درودددد چطورید خوشگلای وانا؟🥳 چیکارا میکنید؟😝 خوش اومدید به یه پست دیگه با من🎀 قراره باهم یه آخر هفته شلوغ و پر مهمون رو با من سپری کنیممم👻 بزن بریییمممم🤖
پنجشنبم رو افتخار دادم و به زور حدود ساعت ۲:۳۰ ظهر بیدار شدم البته قبلش هم چندباری از خواب پریده بودم توسط صدای جاروبرقی و مامان و بابام که درحال تمیز کاری واسه مهمونا بودننننن🥳 من کلا مهمون دوستم اونم مخصوصا وقتی مهمون خالم اینا و پسراش باشن_ برای راحتی بیشتر برای هرکدوم یه نام دیگه میذاریم🤓 پسر کوچیکه خاله ۱=ترب پسر بزرگه خاله ۱=اَشی خاله ای که مهمون اصلیه این دو روز هست=خاله شماره یک شوهر خاله شماره ۱=رومخ👻 خاله دوم=خاله۲ شوهر خاله۲=مهربون پسر خاله۲=پایه خاله سوم=خاله۳ دختر خاله۳=تپلی پسر خاله۳=سعی شوهر تپلی۳=بلند زن سعی۳=مداد پسر تپلی و بلند=پسر دختر تپلی و بلند=رسی دسی شما رو نمیدونم اما من یکی که نمیتونم این اسامی رو حفظ کن_
خلاصه که من دیگه بخش صبحانه رو ول کردن و حدود ساعت ۴:۳۰ سوپ مامان پز رو خوردم تا قبل اون داشتم ادیت میزدم یکم اتاقم رو جمع و جور کردم و بعد دوباره رفتم سراغ ادیت و کمی یوتیوب گردی تا اینکه یهو اَشی و ترب حدود ساعت ۶:۲۰ قبل از بقیه از راه رسیدن و بنظر پایه رسونده بودشون اما خودش کار داشته و بعدا میومد ما هیچ آمادگی برای زودتر رسیدن اونا نداشتیم و مادر اون وسط مستا سریع بعد اینکه اومدن رفت حموم🤓 من و بابا هم یکم دیگه خونه رو جمع و جور کردیم و من یکم با ترب و اَشی صحبت کردم که چون دوتاشون سرشون تو گوشی بود اهمیتی آنچنانی ندادن👾 و من هم تصمیم گرفتم برم تو گوشی که ناگهان در اون گیر و دار ساعت ۷:۰۰ برق رفت🙂 و ما متوجه شدیم ترب و اَشی سه جا اون روز رفتن و همه اون سه جا برق رفته!!! اصلا اونا خوش شانسای عالمن🥳 حدود ساعتای ۷:۳۰ خاله شماره ۱ و دو همراه با شوهر هاشون یعنی مهربون و رومخ اومدن و من بدبخت ۲ طبقه پایین رفتم تا برم در رو براشون باز کنم💔 و دقیقا ۳ یا ۴ دقیقه بعد اینکه آوردمشون پایه یعنی پسر خاله دو هم اومد ولی من نرفتم و اَشی رفت تا بیارتش بالا👻
دیگه مامان بابا توی اون بی برقی شروع به پذیرایی کردن و من اون وسطا که داشتم ادیت میزدم راجب تستچی به ترب گفتم و اون هم بیار ببینم چیه و کلا توی بخش ویژه ها چرخید🙂و توی اون بخشم فقط روی اونایی که راجب فوتبال بود میرفتتتت😐 هی میگفتم بیا بقیشونم ببین میگفت چرتوزه😭(البته منظورش این خوشش نمیاد نه اینکه بد باشه هاااا) منم براش راجب پستام گفتم و پستام رو نشونش دادم نظر خاصی نداد اما گفت از کاور پست آخرم و اون پستی که سه روزه توی صفه اما منتشر نشده خوشش اومده🥳 بعدشم باهاش راجب یکی از کاربرایی که باهاش به مشکل خورده بودم حرف زدم و اینجوری بود که اینگنورش کن🤓 بهرحال کلی سر این تستچی باهم خندیدیم و نشونش دادم و بعد ۵۰ دقیقه در رفت و گفت دیگه ولم کنننننن منم چون فرد خوبیم ولش کردم🙂
