این داستانها رو جدی بگیر. شاید باورت نشه، ولی بعضیهاشون قبلاً برای کسایی که فکر میکردن شوخیه، اتفاق افتاده... با دقت بخون. چون ممکنه بعدش، توی خونهی خودت، یه چیزی رو ببینی که قبلاً ندیده بودی...
هر روز صبح که بیدار میشی، تشک کنار پات خیسِ. فکر میکنی عرق کردی، ولی جای خیس سرده، مثل آب. چند روزه که این اتفاق میافته. امروز صبح که بیدار شدی، جای خیس شکل دست بود. یه دست کامل، انگشتاش باز. اندازه دستت بود. شب که خواستی بخوابی، پات رو گذاشتی اونجای تشک. حس کردی یکی دستش رو زیر تشک گذاشته. پریدی پایین و تشک رو بلند کردی—هیچکس. ولی یه تار موی سیاه، چسبیده بود به زیر تشک. موهای خودت بلنده، ولی این مو کوتاه بود. شب بعد، جای خیس شکل صورت بود. چشم و بینی و دهان. صبح که بیدار شدی، دهانش باز بود. انگار داشت جیغ میکشید.
کمد لباسهات هر شب یه صدا میده، مثل اینکه چیزی توش تکون میخوره. ولی هر بار درش رو باز میکنی، هیچکس نیست. دیشب صدا بلندتر بود، انگار کسی داشت با مشت به دیواره کمد میکوبید. رفتی و در رو باز کردی—همه لباسا مرتب بودن. اما یه لباس که مال خودت نبود، آویزون بود بین لباسهات: یه پیرهن سفید، با لکههای قرمز. بهش دست زدی—مرطوب بود. پیرهن رو کشیدی پایین، پشتش یه نام نوشته بود، مال خودت. با خ.ون. کمد رو بستی و رفتی تو تخت. از کمد صدا اومد: «پیرهنمو پس بده.» امروز صبح پیرهن نبود. ولی یه جفت کفش سفید، جلوی کمد بود که هیچوقت ندیده بودیش. روش نوشته بود: «سایز پات نیست، ولی میپوشیمش.»
یه خودکار روی میزت داری که هیچوقت روش نمیذاری. ولی چند روزه که هر روز صبح، خودکار روشنه و یه کاغذ جلوشه. امروز صبح کاغذ رو برداشتی—روش نوشته بود: «چرا بیدار شدی؟» خودکار رو خاموش کردی و انداختی تو کشو. فردا صبح، خودکار روی میز بود، روشن، با یه کاغذ جدید: «کشو که درست نمیکنه.» خودکار رو پرت کردی تو سطل زباله. شب که برگشتی خونه، خودکار روی میز بود، روشن. کاغذ جدید: «سطل زباله هم نه.» خودکار رو برداشتی و بردی تو حیاط، زیر خاک دفنش کردی. شب که اومدی تو، خودکار روی میز بود، روشن، با کاغذی که روش نوشته بود: «خاک که مال من نیست، مال توئه که توش میخوابی.»
دستشویی خونهات یه آینه بزرگ داره. چند روزه که هر وقت صورتت رو میشوری، وقتی چشمات رو باز میکنی، انعکاست یه لحظه دیرتر از تو حرکت میکنه. امروز صبح، انعکاس لبخند زد، ولی تو لبخند نمیزدی. بهش گفتی «کی هستی؟» انعکاس لبش رو تکون داد و گفت: «همونیم که توی آیینهای.» شب که رفتی دستشویی، چراغ رو روشن نکردی. توی تاریکی، چشمای انعکاس رو میدیدی که میدرخشید. داشت بهت نگاه میکرد. چراغ رو روشن کردی—انعکاس عادی بود. ولی یه چیزی روی آینه نوشته بود با بخار: «چراغ رو خاموش کن.» چراغ رو خاموش کردی. توی تاریکی، انعکاس از آینه بیرون اومد و کنارت ایستاد. گفت: «حالا چطوری؟»
چند روزیه که زنگ در خونهات بدون صدا کار میکنه. یعنی چراغش روشن میشه ولی صدا نداره. امروز صبح که رفتی دم در، چراغ زنگ روشن بود. در رو باز کردی—هیچکس. ولی یه پاکت روی زمین بود. برداشتیش، روش نوشته بود: «برای خودت.» داخلش یه عکس بود: عکس خونهات، از بیرون، که توی پنجره اتاق خوابت، یه سایه ایستاده بود. عکس رو گرفتی و رفتی تو. شب که خواستی بخوابی، زنگ در روشن شد. رفتی دم در—هیچکس. برگشتی سمت اتاق، یه پاکت دیگه روی تخت بود. این بار عکس از داخل اتاق بود، تخت خالی، ولی دوربین جای خودت بود. یعنی کسی توی اتاق بوده و عکس گرفته. ته عکس، با خط ریز نوشته بود: «امشب میام جلو دوربین.»...
