دختری که حالا در شهر غریب و جایی سردر گم مانده
فصل دوم: چرا پنجره ها حفاظ دارند : وقتی چشم هایش را باز کرد، روی زمینی تقریبا سیمانی بود. انگار تازه باران آمد بود چون روی زمین چاله های آب دیده میشد. هوا کمی گرفته بود. ابر ها جلوی ظهور خورشید را به گرفته بودند،ولی پرتوی های خورشید از لای ابر ها دیده میشد. هیچ کس نمی تواند جلوی خورشید را بگیرد. نیکا نگاهی به چاله های آب انداخت. چشم هایش دوباره سبز زمردی بود. انگار حتی بیشتر می درخشید. وسط خیابان. مه اجازه نمیداد چهره فردی که از دور می آمد را ببیند. هرچه فرد نزدیک تر میشد،نیکا بیشتر عقب می خزید. کف خیابان کثیف بود. لباسش کمی گلی شد. مه از چهره فرد کنار رفت. یک پیرمرد با ریش بلند و نقرهای، ردایی مشکی و کلاهی کله قندی. پیرمرد گفت : « خودتی؟ بالاخره اومدی نیکا؟خدا رو شکر! اگه چند ماهی دیر تر می اومدی زندگی خیلی ها ازبین میرفت.» منظور پیرمرد چه بود؟ (عکس ها آرشام هست بدون ادیتش رو پیدا نکردم
درسته عکس ها ربطی نداره ولی چون کوبولد حساب میشن.. پیرمرد با اتمام جمله اش کمی به نیکا نزدیک شد. نیکا کمی عقب خزید و با چهره ای بهت زده به پیرمرد نگاه می کرد. با تردید لب هایش را تکان داد و صدای کمی لرزانش گفت : « تو کی هستی؟ منو از کجا میشناسی؟ اینجا کجاس.....» پیرمرد انگشتش را روی لب های نیکا گرفت و به دور و بر نگاهی انداخت و گفت : « بعدا راجبش صحبت می کنیم. دنبالم بیا. اینجا وسط خیابون برات خیلی امن نیست.» وقتی کلمه (دنبالم بیا) را به زبان آورد، بدن نیکا دوباره از خود بی خود شد. دیگر دست خودش نبود. چشم هایش خاکستری شد. پیرمرد دست نیکا را گرفت و آن را در یک پورتال پرت کرد. سپس خود هم پرید. نیکا وقتی چشم هایش را باز کرد، دیوار های سنگی و یک پنجره ی آهنی که با حفاظ ها زینت داده شده بود. یک اتاق هم آن گوشه چهار چوب بود.
چرخید و یک در چوبی دید. نیکا به صورت پیرمرد خیره شد. خندید و داد زد : « این یه خوابه مگه نه؟ اصلا مهم نیست! این فقط یک خوابه! و تنها کاری که باید بکنم اینه که سریع تر بیدارشم! راستی من توی جنگل بیهوش شدم! باید زود تر بیدارشم و گرنه حیوونای وحشی میخورنم...» پیرمرد قبل از اتمام جمله نیکا، نیشگونی از بازوی او گرفت. بعد یکی از ابرو هایش را بالا داد و گفت : «حالا مطمئن شدی که خواب نیستی؟» نیکا چشم هایش را ریز کرد و گفت : « آره.» ـ « یعنی تو منو نمیشناسی؟» ـ «نه» ـ«جدی بابات بهت درمورد من نگفته؟ واقعا شاگرد بی مصرفی داشتم.» «عکس این یکی نا مربوط»
ـ «یک بار دیگه می پرسم! شما کی هستین و این جا کجاست!؟» ـ « من آرشام بزرگم! استاد پدرت بودم. این جا هم سرزمینی شگفت آور و پر از جادوعه، جایی که جواب خیلی از سوالات رو میگیری !» مکث : « قبلش بهم بگو چه خواسته ای داری، من نمی خوام مجبورت کنم ولی با اومدنت خیلی ها نجات پیدا میکنن، بعضی ها زندگیشون دگرگون میشه و به آینده امیدوار میشن، اگه ضعیف باشی.......... خب زندگی برای اون افراد به خصوص سخت تر میشه. بدون که من به عنوان استاد پدرت بهت ایمان دارم. ولی اگه بخوای می تونم برت گردونم دنیای خودت..... چه باشی و چه نباشی جون بعضی ها در خطره.اگه باشی جون خودت در خطره. نیتت رو بگو! این جا هر چیزی ممکنه! » اشک از گونه هایش آویز شد. : «میخوام بابامو برگردونم.» ـ «اشکال نداره! خواسته قوی ای داری. من از حالا استادت میشم!...... ولی خیلی وقت نداریم. » ـ «منظور؟» از قفسه ی کهنه ای کتابی به ضخامت یک متر در آورد. ولی خیلی سنگین به نظر نمی رسید. استاد کتاب را باز کرد. نیمی از کتاب با کاغذ های سوخته ساخته شده بود. استاد با بخش سالم شروع کرد. کتاب را باز کرد و آن را جلوی نیکا گرفت. ـ«سعی کن اجراشون کنی. برای نجات پدرت باید جادو بلد باشی.» بعد تابلویی را نشان کرد و گفت: « دستت رو بالا بگیر، به سمت این تابلو و بلند بگو ( روشن شو!).» نیکا با تردید دستش را بالا برد. سپس داد زد «روشن شو!» در یک آن از در و دیوار اتاق نور و اکلیل ریخت و کل اتاق را پرکرد. هیچ سایه ای وجود نداشت. چون همه چیز نور می داد. حتی خود نیکا. مو هایش رنگ آتش شده بود و لباسش نور می داد. استاد در حالی که داشت از کتاب محافظت می کرد، بشکنی زد. همه چیز دوباره شکل اول خود شد. استاد سرش را خاراند و پوزخندی زد. بخش سوخته را باز کرد. آن بخش کاغذ های سیاه با نوشته های طلایی داشت. نیکا دوباره تلاش کرد. این دفعه با لحنی حماسی داد زد:(خاموشی) (عکس نیکا درحال تماشا بارش شهابی)
