داستان های زیادی از جادوگران بزرگ دنیای سیاه بر سر زبان هاست .آنها چگونه متولد شدند ؟ چگونه به تاریکی رسیدند و آیا فرزندانی دارند یا نه ؟ داستانی که روایت خواهم کرد داستان دختری از نوادگان گلرت گریندل والد است . الیزابت کنستانس گریندل والد
صبح روز بعد : الیزابت از خواب بیدار شد . لباس پوشید و برای صبحانه پایین رفت اما چیز زیادی نخورد . الیزابت شنلش را پوشید و به طرف شومینه رفت و مقداری پودر پرواز در آتش پاشید . آتش به رنگ سبز زمردی در آمد. کلیر به سمت الیزابت آمد . هردو به درون آتش قدم گذاشتند و الیزابت با صدای بلندی گفت : لندن ، ورودی کوچه ی دیاگون. ناگهان صدای برخورد کفش هایش با شومینه ای سنگی را شنید . کلاه شنلش را جلو کشید و به درون فضایی کافه مانند قدم گذاشت . تعداد زیادی جادوگر و ساحره در سالن بودند و صحبت می کردند . مردی از پشت پیشخوان گفت : میتونم کمکتون کنم خانم جوان ؟ الیزابت از لحن مهربانش جا خورد . چرا با یک غریبه انقدر مهربان بود ؟ با لحنی آرام و سرد گفت : می خوام به کوچه ی دیاگون برم . مرد او را به حیاط پشتی برد و به دیوار با چوبدستیش ضربه زد و گفت : بفرمایید . اسم من تامه . اگر کاری داشتید برگردید همینجا . الیزابت گفت : من الیزابت هستم . _ الیزابت .... +گریندل والد . تام با خنده گفت : چی ؟ شوخی خوبی بود . الیزابت دوباره با همان سردی جواب داد : من با کسانی که نمی شناسمشون شوخی نمی کنم . بعد به درون کوچه قدم گذاشت. جن خانگی با احتیاط کنار الیزابت قدم بر می داشت.
الیزابت گفت : اول بریم گرینگوتز . میخوام به صندوقم سری بزنم . به طرف بانک رفتند . در بدو ورود یک جن بهشان تعظیم کرد . الیزابت وارد شد و به سمت یکی از باجه ها رفت . کلید را از میان موهایش بیرون کشید و گفت مایلم از صندوقم که سابقا متعلق به ماتیلدا گریندل والد بوده برداشت کنم. جن گفت :برگ هویت . الیزابت تحویل داد . جن به یکی دیگر از جن ها اشاره کرد و گفت : همراهی شون کن . بعد کلید را به الیزابت پس داد . جن به سمت الیزابت امد و آنها را به سمت دری هدایت کرد . وقتی سوار واگن شدند ، الیزابت به فهرست انتهای نامه نگاهی انداخت . کاغذی در آورد و وسایل معجون سازی و فهرست کتاب ها را در آن نوشت . رو به کلیر گفت : این رو بگیر . وقتی رفتیم بیرون این ها رو تو باید بخری . جن گفت : صندوق ۷۷۷ . کلید لطفا . الیزابت کلید را به سمتش گرفت . جن در را باز کرد و الیزابت گفت : از هر سه واحد پول ۳۰۰ تا بهم بده . پول ها را در کیف پول ریختند و خارج شدند . الیزابت به طرف یک بستنی فروش رفت و آدرس مغازه های ردا و چوبدستی را پرسید . اول برای خرید ردا می رفت
به طرف ردا فروشی خانم مالکین رفت و وارد شد . کلاه شنلش را کنار زد . خانم مالکین با لبخند گفت : دانش آموز هاگوارتزی؟ بیا داخل عزیزم . الیزابت چشمانش را به چشمان آن زن دوخت . زن لحظه ای جا خورد اما به روی خودش نیاورد . متر شروع به اندازه گیری کرد و چند لحظه بعد ، الیزابت با سه ردای مشکی ، دو ردای سبز تیره ، یک کلاه مشکی ساده و یک شنل سبز و یک شنل سیاه ، از مغازه خارج شد . همان لحظه کلیر با دو بسته ی بزرگ یه طرفش آمد و گفت : کلیر وسایل خانم خرید . الیزابت لبخندی زد و گفت : خوب ، به موقع اومدی . بعد با هم به طرف چوبدستی فروشی رفتند .مغازه ی چوبدستی سازی الیوندر ، تاسیس ، ۳۷۶ سال پیش از میلاد مسیح . با ورودشان زنگ کوچکی جلوی درب صدا کرد . الیزابت گفت : روز بخیر . مرد پیری جلو آمد و پشت پیشخوان ایستاد . _ کمکی از دستم بر میاد خانم ؟ الیزابت گفت : یه چوبدستی میخوام . مرد گفت : اوه . البته که می خوای . بعد به متری ضربه زد و متر مشغول اندازه گیری شد . مرد پرسید : راست دستی یا چپ دست ؟ _ راست دستم . مرد از میان چوبدستی ها دو تا جعبه را در آورد . _ این یکی از جنس چوب زالزالک و موی تک شاخه . ۳۲ سانتی متره و انعطاف پذیره . امتحانش کن . الیزابت با ظرافت چوبدستی را برداشت و میان انگشتانش چرخاند و گفت : نیازی به امتحان کردن نیست . اون برای من ساخته نشده . الیوندر چوب دیگری را نشان داد و گفت : چوب خاس و ریسه قلب اژدها . ۲۷ سانتی متر . انعطاف ناپذیر . الیزابت دوباره همان حرکات را تکرار کرد و گفت : نه . بعد از حدود ۴۰ دقیقه ، الیزابت گفت : آقا ، ساختن یه چوبدستی معمولا چقدر زمان می بره ؟ الیوندر گفت : بستگی به نوع موادش داره اما ، به طور میانگین ۳ ساعت. الیزابت گفت : چوب هایی که چوب گردو داشتند راحت تر به دستم می نشستند . اما مغز هیچکدوم اونقدر قوی نبود . ممکنه یه مغز خاص به غیر از اینهایی که نام بردید داشته باشید ؟ الیوندر گفت : منظورتون چیه؟ الیزابت گفت : من از شما یه چوبدستی خاص میخوام . با مغزی به غیر از اینها . اما چوب گردو . ازتون میخوام یه چوب خاص برام بسازید . هزینه اش هم هیچ اهمیتی نداره . الیوندر گفت : من یه مغز متفاوت دارم که باعث بدقلقی نمیشه . نیش باسیلیسک . اگر میخواید ، میتونم با اون براتون یه چوب بسازم .
الیزابت گفت : میشه اون نیش رو ببینم ؟ الیوندر گفت : بله . الیزابت نیش را در دستش گرفت . حسش می کرد . پیمان میانشان را حس می کرد . گفت : همینو می خوام .تا پایان ساختش اینجا می مونم . الیوندر گفت : هزینه اش زیاده . میشه حدود ۹۸ گالیون . درواقع ۹۷ گالیون و ۲۳ سیکل و ۵ نات . الیزابت تمام مبلغ را روی پیشخوان گذاشت و گفت : شروع کن .
خیلی داستان جالبیه
پیشنهاد میکنم ادامه بدی
متشکرم . حتما ادامه دار خواهد شد