هشدار! اینها تنها اطلاعات اندکی هستند که از او در دسترس است و ممکن است شما را خسته کند!
نهمین روزِ بهار بود؛ درست میانِ روزهایی که زمین دوباره آموخته بود چگونه سبز شود، کودکی چشم به جهان گشود. چشمانی داشت به رنگِ قهوه؛ تلخ، عمیق و خاموش، و موهایی به همان تیرگی که گویی شب، گوشهای از خودش را بر سرش جا گذاشته بود. پوستش اما سپید بود، چون نخستین برفِ زمستان؛ و نگاهش هنوز از آن معصومیت کودکانه لبریز بود، بیخبر از آنچه جهان برایش کنار گذاشته بود. کودکی بود کمتوقع؛ از آدمها چیز زیادی نمیخواست، نه وعدهای بزرگ، نه توجهی بیپایان. شاید همین بود که کمتر میشکست؛ زیرا آدمی که انتظار ندارد، کمتر طعمِ ناامیدی را میچشد. اما جهان همیشه مهربان نیست با آنان که چیزی نمیطلبند. صبرش را به حسابِ تسلیم گذاشتند، سکوتش را نشانهی رضایت دانستند و مهربانیاش را با ناتوانی اشتباه گرفتند. و شاید بزرگترین سوءتفاهمِ زندگیاش همین بود؛ اینکه دیگران، آرامشِ او را با نداشتنِ قدرت اشتباه گرفتند!
شخصیتِ ثابتی نداشت؛ یا شاید بهتر است بگویم، هیچگاه تنها یک چهره از خود به جهان نشان نمیداد. در برابر هر آدم، گوشهای از شخصیتی متفاوت را برمیگزید؛ نه برای فریب، که برای آنکه مبادا حضورش، کلامش یا حتی سکوتش، کسی را بیازارد. خودش را با آدمها تغییر میداد؛ آنقدر آرام و نامحسوس که گاهی حتی خودش نیز نمیفهمید کدام چهره، حقیقتِ اوست. و عجیبتر از همه، این بود که برخلاف بیشتر آدمها، از کسانی که بیپرده از او نفرت داشتند، چندان بیزار نبود. نفرتِ آشکار را میفهمید؛ ساده بود، صادق بود و نیازی به تفسیر نداشت. شاید برای همین، آن را به محبتهایی ترجیح میداد که پشتِ لبخند پنهان میشدند و بهایشان را روزی طلب میکردند. برای او، یک «دوستت ندارم» صادقانه، گاهی از هزار «دوستت دارم»ِ مشروط، ارزشمندتر بود.
بگذارید از علاقههایش بگویم؛ از چیزهایی که شاید بیش از هر آدمی، او را به خودش شبیه میکردند. در وجودش میل عجیبی به دانستن بود؛ انگار هرچه در جهان وجود داشت، میتوانست بهانهای باشد برای کنجکاوی. اما میان تمام این علاقهها، ادبیات برایش تنها یک علاقه نبود؛ پناهی بود که همیشه میتوانست به آن بازگردد. از کودکی، خودش را میان کتابها پیدا کرده بود؛ میان بوی کاغذ، خشخشِ ورقها و کاغذهایی که گوشه و کنارشان با واژههایی پراکنده پر شده بود. واژهها را کنار یکدیگر مینشاند، مثل کسی که از تکههای پراکندهی یک آینه، جهانی تازه میسازد؛ جهانی که در آن، هر چیز همانگونه بود که او میخواست. شعرهایش را دوست داشت؛ نه از آن رو که گمان میکرد شاهکارند، بلکه چون هرکدام، ردّی از روزی، احساسی یا فکری بودند که دیگر هرگز دقیقاً به همان شکل بازنمیگشت. شاید این عشق به نوشتن، هدیهای بود که از پدر به ارث برده بود؛ میراثی نامرئی که به جای آنکه در دست بماند، در واژهها ادامه پیدا کرد.
