سلام سلام✨️ میدونم خیلی طول کشید به روم نیارید ولی من ۱ ماهه در تلاشم منتشر شه نمیکنن اگه این یکی منتشر شد دیگه به بزرگی خودتون ببخشید...
●ویولت با دهانی پر گفت:《این؟کتاب تغییر شکل برای یکی از دانش آموزان هافلپاف میخواست منم بهش قرض دادم.》 او از اینکه نمیتواند راستش را به دوستانش بگوید احساس گناه می کرد، اما به سدریک قول داده بود تا به هیچکس درباره ملاقات دیشبشان چیزی نگوید.در ضمن سدریک هم یکی از دانش آموزان هافلپاف بود و ویولت هم واقعا کتاب تغییر شکلش را به او قرض داده بود. هرماینی سری تکان داد و به خوردن صبحانه اش ادامه داد. اما رون که احساس کارآگاه بودن در وجودش شعله کشیده بود گفت:《پس چرا داشت می خندید؟》ویولت دستی به موهایش که باز گزاشته بود کشید و گفت:《من چه بدونم؟ اصلا چرا شما ها امروز گیر دادید به من؟ توی وزارت خونه کار میکنید و من خبر ندارم؟》هری چیزی نگفت و در تمام مدت فقط به بشقابش خیره شده بود. رون و ویولت همچنان بحث می کردند بی هدف و با وجود اینکه میدانستند آخر سر هم رون بیخیال می شود. هرماینی به آنها میخندید اما هری، هیچ چیز حتی یک کلمه ،یک نگاه ، یک لبخند، گویا یخ زده بود. سرش تیر کشید، دستانش را روی گوش هایش قرار داد تا آن صدای دلهره آور را نشنود. همان صدایی که شبیه کشید آهن بر روی آهن بود، همان زنگ گوش خراش که تا اعماق وجودش فرو می رفت.دوباره همان حالت، ولدمورت با او بازی می کرد تا ذهنش ضعیف و ضعیف تر شود. رون در میانه صحبت هایش هنگامی که چشمش به هری افتاد ساکت شد. لحظه ای سکوت که هرماینی و ویولت را متوجه خود کرد. او با نگرانی به هری زل زد و چندین دفعه نام او را صدا زد. هرماینی اما سعی کرد تا نگذارد تا بقیه چیزی متوجه شوند. هری توانست کنترل اوضاع را به دست بگیرد و به خودش مسلط شود اما دیگر حرفی از او شنیده نشد. عصر همان روز بعد از کلاس ها هری ،هرماینی، رون و ویولت به طبقه پنجم رفتن تا اتاق ضروریات را پیدا کنند. طبقه پنجم ساکت تر از طبقات دیگر قلعه بود اما همانند آنها پاکیزه بود. کم تردد بودن آن سبب نشده بود که تمیزی آن طبقه از چشمان فیلچ دور بماند. بلافاصله بعد از ورودشان به طبقه، رون پرسید:《خب حالا این اتاق نمیدونم چی چی رو از کجا پیدا کنیم هرماینی؟ممنوع نیست؟》ویولت آهی کشید و گفت:《اتاق ضروریاته، بعدم ما تا الان سالی دو جین از قوانین مدرسه رو زیر پا میزاریم الان که داریم یه گروه مخفیانه تشکیل میدیم برات مهمه که کارمون ممنوعه یا نه؟》رون سر تکان داد اما قبل از اینکه فرصت کند پاسخی بدهد هرماینی گفت:《 باید چیزی رو که میخوایم تصور کنیم هری بهش فکر کن.》●
