز این چهره ی وحشتناک تو برام عادی نشده، الیزابت . الیزابت پوزخندی زد ولی چیزی نگفت . چوبدستیش را از روی ردایش فشرد . برنامه ها برایشان داشت . پدرش گفت : حق با توئه آماندا . منم هنوز نتونستم به چهره اش عادت کنم . چهره اش خیلی ترسناکه . تئودور گفت : بس کنید . به نظر من اصلا ترسناک نیست . الیزابت نگاهی تحقیر آمیز به تئودور انداخت ، بعد رو به ویلیام کرد و گفت : عمه کاساندرا کجاست ؟ پدر ؟ از عمد ((پدر)) را با لحنی کش دار گفته بود . می خواست نشان دهد به عنوان پدر قبولش ندارد .
ویلیام گفت : کاساندرا نمیاد . بهتره شروع کنیم . یک ساعتی گذشته بود که پدرش مطابق انتظار الیزابت ، گلویش را صاف کرد و گفت : با توجه به این که مادر گفته بود نیرویش به یکی از نوه هایش می رسد ، چون مطمئنم اون نیرو به دختر وحشتناک من نرسیده و متاسفانه این نیرو به مورگان نرسیده ، باید به تئودور تبریک بگم . الیزابت خندید . _ اوه ، پدر ، از کجا اینقدر مطمئنی این قدرت به دختر وحشتناکت نرسیده ؟ _ امکان نداره . این ممکن نیست. الیزابت لبخندی زد و گفت : البته که ممکنه . نامه را از جیبش در آورد و به طرف پدرش گرفت . دستور داد : بازش کن . بازش کن و بخونش . بلند بخونش . پدرش اطاعت کرد . نمی دانست چرا اما توانایی رد کردن نداشت . با صدای بلند نامه را خواند . تعجب و ترس در چهره ی همه دیده می شد. چهره ی پدرش مانند مرده ها سفید شده بود . تئودور با احترام به الیزابت تبریک گفت . الیزابت خندید و گفت : مثل اینکه بخت باهات یار نبوده تئودور . تئودور گفت : اصلا اهمیتی نداشت . با موی کوتاه که نمیشه ازش استفاده کرد . پدرش هنوز چیزی نمی گفت . با چهره ای ترسان به موهای الیزابت زل زده بود .
درود . با توجه به اضافه شدن شخصیت های جدید به داستان ، ( تئودور ، مورگان ، کاساندرا و آماندا) ، تصاویر شخصیت ها و بیوگرافی آنها در یک پست جداگانه قرار خواهد گرفت .