در یک چشم به هم زدن خود را معلق در خلعی ژرف دید. تا این که ققنوسی از جلویش رد شد. پر هایش از جنش آتش بود. دوباره همه چیز شکل اول شد. نیکا میخکوب مانده بود. دست هایش می لرزید، صدای دلورس در گوشش طنین انداخت: « پدرت ولت کرد چون بی م ص ر فی...... بی م ص رفی....... بی م ص ر ف...... حت نمی تونی برای نجاتش تلاش کنی! » بی م ص ر ف در گوشش اکو می شد. نیکا گوش هایش را گرفت، ولی تاثیری نداشت. اما استاد لبخندی بزرگ زده بود که انگا می خواست اشک شوق بریزد. استاد بلند گفت : « این عالیه! بی نظیره! فقط باید صبر کنی! هیچ اشکالی نداره چون میشه که........» صدایی آمد. قلعه به لرزه افتاد. صدها گارگویل به پنجره ها چسبیدند. نیکا حالا فهمید چرا پنجره ها حفاظ دارد. استاد گفت: «به این زودی؟ ارباب تاریکی هم بیکاره ها!»
نیکا هنوز صدای دلورس را میشنوید. خیلی آزار دهنده بود. کمی که دقت کرد دید صدای دلورس نیست. صدای گارگویل ها بود.چرا گارگویل ها روی اعصابش می رفتند؟ نیکا خیلی عصبی شد. چشم هایش مثل آتش می درخشید، داد زد : « این دفعه نه! دیگه نمی زارم کسی مسخرم کنه! دیگه بسمه! من پدرم رو دوباره ملاقات ی کنم! هیچ چیز هم جلوم رو نمی گیره! » فضا شروع به گرم شدن کرد وگارگویل ها آتش گرفتند. استاد واقعا تعجب کرد. بعد لباسی شبیه به یک کیمونو ژاپنی به نیکا داد. با این فرق که آستین و دامن کوتاهی داشت. گوشهی دامن نوشته شده بود: برای بهترینم، از طرف بابایی او در دست دیگرش یک شمشیر از جنس نقره داشت. روی دسته شمشیر نماد یک ققنوس حک شده بود. شمشیر به نظر سبک و خوش دست می آمد. استاد گفت : « تو با این لباس های زمینی خیلی جلب توجه می کنی. درسته لباس از جنس نخه، ولی یک لایه محافظتی داره که مثل زره عمل می کنه. کسی هم نمی تونه تا یک هفته ردت رو بزنه. من یک شاگرد دیگه هم دارم که پارسال فارغالتحصیل شده. اسمش جاناتانه، یک کوبولد ـه ، برو کتابخونه شهر، راحت پیداش می کنی راستش خیلی اهل کتابه. اون تنها کسیه که من بهش اطمینان دارم........ » نیکا وسط جمله استاد به اتاق سنگی رفت تا لباسش را عوض کند. ـ «ولی چرا خودتون نمیآید استاد؟» صدایش از داخل اتاق می آمد. استاد سریع یک پورتال باز کرد.
انگار استاد داشت لا به لای وسایل داخل پورتال دنبال چیزی می گشت: «الان، یکی میاد تا تورو ببره. فکر میکنه تو اینجایی. من وقت میخرم تا تو و جاناتان به غار اژدها برسین. توی غار یک اژدهای ترسناک زندگی میکنه. ولی موجود بدی نیست. منم فقط یک بار دیدمش و........... وای دارم چی میگم! نباید وقت تلف کنم!» انگار وسیله را پیدا کرد. نیکا باسرعت از اتاق بیرون آمد. ترس در چهره اش معلوم بود : «وایستا ببینم چی؟ کی؟ چرا یکی بخواد منو ببره؟!» استاد از جواب دادن طفره نرفت. فقط حواسش پرت شد. چون نیکا را در آن لباس دیده بود. چشم های نیکا در آن لباس سبز تر دیده می شد. موهایش درخشان تر بود. پوستش روش تر بود. استاد با خود گفت: «اسکات، کجایی که دخترت رو ببینی؟» استاد خود را جمع کرد، سریع دسته ی خنجری به دست نیکا داد. با خنده ای ملیح به نیکا چشمک زد و گفت: «اون باهوشه. اینو بهش نشون بده تا کارت راحت بشه.» درسته فهمیدید. فقط دستهی خنجر. ولی به اندازه خنجر واقعی وزن داشت. نیکا دسته خنجر را در جیب مخفی لباس قایم کرد. بعد نیکا را رو به سمت در پشتی هل داد. نیکا رو بیرون انداخت و در را بست. نیکا سردر گم مانده بود. راستی کتابخانه کجاست؟
ببخشید رد نمی کرد نقاشی های شخصیت ها رو بیشترشو پاک کردم
وای این اولین پسته که ترند شده!