سلام بچه ها من دارم یک رمان می نویسم ☺️! گفتم بزارم فصل اولو ببینم چی میشه! 💖 و ناظر جونی! این داستان نه محتوا بد داره و نه چیز دیگه ای. با تشکر! می دونم از دست اونایی که هی میگن ناظر محترم خسته ای😂
فصل اول : خاکستر خاموش آهو ها نمی خندند ۱۰ دسامبر : «بابایی آخرش چی میشه؟ دختره باباش رو پیدا میکنه یا نه؟» پدر کتاب را بست. موقع بستن مقداری گرد و خاک در هوا پخش شد. با صدای مهربانش زمزمه کرد:«بقیشو فردا میگم خوشگلم.» ابرو های نیکا در هم رفت و لپ هایش را باد کرد و با صدای ظریف و با نمکش گفت:«ولی من خوابم نمیاد!» اما پدر کتاب را بسته بود و شمع نیمه آب شده را خاموش کرد بود. «بابایی وایستا ببینم! چرا باید زود بخوابیم! آخه تو که باید مراقب حیوونای جنگل باشی که کسی اذیتشون نکنه. منم هنوز ۵ سالمه مدرسه که نمیرم. توی این جنگل هم که کاری برای من نیست انجام بدم! اون وقت چرا اصلا شب ها بخوابم؟ چرا...........» نیکا خیلی کنجکاو بود. عادت داشت همه چیز را زیر سوال ببرد. پدر برگشت و گفت:«نیکا من یک جواب بهت میدم» سپس دهانش را نزدیک گوش نیکا کرد و گفت:« به کسی نگی ها! ولی من جنگلبان نیستم! یک جادوگرم و وظیفم هم اینه که با ظلم و بدی بجنگم! البته نه توی این دنیا! توی دنیای جادویی! برای همین باید شب زود بخوابیم تا صبح زود بیدارشیم که با بد جنس ها بجنگیم و انرژی داشته باشیم.» ۳۱ دسامبر: نیکا با نگرانی به تلفن چشم دوخته بود و گفت:«بابایی زود تر بیا!» دست های کوچکش می لرزید. صدای پدر از پشت تلفن می آمد:«خوشگلم یکم طول می کشه. تو سال نو رو بدون من شروع کن. من زودی میا..............» اما صدا ی پدر با خشخشی نا خوشایند قطع شد. با قیافه ای بهت زده به پنجره خیره شد. تلفن از دست های کوچکش لیز خورد و افتاد. دقیقا همانند اشک های زمردی اش. ۱۰ سال بعد............. دلورس خنده ای تحقیر آمیز کرد و گفت:«خب معلومه که پدرت ولت کرده تا با مادرت بپوسی و بمیری چون بی مصرفی، دهاتی.» دورا دست نیکا را گرفت و رو به دلورس گفت:«حرف دهنت رو بفهم» دلورس به جعبه رنگارنگی که دستش بود اشاره کرد و گفت:«وای ببخشید! بیا کیک بخور. اینو به عنوان عذرخواهی از من قبول کن! بخاطر یک سالروز شیرین برات خریدمش.» بعد رو به پشت سری هایش کرد و خندید و گفت:«مگه نه؟!» نیکا با تردید در جعبه کیک را باز کرد...... روی کیک با خامه سیاه نوشته بود: ( رها شدن مبارک) بغض در گلوی نیکا ترکید. در حالی که اشک های نیکا از روی گونه هایش سر می خورد، دلورس زد زیر خنده. اما فقط دلورس. در کنار صدای دلورس و مارینا و ریتا صدای دیگری شنیده نمی شد. دلورس انگار داشت به زور می خندید. چون این کار هر روزه کمی برایش تکراری شده بود. کم کم بچه های دیگر از سالن رفتند. نیکا کیک را زمین زد. اما همچنان سرش پایین بود. دلورس سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد، گفت :« یکم میخوای؟» نیکا جوابی نداد. دلورس دستش را سمت کیک خاکی شده برد و با تکه ای که در آن کلمه رها شدن نوشته شده بود را چنگ زد. آن را سمت صورت نیکا برد. نیکا صورتش را برگرداند....... دلورس خواست کیک را به زور توی دهان نیکا فرو کند که دورا جلویش ایستاد. دورا کمی ترسیده بود، ولی با جدیت داد زد: « چرا انقدر نیکا رو آزار میدی؟! چطور جرئت می کنی!؟» دلورس دورا را کنار زد. بعد به صورت نیکا خیره شد. با تحقیر و منت گفت : « اون وقت که وارد کلاس شد و به عنوان دانشآموز انتقالی جای منو گرفت، باید فکرش رو می کرد.» اگر می شد همان جا با ضربه کاراته کمر دلورس را می شکست. اگر شمشیر داشت همان جا گردن دلورس را قطع می کرد. طاقت نیکا طاق شد. کیفش را انداخت تا سریع تر شود. به سمت راهرو ها شروع به دویدن کرد.