و اما زبانها... هر زبان تازه برای او، کشفِ یک جهان تازه بود. گویی دنیا تنها یکبار ساخته نشده؛ با هر زبان، شکل دیگری به خود میگیرد، آوای دیگری پیدا میکند و پنجرهای دیگر به سوی آدمی باز میشود. فارسی را داشت، ترکی و انگلیسی را آموخته بود و با ایتالیایی نیز اندکاندک آشنا شده بود. اما هنوز کافی نبود. برای او، یادگرفتن پایانی نداشت؛ چون هر پاسخ، در دل خودش، هزار پرسش تازه میکاشت. شاید رازِ علاقهاش به دانستن همین بود؛ او نمیخواست تمام جهان را بداند، فقط میخواست هر بار، گوشهی کوچکی از ناشناختهها را کنار بزند و برای لحظهای کوتاه، چیزی را ببیند که پیش از آن نمیدید. آخر، جهان برای کسی که تشنهی دانستن است، هیچگاه به اندازهی کافی بزرگ نیست! او اندکی با برنامهنویسی نیز آشنایی داشت، هرچند نه آنقدر که میخواست. دانستن برایش جادهای بیانتها بود، اما افسوس که زمان، همیشه آنقدر سخاوتمند نیست که آدمی را تا هر کجا که میخواهد همراهی کند. پس به همان اندک بسنده کرد.
ورزش هم بخشی دیگر از زندگیاش بود؛ هنرهای رزمی، شنا، والیبال، بدمینتون... هرکدام را به شکلی آموخته بود و جالب آنکه بیشترشان را، بیآنکه دستی بالای سرش باشد، خودش یاد گرفته بود. شاید همین تنهاییِ همیشگی بود که او را وادار میکرد راهش را خودش پیدا کند. ورزش برایش تنها حرکتِ عضلات و خستگیِ تن نبود. بدنش را فرسوده میکرد، نفسش را به شماره میانداخت و خستگی را تا عمق وجودش میکشاند؛ اما ذهنش را، برای چند ساعت کوتاه، ساکت میکرد. و شاید همین کافی بود. چرا که در سرش همیشه چیزی در جریان بود؛ فکری پشتِ فکر، پرسشی پشتِ پرسش، و هزاران راه که هیچکدام به سکوت ختم نمیشدند. شاید ورزش برای او، شکل دیگری از فرار بود؛ فراری کوتاه از ذهنی که هیچگاه حاضر نبود دست از حرفزدن بکشد.
اگر بخواهم از درس خواندنش بگویم، شاید بیانصافی باشد اگر بگویم از آن بیزار بود. اتفاقاً یادگیری برایش چندان دشوار نبود؛ ذهنش زود میگرفت و برخلاف بسیاری از اطرافیانش، خیلی زود از نشستن پای یک مطلب خسته نمیشد. گاهی تنها کافی بود گوش بسپارد؛ واژهها یکبار از کنار گوشش میگذشتند و عجیب آنکه بیشترشان، همانجا جایی در ذهنش ماندگار میشدند. شاید همین بود که باعث میشد، بیآنکه ساعتها خودش را میان کتابها حبس کند، نتیجههای چندان بدی هم نگیرد. نه آن شاگردی بود که تمام زندگیاش را در میان کتابها میگذراند، نه آنقدر بیخیال که درس را به حال خودش رها کند؛ جایی میان این دو ایستاده بود، با همان شیوهی عجیب خودش برای یادگرفتن. مدتی هم سراغ مکعب روبیک رفت؛ مکعب کوچکی که ظاهراً چیزی جز چند رنگ و چند حرکت نبود، اما برای او تبدیل شده بود به معمایی که باید گشوده میشد. آنقدر با آن ور رفت تا بالاخره رکورد بیستونُه ثانیهای خودش را شکست. عدد بزرگی نیست، میدانم. قرار هم نیست از او قهرمانی بسازیم؛ خودش هم ادعایی در این باره ندارد. اما شاید برای کسی که هیچگاه خودش را قهرمان نمیدانست، همین پیروزی کوچک هم کافی بود. آخر میدانید گاهی فقط کافیست یک مکعب کوچک را چند ثانیه زودتر از همیشه حل کنید!
اولم 🧚🏻♀
بهترین کاربر تستچی وجود ندار-
اون که شمایی🧚🏻♂🧚🏻♂
قربون این معنای قشنگتتتتت
نازییی
ایشون نانازی منه ☝🏻💘😭
بوسبوس💘💘💘
این کاربر رو میپرستم
ما هم شمارو میپرستیم🛐
خوشبختم🌚🌷
همچنین 💘💘
به قول خیلیا فاصله تون رو رعایت کنید🙏🏻🌚
😔😔😔💘💘
نازنازی چه ناز💞
لیلیلی
من برای بعضی دوستام اسم مستعاری گذاشتم ولی چرا هیچی واسه تو به ذهنم نمیاد 👎
چون ای ام ناشناخته دیگ_🥀
یو ار ماین اننون ایز فور مروارید کاش مروارید کیل شدن فور اننون 🧚🏻♀ ( خودمم نفهمیدم چی گفتم )
ایجانم💃🏻💃🏻💃🏻
ایشالا اننون دای فور مروارید