خوب عزیزان برای حمایت ممنون بریم سراغ قسمت اول!
از در دبیرستان یه مرد قدبلند با کت شلوار ، بعدن ورزشی ، با موهای کاملاً سفید عینک دایره شکل نزدیک من میاد... عصبانی...مرد فوق العاده عصبانی بلند میگه « هیدوی! پسره احمق باز چیکار کردی؟» این صدا....بابا هیدوی اون زندست تو بیمارستان نیست پس یعنی ...هنوز من میتونم داستان تغییر بدم؟ پس هانا زنده هست؟! عالیه .. میدوم سمت ش بابا هیدوی عینکش در آورد عصبانی محکم بغلش می کنم در حدی که دو قدم عقب میره .. از اونجایی که قدش بلند میتونم راحت سرم رو قفسه سینه اش بزارم
بابا هیدوی با تعجب میگه « چت شده هیدوی؟ خوبی » چیزی نمیگم فقط به صدای قلبی گوش میدم که دچار بیماری .کاردیومیوپاتی هست... این بده... صدای هانا از پشت سرم میشنوم « بابا خوبی...هیدوی؟ اینجا چه خبره» هنوز دستم پشت کمر بابا هیدوی حلقه کردم... برای چند دقیقه ... و فقط نگام می کنند.. که پدر هیدوی میگه « چی شده؟ نکنه باز پول میخوای » گریه ام گرفته اما بغلش ولی میکنم بلند میگم « متأسفم» از کنارش میدوم به سمت بیرون حیاط دبیرستان میرم بیرون که بلند داد میزنه کدوم قبری میری؟»
میدوم بیرون گریه میکنم... قلب هیدوی داره تند میزنه سخت میشه نفس کشید خوشحالم که همشون زنده هستن.. الان فقط فرار کردم میدوم..نمیدونم هیدوی واقعی کجاست که صدای بابا هیدوی از پشت سرم میاد داد میزنم « هیدوی وایسا... برای قلبت خوب نیست » می ایستم .. نباید بابا هیدوی بدوه بده... به لحظه می ایستم... قلبم..چنان تیر بدی می کشه که رو زانو می افتم.رو زانو خم شدم... نمیشه نفس کشید... دستم رو قلبم فشار میدم... بابا هیدوی بهم میرسه
بابا هیدوی میرسه بهم، سریع زانو میزنه جلوم. دستش رو میذاره روی مچم،نبض میگیره. ابروهاش در هم میره. «نبضت خیلی نامنظمه...» با نگرانی نگام میکنه. بعد دستش رو میذاره روی سینهام دقیقاً جایی که قلبمه. چند ثانیه گوش میده، صورتش جدیتر میشه. «هیدوی، توی این چند وقت قرصهات رو خوردی؟» صداش آروم ولی محکمه. «میدونی که کاردیومیوپاتی داری، این قرصها رو نباید قطع میکردی.» دستش رو میکنه توی جیب کتش، گوشی رو درمیآره. با یه دست شماره میگیره، با یه دست هنوز مچم گرفته. «آره، منم... پسرم رو اورژانس میخوام، الان... نه، نه، خودم میبرمش، فقط آماده باشین.» گوشی رو قطع میکنه. نگام میکنه، این بار با یه مهربونی که توش غم هم هست. «هیدوی... چرا اینقدر رنگت پریده؟ این فقط قلب نیست...» مکث میکنه. «چی شده پسر؟ چیزی که بهم نگفتی؟»
دستم رو قلبم فشار میدم... بابا هیدوی دچار . کاردیومیوپاتی استرس بده ... می خندم...« نه... خ....خوبم » از اون حالت زانو زده یه. لحظه می افتم زمین دراز کشیدم... بابا دستش میزارع رو شونم دکمه های فرم باز می کنه. بابا هیدوی سریع دکمههای فرم رو یکی یکی باز میکنه. چشمش به زخم کهنهی روی سینه ام میافته همون جای عمل قبلی . یه لحظه مکث میکنه، ولی چیزی نمیگه. دستش رو میذاره مستقیم روی پوست سینهام ، سردی انگشتاش رو حس میکنم ضربان قلب رو با دست چک میکنه. صورتش از نگرانی جمع میشه. «هیدوی... چشمات رو باز نگه دار پسر. به من نگاه کن.» صدای بابا هیدوی داره از دور میاد، انگار توی یه تونل حرف میزنه. چشمام داره سنگین میشه نور خیابون محو میشه. بابا هیدوی سریع کتش رو درمیاره، لوله میکنه میذاره زیر سرم بعد دوباره گوشی رو برمیداره. «آره... منم. پسرم رو دارم میبرم بیمارستان، اما احتمالاً توی راه بیهوش میشه... آریتمی شدید... فشارش افتاده... آماده باشین، لولهای رو آماده کنین.» گوشی رو میذاره کنار. دستش رو میذاره رو گونهام ، آروم نوازشت میکنه. «نترس پسر... بابا هست. نمیذارم هیچی بشه.»
خوب چشمام باز میکنم نه تو بیمارستان نه سقط شدم... توی یه خلع هستم زیر پام مثل شیشه صاف و واضح هست... آکوما بدن هیدوی بغل کرده دره میره سمت ماشین .. در ماشین باز می کنه جسم هیدوی میزاره رو صندلی کمک راننده.. کمر بندش میبنده ماشین روشن میکنه سریع گاز میده.... تو راه هر ثانیه نگاه جسم هیدوی میکنه میگه « پسرم صدام میشنوی؟ هیدوی! »
که سر جسم هیدوی کج میشه.. در واقع فکر کنم...دکترا یا بهش میگن ایست قلبی ، یا خدابیامرز شدن. ... جدا کی تو اولین تناسخش خدابیامرز میشه؟ ༎ຶ‿༎ຶهرکسی یه خودی نشون میده یه خیاری میخوره بد من شپلق میمیرم.... آکوما... متوجه میشه بلند میگه « هیدوی !» ماشین میزنه کنار .. سریع پیاده میشه.. در باز میکنه کمر بند هیدوی هم باز میکنه می کشه تنش بیرون از ماشین روی زمین . نبضش میگیره « پسرم....با من بمون.... برگرد...» معنی این حرف یعنی... قلبم ایستاده
عالی بود 💖✨
فرصت؟