●رون مات و مبهوت پرسید:《یعنی چی بهش فکر کنه؟》هرماینی با کلافگی پاسخ داد:《نگاه کن میفهمی، هری زود باش.》هری دست پاچه شد، کمی به اطرافش نگاه کرد و بعد سعی کرد به چیزی که نیاز داشتند فکر کند. چند ثانیه گذشت اما هیچ اتفاقی نیفتاد، هرماینی از او درخواست کرد چشمانش را ببندد و دوباره تلاش کند. هری همان کار را انجام داد، آنها به مکانی نسبتا بزرگ نیاز داشتند که بتوانند در آن دفاع کردن را یاد بگیرند. کمتر از یک دقیقه بعد، به جادویی ترین شکل ممکن آجرهای دیوار آرام آرام رنگ خود را از دست دادند و تبدیل به دری بلند و قهوه ای رنگ با دستگیره هایی مشکی شدند. ویولت به سمت در حرکت کرد و آن را باز کرد. هر چهار نفر وارد اتاق شدند. بوی چوب و فلز در هوا پیچیده بود و گیرنده های بویایی آنها را تحریک می کرد. اتاق بزرگ بود آینه ای مات در سمتی از آن قرار داشت که رون در تلاش بود کاربردش را متوجه شود؛ در گوشاگوش اتاق سرباز های آهنی قرار داشتند که به عقیده هرماینی مدل تمرینی بودند. هرگاه هری به امکاناتی جدید فکر میکرد در اتاق فراهم میشدند، همچین واقعه ای حتی برای رون که در جامعه جادوگران بزرگ شده بود عجیب و تازه بود. ویولت گفت:《حالا الان چجوری اون همه آدم رو خبر کنیم؟》رون آهی کشید و گفت:《چاره ای جز تک به تک ملاقات کردنشون نداریم...》 هرماینی موهایش را پشت گوشش برد و در حالی که چهره ای متفاوت به خود گرفته بود و دندون های خرگوشیش بیشتر از همیشه به چشم میخوردند، گفت:《لازم نیست هردفعه اینکار رو انجام بدیم.》 هری با تعجب به او نگاه کرد. هرماینی ادامه داد:《سکه های گابلین ها رو یادتونه؟ همون هایی که پارسال به جای سکه واقعی به فرد و جرج داده بودن.》رون پرسید:《 خب که چی ؟》هرماینی با ذوق پاسخ داد:《خب من روی اونا طلسم انجام دادم، همونی که پروفسور مگگونگال ماه پیش بهمون یاد داد. موقعی که هری بخواد جلسه ای برگزار کنه رنگ اون تغییر پیدا میکنه و اعضای گروه متوجه میشن که جلسه داریم، جالب نیست؟》 ویولت حیرت زده و درحالی که هرماینی را محکم بغل می کرد گفت:《هرمی، تو یه نابغه ای... اینو جدی میگم واقعا نابغه ای》هری لبخندی زد و سری به نشان تایید تکان داد. رون در حالی که سرش را میخاراند گفت:《ببخشید که ضد حال میزنم ولی برای جلسه امروز باید دونه دونه بهشون بگید چون کسی سکه نداره و حتی اگه داشته باشه هم نمیدونه که کجا باید بیاد.》ویولت ضربه ای به رون زد و گفت:《باشه رون بهشون میگیمم..فقط یه جوری بگید که کسی بو نبره.》هری نگاهی به او انداخت و گفت:《بگید که ببخشید ولی کار خودت و هرماینیه.》رون تایید کنان سرش را تکان داد و گفت:《 راست میگه فکر کن هری پاتر تو مدرسه راه بیفته واسه یه انجمن غیر قانونی عضو جمع کنه.》هرماینی به او نگاه کرد و پرسید:《خب خودت چرا نمیای؟》رون پاسخ داد:《منم سابقم دست کمی از هری نداره ولی خب اگه اصرار میکنی گریفیندوریا با من.》 ویولت پوزخند زنان گفت:《سختت نشه یه وقت. خب در این صورت منم به ریونکلاوی ها میگم واسه ۲ ساعت دیگه خوبه؟》هری سر تکان داد.●
●در آن سمت قلعه اما کاسپر بلک به همراه زابینی دریکو مالفوی و دوستش پیتر کارو در حیاط مدرسه قدم میزدند. دریکو از کاسپر کوچکتر بود زابینی هم همانطور اما آنها به علت دورهمی های خانواده هایشان به هم نزدیک بودند؛ در واقع بهترین بود اینگونه گفت که تنها ویولت بود که از این دورهمی ها تاثیر نگرفته بود و آن هم به علت وجود مادرش بود. پیتر سکوت حاکی بر فضا را شکست و پرسید:《کریسمس رو چیکار می کنید؟》