بعدش به طرز عجیب و یهویی دوستای رومخ جان که یبار خونشون رفته بودیم و دو نفرشون دوستمون بودن اومدن خونمون برای شام🤓 من که پرام ریخته بود چون با یه نخل کوچیک ولی گنده اومده بودن و برای ما بودش😐 مامانم که خیلی خوشحال شد منم که واکنش خاصی نداشتم خدا بخواد مامانم اونقدر یخنی درست کرده بود که تا برای یه ماهمون باشه پس مشکلی از لحاظ کمبود غذا نداشتیم🥳 (ماشالله یه دیگ بود)نشستیم خوردیم و تازه فهمیدیم پایه کوبیده نشده میخواست اما دیر گفته بود💔 غذا رو خوردیم و بعد یه مدت دوستای پایه رفتن و بعد هم خاله ۲ و خوانوادش رفتن خونشون خاله۱ هم که با ترب و اَشی و رومخ خونه خودمون شب میخوابیدن رفتیم بخوابیم اما بنده با افتخار تا ساعت ۴:۲۰ دقیقه صبح بیدار بودم👻
صبحش حدود ساعتای ۱۰ بیدار شدم و دیدم به به برق رفتهههه🥳 رفتیم صبحونه خوردیم که یادم نیست چی بو_ بعدش هم مادر رفت تا خاله ۲ وسعی و مداد با تپل و بلند و رسی دسی و پسر رو دعوت کنهههه البته بنظر ساعت ۲:۳۰ یا ۳ میومدن چون انگاری یکیشون سپیدان بود اما مادر مشکلی نداشت و گفت نگران نباشید ما خودمونم ناهارمون ۴ آمادست🤓 دیگه تا اونا بیان من ترب رو مجبور کردم بهم یاد بده چجوری کالاف بازی کنم و خب بازیم بد نبودددد🥳(همینم چیز خوبیست) دیگه اَشی که رفته بود دنبال اونا اومد البته بلند و پسر یه ۱۵ دقیقه بعدش اومدن حرف های زیادی زدیم من هم اون وسطا ادیت اون پستم که هنوز خدا بخواد منتشر نشده رو زدم🙂 دیگه یسری قر زدن چون ناهار از ۴ هم گذشت و آماده نشد😂 اما بالاخره آماده شد و همه رفتیم خوردیم چون بشدت گشنه بودیمممم(جاتون خالی قورمه سبزی داشتیم)😋
صبحش حدود ساعتای ۱۰ بیدار شدم و دیدم به به برق رفتهههه🥳 رفتیم صبحونه خوردیم که یادم نیست چی بو_ بعدش هم مادر رفت تا خاله ۲ وسعی و مداد با تپل و بلند و رسی دسی و پسر رو دعوت کنهههه البته بنظر ساعت ۲:۳۰ یا ۳ میومدن چون انگاری یکیشون سپیدان بود اما مادر مشکلی نداشت و گفت نگران نباشید ما خودمونم ناهارمون ۴ آمادست🤓 دیگه تا اونا بیان من ترب رو مجبور کردم بهم یاد بده چجوری کالاف بازی کنم و خب بازیم بد نبودددد🥳(همینم چیز خوبیست) دیگه اَشی که رفته بود دنبال اونا اومد البته بلند و پسر یه ۱۵ دقیقه بعدش اومدن حرف های زیادی زدیم من هم اون وسطا ادیت اون پستم که هنوز خدا بخواد منتشر نشده رو زدم🙂 دیگه یسری قر زدن چون ناهار از ۴ هم گذشت و آماده نشد😂 اما بالاخره آماده شد و همه رفتیم خوردیم چون بشدت گشنه بودیمممم(جاتون خالی قورمه سبزی داشتیم)😋
