سلام به همهی دوستای خوبم 🌙 امیدوارم حال دلتون خوب باشه. امروز با یه داستان کوتاه و مرموز اومدم که شاید بعد از خوندنش، دفعهی بعدی که ساعت ۳:۱۷ به ساعت نگاه کردید، یه لحظه مکث کنید... 👀 بریم سراغ داستان؟
# صدای ۳:۱۷ خانه از آن خانههای قدیمی بود؛ از همانهایی که شبها، حتی صدای ترک خوردن چوبهایشان هم میتواند آدم را بترساند. من چند ماه بود که آنجا زندگی میکردم و تقریباً به همهچیزش عادت کرده بودم؛ صدای باد از پنجرهها، لولههای قدیمی و حتی درهایی که گاهی خودبهخود صدا میدادند. فقط یک چیز بود که هیچوقت نتوانستم به آن عادت کنم. **هر شب، دقیقاً ساعت ۳:۱۷، صدای قدمهایی از اتاق انتهای راهرو میآمد.** اتاقی که سالها بود کسی واردش نشده بود...
اوایل سعی میکردم نادیدهاش بگیرم. هر شب که صدای قدمها شروع میشد، خودم را قانع میکردم که حتماً صدای لولههاست، یا شاید گربهای از جایی وارد خانه شده. اما یک شب تصمیم گرفتم بیدار بمانم و دقیق گوش کنم. ساعت از ۳ گذشت. ۳:۱۰... ۳:۱۵... و درست در **۳:۱۷**، همان صدا شروع شد. یک قدم... بعد یکی دیگر. آرام و سنگین، انگار کسی با حوصله در راهرو قدم میزد. صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد. تا اینکه جلوی درِ اتاق من ایستاد. من حتی جرئت نفس کشیدن نداشتم. چند ثانیه سکوت شد... بعد، **سه ضربه آرام به در خورد.**
چند ثانیه همانجا خشک شده بودم. به در خیره مانده بودم و منتظر بودم دوباره صدایی بشنوم، اما این بار هیچ اتفاقی نیفتاد. با خودم گفتم شاید صدای باد بوده. شاید هم خواب میدیدم. جرئت کردم گوشیام را بردارم و ساعت را نگاه کنم. **۳:۱۸** فقط یک دقیقه گذشته بود. آرام از تخت پایین آمدم و به سمت در رفتم. دستم را روی دستگیره گذاشتم، اما قبل از اینکه آن را پایین بکشم، صدایی از پشت در شنیدم: «بالاخره بیدار شدی...» خشکم زد. چون صدا را میشناختم. **صدای خودم بود.**
چند لحظه فقط به در خیره ماندم. مغزم دنبال یک توضیح ساده میگشت؛ شاید کسی شوخی میکرد، شاید صدای تلویزیون بود، شاید هم فقط از ترس داشتم اشتباه میشنیدم. اما یک سؤال مدام در سرم تکرار میشد: **اگر صدای من پشت در بود، پس من اینجا با چه کسی حرف میزدم؟** آرام چند قدم عقب رفتم. همان لحظه، صدای قدمها دوباره شروع شد. اما این بار از پشت در نبود. از **انتهای راهرو** میآمد... از سمت همان اتاق قدیمی. یک قدم... دو قدم... سه قدم... و هرچه صدا نزدیکتر میشد، چراغ راهرو یکییکی خاموش میشد. تا اینکه درست مقابل اتاق من، همهچیز دوباره ساکت شد. بعد صدای قفل شدن درِ اتاق قدیمی را شنیدم. **در حالی که هیچکس آنجا نبود.**
صبح که شد، اولین کاری که کردم این بود که به سراغ اتاق انتهای راهرو رفتم. دستگیره را پایین کشیدم. این بار در باز شد. اتاق تقریباً خالی بود؛ یک کمد قدیمی، چند جعبه خاکگرفته و یک آینهی بزرگ که گوشهی اتاق افتاده بود. روی میز، یک دفترچه پیدا کردم. صفحهی اولش پر از تاریخ بود. **هر تاریخ، مربوط به یک شب بود.** ورق زدم. صفحهها یکی پس از دیگری با همان جمله تمام میشدند: «ساعت ۳:۱۷، دوباره صدای قدمها آمد.» آخرین صفحه اما با بقیه فرق داشت. تاریخش مربوط به **همان شب گذشته** بود. و زیر آن نوشته شده بود: «امشب بالاخره صدای خودش را شنید.» دستم یخ کرد. چون زیر جمله، اسم نویسنده هم نوشته شده بود. **اسم من.**
لایک کردی؟