دریکو در حالی که داشت جیب هایش را بررسی می کرد پاسخ داد:《 هر کاری که پدرم بگه، ولی خب صد درصد امسال سفر نمیریم.》زابینی پوزخندی زد و گفت:《چیکار کنید؟برید سفر؟ حتما..》کاسپر که از همه آن ها جدی تر بود گفت:《دورهمی داریم توی خونه ما ولی نه مثل هر سال، ارباب بهمون ملحق میشه.》پیتر با شنیدن این نام یا هر چیز مربوط به او وحشت میکرد اما نشان نمی داد، چرا که دور از ذهن نبود که روزی او نیز به ارتش اربابشان بپیوندد. اما در پس هیاهو ذهنش چیزی را به یاد آورد و از کاسپر پرسید:《 اگه قرار همچین دورهمی باشه با حضور ارباب تاریکی...》زابینی به او اشاره کرد که آرام تر باشد، پیتر ادامه داد:《ویولت چی میشه؟》کاسپر پرسید:《چی و ویولت چی میشه؟》دریکو کمی فکر کرد و گفت:《اگه قرار باشه خواهر خائن به اصل و نصبت توی این دورهمی شرکت کنه میدونی که هرچی بیبینه و بشنوه میزاره کف دست اون پاتر عجیب و غریب و دوستاش.》زابینی که تازه متوجه ماجرا شده بود گفت:《خب دیگه عالی میشه همینمون کمه، اگه همچین کاری کنه میدونی که پدرت کشته میشه کاسپر.》پیتر با نگرانی رو به کاسپر گفت:《کاری با اعتقادات مزخرفش یا کسایی که داره باهاشون میگرده ندارم به محض اینکه متوجه بشن ویولت طرفشون نیست میکشنش کاسپر خودش رو نه پدرت رو و یا نه تو رو، اون رو میکشن.》پیتر جز آن دسته از افرادی بود که تمایل به زیر پا گذاشتن اعتقادات خانواده شان و داشتن زندگی معمولی را داشتند اما در همان حالت هم جز کسانی بود که جرئت انجام این کار را نداشتند. پیتر، کاسپر و ویولت از کودکی در کنار هم بزرگ شده بودند. حتی سنگ ترین قلب ها هم در برابر افرادی که چنان وابستگی بهشان دارند واکنشی نشان می دهند چه برسد به پیتر کارو که قلبی پر از عطوفت داشت اما این عطوفت فرصتی برای بروز خود یا دریافت مهر و محبت از دیگران را نداشت. کاسپر که از تمامی احساسات پیتر خبر داشت و میخواست کاری کند تا آنها فوران نکنند فوری پاسخ داد:《مادرم از ویزلی ها خواسته ویولت کریسمس رو با اونها بگذرونه این چیزی بود که به من گفتش البته ....》 حرف او قطع شد چرا که سدریک از دور به آنها نزدیک می شد. او جدی ترین حالت خود را داشت و مشخصا با کسی به جز کاسپر هم کاری نداشت. زابینی صدایش را بالا برد و با مسخره ترین حالت ممکن گفت:《 چشیده که دیگوری قهرمان تصمیم گرفته اینطرفی حرکت کنه، نکنه راه گم کردی قهرمان؟ کمک میخوای؟》سپس با دریکو شروع به خنده کرد. سدریک نزدیک تر آمد و بی توجه به آن دو نفر و در حالی که به پیتر نگاهی می کرد گفت:《 کاسپر باید باهات حرف بزنم....تنهایی..》●
●پیتر رو به دریکو و زابینی کرد و گفت:《بریم بچه ها بزارید ببینیم قهرمان با کاسپر چیکار داره.》 کاسپر گفت:《برید سالن عمومی منم میام اونجا.》پیتر سری تکان داد و به راهش ادامه داد. سپس کاسپر پرسید:《خب؟》سدریک آهی کشید و پرسید:《برای چی باید از ویولت محافظت بشه کاسپر؟》کاسپر قیافه ای متعجب به خود گرفت، سدریک ادامه داد:《اون روز تو از من خواستی از خواهرت محافظت کنم در حالی که خطری اون رو تهدید نمیکنه که نیاز به محافظت داشته باشه، من خیلی سعی کردم خودم و قانع کنم ولی هیچ جواب منطقی ای براش وجود نداره.》 