تویِ یک سمساریِ خاکگرفته، یک رادیویِ قدیمیِ چوبی خریدی که ظاهرش خیلی نوستالژیک و جذاب بود. فکر میکردی دکوریِ قشنگی برای میزت میشه.
همون شب که روشنش کردی، برخلافِ انتظار، نه خبری از اخبار بود، نه موسیقی. فقط صدایِ خشخشی ممتد و یه نفر که با خودش حرف میزد.
دقت که کردی، فهمیدی اون آدم داره کارهایِ تو رو گزارش میکنه. «الان داره چای میریزه… الان داره به ساعت نگاه میکنه…»
اول فکر کردی یه شوخیِ احمقانهست، ولی وقتی تمامِ حرکاتِ کوچیکِ چند دقیقهیِ پیشت رو دقیقاً بازگو کرد، موهایِ تنت سیخ شد.
ترسناکتر این بود که وقتی خواستی رادیو رو خاموش کنی، دکمهاش کنده شد، ولی صدا قطع نشد. صدا بلندتر و شفافتر شد.
صدا گفت: «آهای مرد / خانم ، اونی که پشتِ سرته، نباید ببینی.» تو حتی جرئت نکردی برگردی. دمایِ اتاق به شدت افت کرد.
رادیو شروع کرد به پخشِ صدایِ نفسکشیدنِ کسی که کنارِ گوشت بود، درحالیکه اتاقت کاملاً خالی بود.
یهو رادیو شروع کرد به شمارش معکوس. ۳… ۲… ۱… و بعد تمامِ چراغهایِ خونه سوخت و تاریکیِ مطلق همه جا رو گرفت.
توی اون تاریکی، صدایِ جیرجیرِ درِ اتاقت رو شنیدی که انگار کسی داشت آروم آروم بازش میکرد. رادیو دیگه حرف نمیزد؛ فقط صدایِ خندهیِ آرومِ یک نفر رو پخش میکرد.
آخرین چیزی که شنیدی، صدایِ خودت بود که از توی رادیو میگفت: «خوشحالم که بالاخره پیدام کردی…» و بعد سکوت.
درِ اتاق با صدایِ گوشخراش و ناخوشایندی باز شد. انتظار داشتی کسی پشتِ در باشه، اما راهرو کاملاً خالی بود. فقط سرمایِ استخوانسوزی از تویِ راهرو به اتاقت هجوم آورد که تمامِ وسایلِ روی میزت رو یخزده کرد.
خواستی فرار کنی، اما پاهات مثلِ اینکه به زمین میخ شده باشن، تکون نمیخوردن. رادیو دوباره روشن شد، با اینکه دوشاخه هنوز از پریز کشیده شده بود. حالا نورِ ضعیفِ سبزرنگی از دکمههایِ شکسته ساطع میشد
. رادیو شروع کرد به پخشِ دقیقِ خاطراتت. نه خاطراتِ معمولی؛ اون چیزهایی که تویِ هیچکس تعریف نکردی. لحظهیِ ترسِ کودکی، رازی که تویِ تاریکی شب به کسی نگفتی… رادیو داشت «خودت» رو برایِ خودت دیکته میکرد.
وحشتزده متوجه شدی که اتاق داره تغییر شکل میده. دیوارهایِ گچیِ اتاقت دارن به قفسههایِ چوبی و کپکزدهیِ همون سمساری تبدیل میشن. انگار داری به «مبدأ» برمیگردی.
{ممنون که تا اینجا همرا بودید}!
سعی کردی رادیو رو به دیوار بکوبی تا خاموش بشه، اما رادیو سفت و سخت سرِ جاش موند. انگار بخشی از میز شده بود. رویِ بدنه، جایِ سوختگیهایی ظاهر شد که به شکلِ کلماتِ فارسیِ قدیمی دراومدن: «بهایِ شنیدن، ماندن است.»
. با ترس به آینهیِ قدیِ تویِ اتاق نگاه کردی. تویِ آینه، تصویرِ خودت رو ندیدی. تصویرِ یه پیرمردِ فرتوت و خسته رو دیدی که دستش رویِ رادیو بود، دقیقاً با همون وضعیتی که تو داشتی.
پیرمرد توی آینه با صدایی لرزون زمزمه کرد: «بالاخره جانشینم اومد. دههها بود که تویِ این فرکانسِ لعنتی منتظرِ کسی بودم که رادیو رو دوباره روشن کنه تا بتونم آزاد بشم.»
اون پیرمرد به سرعت شروع کرد به محو شدن، و در همون لحظه، تو حس کردی دستهات دارن چروک میشن. سنت داشت به سرعتِ نور بالا میرفت. لباسهات برات گشاد شدن و وزنت رویِ زمین سنگینی میکرد.
حالا تو شدی همون پیرمرد. تویِ دنیایِ بیرون، تو دیگه وجود نداره؛ فقط یه رادیویِ چوبیِ قدیمی تویِ یک سمساریِ خاکگرفته باقی مونده که منتظره نفرِ بعدی بیاد و روشنش کنه تا تو بتونی بالاخره بری… یا شاید، تا تو بتونی دوباره یه قربانیِ جدید پیدا کنی.
@Aysan💞تازه کار
داخل تسچی همه از ایموجی گریه برای زمانی که خوشحال هستن استفاده میکنن🧚♀
______
ربطی به تستچی نداره کلا هست این ایموجی برا این وقتا خب
آره ولی بیشتر داخل تسچی🐥
عالی بود
تایم خوندنش.. ۱:۲۳
من از داستان خوشم اومد بعد ایموجی*😭*گذاشتم از ایموجی*😭*برای خوشحالی استفاده میکنم💖فکر کنم همه داخل تسچی از این ایموجی برای خوشحالی استفاده میکنن🤔
عالی بود😭🛐
چاکرم اما به چی ایموجی گریه میذاری🤔🤔
داخل تسچی همه از ایموجی گریه برای زمانی که خوشحال هستن استفاده میکنن🧚♀
عالی بودددد😭🛐
پارت دوممم
عالیی بودد
وقت خوبی برای خوندنش انتخاب نکردم ( ساعت یک و ۲۷ دقیقه ی شب )
وقت خوبی نبود اما اونقدر ها هم فک نکنم ترسناک بود
اخه من توی بش مغزم فعال میشه خودم در کنارش یه سناریوی بدتر ساختم
دوسش داشتم
خیلی ممنون زیبا
باحال بود و ترسناك
💖💖💖