ز خاک آمد، ولی سودای افلاک داشت دل انسان همیشه میل ادراک داشت
موجودی بود که نامش انسان بود؛ موجودی که از خاک برخاست، اما هیچگاه به خاک بودنِ خویش رضایت نداد؛ در مشتهای کوچکش جهانی را تصور کرد که از خودش بزرگتر بود و در جمجمهی کوچکش پرسشهایی جای گرفت که گاهی تمام هستی از پاسخ دادن به آنها عاجز میماند. به او گفتند فانیست، و شاید از همان روز نخست، تمام زندگیاش تلاشی خاموش برای انکار همین یک کلمه بود. شهر ساخت، نام گذاشت، کتاب نوشت، فرزند آورد، عاشق شد، جنگید، بخشید و حتی برای چیزهایی که هرگز ندیده بود، ایمان ساخت؛ گویی نمیتوانست با این حقیقت کنار بیاید که ممکن است جهان هیچ معنای از پیش نوشتهشدهای نداشته باشد و معنای بودن، چیزی جز معنایی نباشد که خودش به بودن میبخشد.
انسان عجیبترین تناقضِ طبیعت بود؛ موجودی که میتوانست در یک لحظه برای نجات دیگری جان خویش را به خطر بیندازد و در لحظهای دیگر برای زخمی کردن همان دیگری، هزار دلیل پیدا کند. در او هم میل به آفرینش بود و هم وسوسهی ویران کردن؛ هم شفقت داشت و هم قساوت؛ هم میتوانست دستِ غریبهای را در تاریکی بگیرد و هم چشم بر رنجی ببندد که چند قدم آنسوتر اتفاق میافتاد. شاید انسان نه نیک بود و نه شر؛ شاید تنها موجودی بود که توان انتخاب میان این دو را داشت، و همین اختیار، هم بزرگترین شکوهش بود و هم سنگینترین نفرینش.
او آزادی را میخواست، اما از آزادی میترسید؛ زیرا آزادی یعنی هیچ دیواری برای پنهان شدن پشت آن باقی نماند و هیچکس جز خودش مسئول انتخابهایش نباشد. پس گاهی زنجیرهایی برای خود میبافت و نامشان را «سرنوشت» میگذاشت، گاهی ترسهایش را «عقل» مینامید و گاهی تسلیم شدنش را «قسمت». انسان استادِ نامگذاری بود؛ برای آنچه نمیفهمید، اسم میساخت تا از ناشناخته بودنش نترسد.
دو چشم داشت و با آنها تا دورترین ستارهها را دید، اما شاید دشوارترین منظره برایش همیشه چهرهی خویش بود. آینه اختراع کرد، اما هیچ آینهای نتوانست آنچه را درونش میگذشت به او نشان دهد. صورتش را میدید، نه ترسهایش را؛ لبخندش را میدید، نه اندوهی را که پشت آن پنهان کرده بود. و چه تراژدی غریبیست که انسان میتواند میلیونها چهره را بشناسد و سالها با یک نفر زندگی کند، بیآنکه واقعاً بداند آن یک نفر، خودش، کیست.
حرف میزد تا فهمیده شود، اما واژهها همیشه خیانتکارتر از آن بودند که بتوانند تمام حقیقتِ یک انسان را حمل کنند. میگفت «دوستت دارم» و شاید پشت آن هزاران جملهی ناگفته خوابیده بود. میگفت «خوبم» و گاهی این کوتاهترین واژه، بزرگترین دروغ زندگیاش بود. سکوت میکرد، نه چون چیزی برای گفتن نداشت، بلکه چون بعضی دردها آنقدر عمیقاند که زبان، در برابرشان فقط میتواند خاموش بماند.
و عشق... انسان عاشق میشد، شاید برای نخستین بار در زندگیاش میخواست مرز میان «من» و «دیگری» را از میان بردارد. دیگری را دوست میداشت، او را میپرستید، از او میرنجید و باز به سویش بازمیگشت؛ زیرا انسان گاهی چیزی را که بیش از همه آزارش میدهد، بیش از هر چیز دیگری میخواهد. چه موجود عجیبی بود؛ از شکستن میترسید و با این حال دلش را به دست کسی میسپرد که اختیار شکستن آن را داشت!