کاسپر کمی سکوت کرد و بعد گفت:《 دیگوری ، همون موقع هم بهت توضیح دادم که چرا تو رو انتخاب کردم پس برای اون چیزی برای گفتن نیست، اگرم برات سوال پیش اومده که در مقابل چی باید بگم همه چی اوضاع متشنجه در هر صورت و ممکنه خطری پیش بیاد پس این رو زودتر گفتم...》 بعد از کمی مکث ادامه داد:《 اگر نمیخوای فقط بگو همونموقع هم گفتم میرم سراغ یکی دیگه، اگرم که نه پس انقدر من رو نکش کنار که با هم حرف بزنی که بقیه فکر کنن رازی بین ما هست ازت خواستم کسی نفهمه.》سدریک با کلافگی پاسخ داد:《 مشکلی تو انجام این کار ندارم کاسپر ولی میدونم که همه حقیقت رو نمیگی، فقط خواستم بهت بگم وای به حالت اگه چیز عجیبی تو اون مغزت میگذره.》کاسپر عصبی شد و کنترل خود را از دست داد. یقه سدریک را گرفت و در حالی که چوبدستی اش را به سمت او نشان گرفته بود گفت:《 دیگه داری زیادی پرو میشی دیگوری، چون باهم مشکل داریم به تو گفتم که به جای من انجامش بدی ولی دیگه جرات نکن راجب من اینجوری حرف بزنی..》سدریک دستانش را بلند کرد و خود را از کاسپر جدا کرد و سپس گفت:《 من و ویولت خیلی صمیمی نیستیم و خیلی وقت هم نیست که با هم آشنا شدیم ولی میتونم بهت بگم که خواهرت کاملا دلسوز و فداکاره و حالا که اینجوری بهش نگاه کنیم آره حق با تو عه اون از خیلی جهات ممکنه آسیب ببینه مثلا توسط آدمایی که اونارو نزدیک ترین به خودش میدونه مثل برادرش من به عنوان دوستی که نجاتم داده ازش مراقبت میکنم کاسپر بلک، سعی کن کمتر عجیب رفتار کنی.》 او بعد از گفتن حرف هایش برگشت تا به قلعه برود که طلسمی به سمتش سرازیر شد. کاسپر فریاد زد:《 دیدیپالسو.》 و سدریک را به گوشه ای پرتاب کرد. سدریک بی توجه به دست زخمیش به سرعت چوبدستی اش را در آورد و گفت:《اکسپلیارموس》چوبدستی کاسپر به گوشه ای پرت شد. او خواست دوباره حمله را شروع کند که هرماینی سر رسید و به سمت سدریک دوید و فریاد زد《سدریک، اینجا چیکار میکنی؟ چرا زخم شدی؟》 در همین حین کاسپر از جایش بلند شد و به سرعت از کنار آنها عبور کرد و قبل از رفتن رو به سدریک گفت:《هنوز تموم نشده دیگوری.》هرماینی با کنجکاوی تمام پرسید:《چه خبر شده؟ دوئل اونم با کاسپر بلک؟》سدریک دستانش را بررسی کرد و گفت:《 چیزی خاصی نیست هزماینی من حالم خوبه... از چیزایی که دیدی به کسی چیزی نگو لطفا.》هرماینی چهره ای نگران به خود گرفت و پاسخ داد:《چیزی نمیگم باشه ولی بزار دستت و درمان کنیم.》سدریک فورا گفت:《نه نیازی نیست خوبه توی خوابگاه یه کتاب ورد های روزمره دارم باید چیزی توش باشه، راستی با من کاری داشتی؟》هرماینی که گویا فراموش کرده بود برای چه با آنجا آمده بود گفت:《خوب شد گفتی، از یکی از هافلپافی ها پرسیدم و اون گفت که تو رفتی به حیاط برای همین اومدم میخواستم بگم امروز جلسه اول رو برگزار میکنیم، تا کمتر از یه ساعت دیگه، میتونی شرکت کنی نه؟》سدریک سری تکان داد و لبخند زنان گفت:《البته، جای مورد نظرتون رو پیدا کردید نه؟ کجاست؟》........●
بینظیر بود✨
ممنونمم✨
فداتون