در رشته های ورزشی هیچ کس به پای او نمی رسید. بالاخره به در رسید. با سرعت در را باز کرد و وارد جاده خاکی شد. دلورس لبخند زد و گفت : « فرار کن دختره ی دهاتی! فردا می بینمت! »
نیکا فقط سرش را پایین انداخته بود و رو به جنگل می دوید. نیکا تا به حال مدرسه را نپیچانده بود. اما هر چیزی دفعه اولی داشت. همانطور که نیکا دفعه اولی که یواشکی به مدرسه گوشی آورد، نمی دانست که قرار است کار هر روزش باشد. ناگهان تلفنش زنگ زد. مادرش بود. نیکا تلفن را قطع کرد و پایش را به زمین کوبید. در راه تلفن بار ها زنگ خورد. ویبره گوشی در جیبش بدنش را به لرزه می انداخت. نیکا بالاخره جواب داد. مادر با خشم در تلفن گفت : « چرا گوشی رو جواب نمیدی؟! معلم ها بهم گفتن مدرسه رو پیچوندی !» کمی مکث کرد تا خود را آرام کند. سپس آهی کشید و با جدیت ادامه داد : «فقط بگو کجایی تا بیام دنبالت. دوباره که سمت جنگل نرفتی!؟» نیکا با کلافگی گفت: « اگه می خواستی کمک کنی میتونستی درباره بابا و علت رها شدنم بیشتر بگ....... قبل از اتمام جمله، تلفن از دستش سر خورد. چون دید آستینش دارد خاکستر می شود. بار ها این اتفاق افتاده بود. هر وقت که عصبی میشد، گوشه دامن و یا آستینش می سوخت. خودش تنها کسی بود که می دانست. سپس در حالی که داشت اشک می ریخت تلفنش را انداخت به سوی اعماق جنگل دوید. در جنگل بوی خزه می آمد. نیکا اسم تمام درخت ها را می دانست. از کنار ماری و آلفاوا و نیک رد شد. ولی هیچ وقت وارد اعماق نمیشد و از سوزی به بعد را نمی رفت. چون معمولاً مادرش اورا زود پیدا می کرد و از جنگل می برد. از تنها جایی که نیکا بی دقدقه بود.
روی تخته سنگی نشت و اشک هایش را پاک کرد. آواز بلبل ها او را دلگرمی میداد. به رود خانه کنارش نگاهی انداخت. رود خیلی پر فشار بود. ماهی ها با امواج آب همراهی میکردند. ولی بین آن همه ماهی خال خالی، ماهی ای قرمز و نارنجی بر خلاف امواج حرکت می کرد. انگار برایش مهم نبود چقدر سخت باشد. یا این که احتمالش صفر است به سر چشمه برسد. هر چند بار که فشار رود آن را عقب می کشید، دوباره شروع میکرد. این مهم بود. نیکا سرش را برگرداند. بعد بچه آهویی را دید که خیلی ناگهانی جلوی او ظاهر شده بود. آرام دستش را نزدیک کرد تا آهو را ناز کند. آهو هم آرام صورتش را نزدیک کرد. نیکا هم دستش را........ اما گوش های آهو تیز شد. انگار صدایی شنیده بود. بعد رو به سمت عمق جنگل، جا هایی که حتی نیکا تا به حال به آن پا نگذاشته بود، دوید.
آن جا بوی خزه نمیداد. نیکا دیگر دست خودش نبود. بلند شد و طوری دنبال آهو می دوید که انگار به دنبال پروانه ای، در کودکی است. در چشم هایش شوق دیگری بود. آهو داشت از مسیر رود خانه میرفت. نیکا لحظه ای به انعکاس خود نگاه کرد. شاید اشتباه دیده بود. ولی چشم هایش خاکستری به نظر می رسید. اما این دقدقه اول او نبود. آن قدر دوید که نفسش بند آمد. اما سرعتش کم نشد. شوقی در چشم هایش بود. انگار دیوانه آهو شده بود. نفسش در سینه حبس شده بود. فقط میدانست باید به دنبال آهو برود. آن قدر که آهو را سایه به سایه دنبال کرد که خسته شد. نفس نفس زد و هوا کمی سنگین شد. سرش سنگینی کرد . در حالی که داشت می دوید و دستش را رو به آهو دراز کرده بود، چشم هایش سیاهی رفت. آخرین چیزی که دید لبخند آهو بود. آهو ها نمی خندند.
امیدوارم خوشتون اومده باشه. اگه میشه خن. ج. ر میزنی تو قلبم تا قرمز بشه؟ 💖
نظرات بازدیدکنندگان (0)