اما شاید باشکوهترین نقص انسان همین بود: با آنکه میدانست هیچکس کامل نیست، باز هم در جستوجوی کمال میگشت. از دیگری انتظار داشت او را بینقص دوست بدارد، در حالی که خودش با هزار ترک و شکاف، هنوز در حال آموختنِ دوست داشتن بود. میخواست جهان عادل باشد، در حالی که خود گاهی در برابر بیعدالتی سکوت میکرد؛ حقیقت میخواست، اما تنها تا جایی که حقیقت تصویرش از خودش را ویران نکند؛ جاودانگی میخواست، با آنکه هر سلولش از ابتدا به سوی فنا در حرکت بود...
او از مرگ میترسید؛ اما شاید نه از خود مرگ، بلکه از این احتمال که زندگی کرده باشد و هیچگاه واقعاً «زیسته» نباشد. از اینکه روزی آخرین صفحهی کتابش بسته شود و بفهمد بیشتر عمرش را در انتظارِ شروع زندگی گذرانده است. به همین دلیل بود که خاطره میساخت؛ عکس میگرفت، نامه مینوشت، شعر میگفت و نامش را روی سنگ، کاغذ و قلب دیگران حک میکرد. میخواست پس از رفتنش چیزی باقی بماند، غافل از اینکه شاید جاودانگی واقعی نه در ماندنِ نام، بلکه در تغییری کوچک باشد که حضورش در زندگیِ دیگری ایجاد کرده است.
انسان جهان را اندازه گرفت، اقیانوسها را پیمود، به آسمان رفت و به اعماق ماده نفوذ کرد؛ اما هنوز نمیدانست چرا وقتی کسی که دوستش دارد از او دور میشود، اتاق ناگهان بزرگتر به نظر میرسد. اسرار ستارگان را شکافت، اما راز قلب خودش همچنان برایش ناشناخته ماند. شاید این بزرگترین پارادوکس او بود: هرچه بیشتر جهان را شناخت، بیشتر فهمید که از خودش چقدر کم میداند.
با این همه، انسان شگفتانگیز بود؛ نه به خاطر بینقص بودنش، بلکه درست به خاطر تمام شکستگیهایش. گلِ ترکخوردهای بود که هنوز میتوانست در آن گل بروید. موجودی بود که هزار بار از جهان زخم خورد و باز صبح، پنجره را باز کرد. میدانست ممکن است دوست داشته نشود و باز دوست میداشت؛ میدانست ممکن است شکست بخورد و باز تلاش میکرد؛ میدانست خواهد مرد و باز برای فردا برنامه میریخت. شاید انسان هیچگاه پاسخ نهایی را پیدا نکرد. شاید خدا را در آسمان جست و پاسخ را در سکوت یافت. شاید تمام عمر به دنبال معنای زندگی دوید و در نهایت فهمید که معنا چیزی نیست که در پایان جاده منتظرش باشد؛ چیزیست که هر روز، با انتخابهای کوچک خویش میآفریند.
و سرانجام، روزی رسید که قلبش از حرکت ایستاد؛ جهان اما نایستاد. خورشید همچنان طلوع کرد، باد همچنان برگها را تکان داد و رودخانه همچنان راه خودش را رفت. هستی حتی برای نبودنِ او مکث نکرد. شاید انسان همین بود؛ موجودی کوچک در برابر بیکرانگیِ هستی، اما آنقدر بزرگ که بتواند درون این بیکرانگی، برای بودنِ خویش معنا بیافریند. موجودی که میدانست ناقص است و با این حال دست از ساختنِ خویش نکشید؛ موجودی که میدانست روزی خاک خواهد شد و با این حال، بهار را باور داشت...
وای من هرچقدر از قشنگی این بگم کم گفتم...🛐🛐🌚
فداتشممم
عالییهه!
ممنونممم💘
شاهکار بود
مرسییی
ویژههههه
گمون نکن_
خیلی قشنگ بود🙆♀💞
نظر لطفتههه
به به اولین نظر، اولین لایک، اولین مشاهده مال منهههه 🛐💃🏻
خیلیییی عالیییی بوددددد عالیییی 🛐🛐🛐🛐
تشکررر💘💘💘
خواهششش 😘