خبخب از اونجایی که نه توی دستهی ترسناک استعداد دارم و نه توی نویسندگی، مطمئنم خیلی داستانم چرت و پرت شد😭😂💔
طبق معمول، دخترک روی تختش دراز کشیده و مشغول نوشتن داستانی ترسناک در دفترش بود. نگاهی به ساعت دیواری اتاقش کرد. ساعت سه شب بود... دفترش را بست و بر روی میز کوچکی که کنار تختش بود گذاشت. بلند شد و به سمت کلید برق رفت و لامپ اتاق را خاموش کرد. درحالی که به سمت تختش میآمد جلوی آینهٔ قدی رفت و نگاهی به خودش انداخت. در داستانی که مینوشت، دختر نقش اصلی توسط موجودی شبیه به خودش که در آینهٔ اتاقش زندگی میکرد، کشtه شد...
سعی کرد افکارش را به سمتی دیگر منحرف کند تا خوابش ببرد.. خواست به سمت تختش راه بیفتد که ناگهان صدایی شنید. ناخودآگاه چشمانش روی آیینهٔ اتاق لغزید. حس بدی نسبت به آن صدای عجیب داشت؛ گویا کسی صدایش میزد.. ولی او که در این خانه تنها زندگی میکرد. پس چه کسی میتوانست صاحب این صدا باشد..!؟ قدمی که برداشته بود را دوباره برگشت و به آیینهای که اکنون روبهرویش قرار داشت خیره شد..
هیچ چیز عجیبی ندید. موهایش را که جلویش ریخته بود، پشت گوشش زد و متوجه چیزی شد.. تصویری از خودش که در آیینه قرار داشت هیچ تکانی نخورده بود..! وحشت زده هنوز داشت به آینه نگاه میکرد که ناگهان آن موجود درون آینه که به مقدار زیادی شبیه دخترک بود، لبخند شروری زد. چند قدم عقب رفت.. دختری که داخل آینه بود دوباره صدایش زد؛ ولی اینبار با صدایی که کمی به مهربانی شباهت داشت!
دو هفته از آن روز گذشته بود و آن دختر و موجود درون آینه، با هم دوست شده بودند و ساعاتی از روز را با یکدیگر صحبت میکردند. دخترک از او برای روند داستانش مشورت و ایده میگرفت. دختر آینهای از او سوالاتی دربارهٔ دنیای انسانها میپرسید و دخترک از خودش برای او میگفت. چیزهایی که فقط دوستان خیلی نزدیکش میدانستند. دخترک فکر میکرد بالاخره کسی را پیدا کرده که تنهاییاش را میفهمد.
یک روز که مثل همیشه داشتند باهم صحبت میکردند، دختر آینهای به او گفت که کف دستش را روی کف دست او بگذارد تا ببیند حس کردن دست یک انسان چگونه است. دخترک قبول کرد و دستش را روی دست او گذاشت، ولی ناگهان سرش گیج رفت و وقتی به خودش آمد، دید درون یک جای تاریک و غریبه است. کمی به اطرافش نگاه کرد و متوجه آینهای شد. به سمتش رفت و درون آینه را نگاه کرد. از چیزی که دید شوکه شد و پاهایش سست شد و بر روی زمین افتاد.
آن دختری که در آینه زندگی میکرد، جایش را با او عوض کرده بود و به دنیای او آمده بود.. صدایش زد و آن دختر با پوزخندی که بر لب داشت به او جواب داد: _ مقصر خودتی. از اولش هم نباید بهم اعتماد میکردی! تو همیشه فکر میکردی من زندانی توی آینهام... ولی حقیقت این بود که تو زندانی من بودی...
عالیییی
خیلیییی قشنگ بوددد 💘✨
عالییی
خسته نباشی. خیلی قشنگ بود ❤❤
کاورت خیلی خیره کننده-
قربونتبشمم مررسیی😭💞
عالی بوددددد😭🛐🛐
مررسیی آوینای نازممم😭💞
ناز بودیدیددیدب
ولی نه نازتر از شمااا😭
خیلی قشنگ بودددد
مررسییییییی
خواهش میکنم خوشگله
خیلی خوب بوددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
مررسیی فداتشممملنصظنفطغ
داستانت🛐🛐🛐😭😭
رمانت🛐🛐🛐😭😭
وایی ذوقققلدیظطیعپطقعپطغصدظصغنص
مررسیی قلبمم😭😭💞💞💞💞🫂🫂🫂
خودتتت🛐🛐🛐🛐∞∞∞∞
هر پست و اسلایسی که میزاریی🛐🛐🛐
😭😭😭🫂🫂🫂
😭😭💞💞
چه قشنگههه 😭💞
نه به اندازهی پستای تووو😭😭💞💞
فداتشم خجالت ندههه🧚🏻💝
خدانکنهه حیفیی💞🫂