هر شب پنجره اتاقت رو میبندی. ولی هر روز صبح، پنجره بازه. فکر میکنی شاید باد. امروز صبح که بیدار شدی، پنجره باز بود، ولی پردهها بسته بودن. رفتی سمت پنجره، دیدی قفلش از بیرون بستهست. یعنی کسی از بیرون پنجره رو بسته. شب که خواستی بخوابی، پنجره رو بستی و قفلش کردی. نصفهشب با صدای باز شدن پنجره بیدار شدی. پردهها تکون میخوردن. رفتی سمت پنجره—هیچکس بیرون نبود. ولی روی شیشه، یه دستمال کاغذی چسبیده بود. روش نوشته بود: «فردا نمیام، میرم تو.» دستمال رو برداشتی و رفتی تو تخت. یهو صدای قدم از پشت بوم اومد. بعد صدای باز شدن پنجره اتاق دیگه. بعد صدای در باز شدن. و یه قدم، توی راهرو...
یخچالت چند روزه که خودبهخود خاموش و روشن میشه. امروز نصفهشب رفتی آشپزخونه، یخچال خاموش بود. ولی از داخلش نور میومد. در رو باز کردی—همهچیز مرتب بود، ولی یه لیوان آب روش بود که خودت نذاشته بودی. لیوان رو برداشتی، آبش ولرم بود. گذاشتیش کنار. در یخچال رو بستی. یهو دوباره باز شد—خودش. داخلش تاریک بود، ولی یه چیزی توی گوشه بود. یه تیکه کاغذ، چسبیده به دیواره یخچال. روش نوشته بود: «آب رو که خوردی، دیگه مال منی.» لیوان رو نگاه کردی—آبش نصف شده بود. یعنی کسی توی خونه بوده و از لیوان آب خورده. یا شمایی که توی خواب آب خوردی و یادت نیست. ولی اون کاغذ رو کی چسبونده؟...
یه ضبطصوت داری که برای یادداشت صوتی استفاده میکنی. دیشب که خواستی یه یادداشت برداری، دیدی یه فایل صوتی جدید توش هست، با تاریخ امروز، ساعت ۳:۱۵. فایل رو پلی کردی. اولش سکوت بود. بعد یه نفس. بعد یه قدم. بعد صدای در باز شدن. بعد صدای خودت که توی خواب نفس میکشی. بعد یه صدا، که مال خودت نبود، گفت: «خوش میخوابی؟» ضبط رو قطع کردی. فایل رو پاک کردی. امروز که دوباره ضبط رو باز کردی، فایل برگشته بود. این بار طولش ۱۰ دقیقه بود. پلی کردی: ۹ دقیقه سکوت، و دقیقه آخر، صدای کسی که داشت از پلهها میومد بالا، رفت تو اتاقت، نشست کنار تخت و ۳۰ ثانیه بهت نگاه کرد. آخرش گفت: «دفعه بعد میام که بیداری.»...
میز ناهارخوری خونهات همیشه مرتبه. ولی چند روزه که هر روز صبح، یه بشقاب و یه قاشق، روی میز هست، با یه تیکه نان که گاز زده شده. فکر میکنی شاید خودت خوردی و یادت نیست. امروز صبح که بیدار شدی، بشقاب و قاشق روی میز بود، ولی نان نبود. یه لیوان شیر بود، نصفه. روش یه اثر لب بود، ولی اندازه لبهای خودت نبود. شب که رفتی تو اتاق، از آشپزخونه صدای قاشق خوردن اومد. رفتی چک کنی—هیچکس. ولی بشقاب روی میز بود با یه تیکه کیک که گاز زده شده بود. کیک رو برداشتی و نگاهش کردی—روش یه اسم نوشته شده بود با شکلات: «فردا میام ناهار.» صبح که بیدار شدی، میز ناهارخوری چیده شده بود برای دو نفر...
یه آینه جیبی داری که همیشه توی کیفته. دیشب که خواستی بری بخوابی، آینه رو گذاشتی کنار تخت. نصفهشب با نور ضعیفی بیدار شدی—آینه داشت نور میداد. برداشتیش و نگاهش کردی—توی آینه، خودت رو دیدی که توی تخت خوابیده بودی، ولی یه چیزی بالای سرت ایستاده بود. نگاهش کردی، اون چیز نگاهت کرد. آینه رو زمین انداختی. صبح که آینه رو برداشتی، ترک خورده بود. ولی توی یکی از ترکها، یه چشم بود که بهت نگاه میکرد. آینه رو پرت کردی تو سطل. اما امروز که رفتی دستشویی، آینه بزرگ دستشویی، همون چشم رو توی گوشهاش داشت. بهت نگاه میکرد و پلک نزد...
نخست؟
عالی بود
چرا باید ساعت یک شب بخونم اینارو...
😃
خیلیییی خوب بوووددددذ کاش برای من اتفاق بیفتههه😁
مرسی
ذهن های من و تو:من میدونم قراره چی بشه ولی میخوام برام اتفاق بیوفته 🤡(شوخی)
جدی میخوام دیگه🤡فوقش میرم اون دنیا😐
خب مشتی چرا راه حل نذاشتی اگه اتفاق افتاد برامون ؟
خب من شب چیکار کنم اگه رفتم اب بخورم اینجوری شد؟💔💔💔
هیچی گلم خودتو به سرنوشت بسپار اتفاقا از این دنیا هم راحت میشی
پیشنهاد میدم احوال پرسی کنی شاید باهات دوست شدن🤡
فقط اولی برام اتفاق افتاده بود.اونم فقط جای خیس،نه دست یا ...
کلا اعتقاد ندارم به اینجور چیزا، ولی باحال بود