یه یک ساعت بعدش که شیرینی و چایی باز آوردیم مداد و سعی رفتن چون بنظر مادر مداد مریض بود من که سرم درد میکرد یکم روی تختم دراز کشیدم و بعد که اومدن بیرون شروع کردم به باز ادیت زدن🤓 بابام و رومخ و بلند و اَشی تصمیم گرفتن ورق بازی کنن اونم سر شرط♡بندی🫤 هه ولی خب شرطشون این بود که هرکی بات باید ۵ میلیون تومن پول شام بقیه رو بده😂 اصلا منطقیییی من ترب و پسر رو با خودم کشوندم یه طرف چون تنها حدودا همسن و سالی خودمن(دو سال ازم بزرگترن) و زورشون کردم بشینیم اسم فامیل بازی کنیم در اون حینی که بابام و بقیه هم داشتن ورق بازی میکردن🎀 یه چند دست بازی کردیم که ترب اول شد پسر هم دوم و منه بخبخت سوم و آخر🌚
بعدش تصمیم گرفتیم بریم ادامه بازی اونها رو تماشا کنیم که دیگه تموم شد و یهو خبر رسید دوست پدر که من بهش میگم بلقیس یه کاری با پدر داره و داره میاددد🤓 من بلقیس رو بشخصه بین دوستای بابام بیشتر همه دوست میدارم🥳 به اون هم ادیت پستم که هنوز منتشر نشده رو نشون دادم و گفت اصلا این واسه چیه؟ و من اینجوری بودم که هیچی ولش کن فقط بگو قشنگه یا نه و اون گفت گشنگه🤓🎀 بعد یه مدت رفت و حدود ساعتای ۸ بود که اَشی و تپل تصمیم گرفتن برن پیاده روی و خب رفتن مامان بابای من هم چند دقیقه بعدش رفتن تا گوشت برگر و چیزای دیگه برای شام بگیرن و خب باید پنج میلیون میشد چون بابای من باخته بود با بلند🙂😭 (البته پنج میلیون نشد چون همش شوخی بید در نهایت بازیشون)
ما که حوصلمون تو خونه سر رفته بود اما یهویی دیدم همه جز خاله ۳ و بلند تصمیم گرفتن برن پیاده روی مثل تپل و اَشی من بدو رفتم آماده شدم🥳 و رفتیم رسی دسی علاقه زیادی داشت که دست منو بگیره اما خب دست منه بدبختم گهگاهی خسته میشه بنابر این گفتم دست خاله۱ رو بگیره ما تا یجا هایی رفتیم و اون وسط من هم یک دعوای ریز با پسر زدم و بعد دیگه هم من هم خالم۱ و هم رسی دسی خسته شده بودیم چون نزدیک به یه ۴۰ دقیقه پیاده روی کرده بودیم و چون میدونستیم بقیه قصد دارن تا چهارراه قصردشت برن ما کشیدیم کنار و رفتیم خونه البته چند بار توی راه روی صندلی های چوبی نشستیم چون واقعا خسته بودیم🤓 وقتی رسیدیم بلافاصله چند تا لیوان آب یخ خوردیم واقعا عالی بود و دقیقا ۵ دقیقه بعد ما بقیه هم اومدن حرف زدیم بعدشم شام خوردیم و همه حدود ساعت ۱۱:۳۰ تا ۱۲:۰۰ رفتن خونشون من هم تا حدود ساعتای دو شب بیدار بودم و موزیک گوش میدادم و تو یوتیوب بودم که دیگه خوابم گرفت و خوابیدم🙂🎀
فرصت² با پارتی بازی🧚🏻♀
فرصت
چقدر مهمون
عالییی
الان تو انتظار داری من بدونم کی به کیه با این همه مهمون واسامی؟
ببخشی_
عالی بودد
به نظرم آخر هفته خوبی بود😭😭😭
آرهههه