دفترچه را بستم و چند قدم عقب رفتم. برای اولین بار به فکرم رسید که شاید این خانه از اول هم قرار نبوده جایی برای زندگی کردن من باشد. صفحههای دفتر را دوباره ورق زدم. هرچه جلوتر میرفتم، نوشتهها عجیبتر میشدند. در یکی از صفحهها نوشته بود: «اگر روزی دفترچه را پیدا کردی، به ساعت نگاه نکن.» ناخودآگاه گوشیام را از جیبم بیرون آوردم. صفحهی گوشی روشن شد. **۳:۱۶** یک دقیقه تا ۳:۱۷ مانده بود. ناگهان صدای کشیده شدن چیزی روی زمین از پشت سرم آمد. برگشتم. درِ اتاق هنوز بسته بود. اما صدای قدمها دوباره شروع شده بود. این بار... **از داخل اتاق میآمد.**
در را باز نکردم. فقط همانجا ایستادم و به صدا گوش دادم. قدمها آرام بودند؛ اما این بار انگار کسی دور اتاق میچرخید. یک دور... دو دور... بعد ناگهان متوقف شد. سکوت همهجا را گرفت. چند ثانیه بعد، صدای ورق خوردن دفترچه آمد. در حالی که دفترچه هنوز در دست من بود. به صفحهای که باز بود نگاه کردم. نوشتهای که چند لحظه قبل آنجا نبود، آرامآرام ظاهر شد: **«اگر این صفحه را میخوانی، یعنی هنوز فکر میکنی این خانه خالی است.»** قلبم تند میزد. پایین صفحه، یک جملهی دیگر اضافه شد: **«امشب نوبت توست که پشت در بایستی.»** همان لحظه، صدای سه ضربه از پشت در آمد. تق. تق. تق. و بعد صدای خودم گفت: **«بازش کن.»**
نمیدانم چند دقیقه همانجا ایستاده بودم. فقط میدانستم دیگر صدایی نمیآمد. بالاخره در را باز کردم. اتاق خالی بود. نه کسی آنجا بود، نه چیزی جابهجا شده بود. فقط دفترچه روی زمین افتاده بود. آن را برداشتم و آخرین صفحه را باز کردم. این بار فقط یک جمله نوشته شده بود: **«حالا دیگر نوبت توست.»** صبح روز بعد، از خانه رفتم و دیگر هیچوقت برنگشتم. چند ماه گذشت تا یک روز فهمیدم خانه را به شخص دیگری اجاره دادهاند. همان شب، ساعت **۳:۱۷**، تلفنم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم. چند ثانیه فقط سکوت بود. بعد صدای قدمهایی آرام را شنیدم... و در آخر، صدای مردی که با ترس پرسید: **«ببخشید... شما هم صدای قدمها رو میشنوید؟»**
مرسی که تا اینجا همراهم بودی 💗 این تصویر خوشگل برای تو، که تا آخر داستان موندی. ✨
اولین مشاهده اولین لایک و کامنت🗣
خیلی باحال و ترسناک بود
نمیدونم چرا ولی داشتم سکته میکردم 🤦🏻♀😐
بیشتر از اینا بساز کارت خیلی خوبه 👏🏻
چ ج : درو باز نمیکردم بجاش از خونه فرار میکردم 😐
الان دیره ولی خسته نباشی ❤
مرسی💝
حتما
عالی بود ولی حتما همین الان برو یک وارت جدید بساز آخه داستانت خیلی باحاله
چشم حتما
مرسی
خسته نباشی عالی بود✨✨
من که تا اون مرده زنگ زد سکته رو زدم🤐🤐
چالش: نه من در رو وا نمیکردم از پنجره فرار میکردم🤣🤣
مرسییییی💗💗💗💗💗💗💗
✨✨✨✨
عالی بودددد ✨💕
دیر دارم میگم ولی خسته نباشیییی ✨🛐
قربونتتتتتت✨✨✨✨💖💖💖💖💖
قربون شمااااااا 💞💞⭐
عالی بود خیلی خوب بود😭🛐
مرسیییی💟💟💟💟💟
نهههههههههه 🤐😶🫣
🙂🙂🙂🙂
بالاخره بعد دو ماه یه داستان ترسناک دیدم 🤭
اگه میشه بازم داستان ترسناک بزار
سخنی با ناظر گرامی:(اگه کاربران چیز های ترسناک گذاشتند لطفا منتشر کن تا ماهم ببینیم هر کسی هم ترسید تقصیر خودشه)
چشم حتما😂😊
ببین نیاز دارم به پارت دم همه داستان های تسناک
ولی این از همه بیشتر نیازه😁😁
چشم اگه بتونم💗
چقدر راوی دیوونه بود جدی
معلومه یه چیزی مشکوکه ، باید سریع میرفت
ولی داستان جالبی بود، امیدوارم شب با صدای قدم کسی بیدار نشم...🤫
😂😂😂