سلامممم من برگشتم با قسمت 4?? یه مطلبی رو میخوام خدمتتون بگم حتما بخونید???? عزیزان دلم به دلیل شروع مدارس از این به بعد تست های من دو روز در میون در سایت قرار میگیره?? گفتم بهتون بگم که بدونید❤ به دلیل حجم دروس نمیتونم مثل قبل در سایت فعالیت داشته باشم?❤ بریم که داستان رو شروع کنیم❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ شرمنده دیر گذاشتم این قسمت رو????
اون پسره اومد گفت: دخترا لطفا از روی این نیمکت پاشید اینجا پاتوق من و اکیپمونه?)) من محو زیبایی چهره ی پسره شده بودم تا اینکه امیلی گفت: اوه ببخشید جان ( مخفف جاناتان) یادم نبود)) بعد به من گفت: ماتیلدا بیا بریم روی اون یکی نیمکت)) و با انگشت یه نیمکت رو که اون طرف حیاط بود نشون داد? منم بلند شدم که برم که یهو....
که یهو یه چیزی رو روی شونم حس کردم،سرمو برگردوندم و دیدم جان دستش رو گذاشته رو شونه ام و داره به من لبخند میزنه? جان گفت: اسم قشنگی داری)) بعد هم دستشو از رو شونم برداشت و به اکیپشون گفت: بزنین بریم بروبچ)) همشون پشت سرهم رفتن سمت نیمکت و نشستن و شروع کردن به صحبت کردن... من داشتم نگاهشون میکردم که امیلی گفت: ماتیلدا...هیییییی)) من تو فکر زیبایی خیره کننده جان بودم و صدای اونو نشنیدم?♀️?♀️ امیلی داد زد: ماتیلداااااااااااااا)) گفتم: چیه امیلی؟؟ چرا داد میزنی؟؟)) گفت: غرقشون شدیا?)) بهش چشم غره رفتم و گفتم: نچ نچ))
از زبان مامان ماتیلدا ( ملکه ی سرزمینخون آشام ها)
امروز صبح بیدار شدم رفتم تو اتاق ماتیلدا که بهش بگم بیاد صبحونه بخوریم اما وقتی رفتم دیدم ماتیلدا تو اتاقش نیست? سریع رفتم مسیح ( بابای ماتیلدا یا پادشاه سرزمین خون آشام ها) رو بیدار کردم و گفتم: مسیح بیدار شو بیدار شو ماتیلدا....ماتیلدا تو اتاقش نیست)) مسیح سریع بلند شد و گفت: چی میگی زن؟؟)) من با گریه گفتم: ماتیلدا نیست))????
مسیح از جاش بلند شد و رفت تو اتاق ماتیلدا...با صدای کلفت و مردونش داد زد: ماتیلدااااااا....ماتیلدااااا کجایی دخترم؟؟)) با نگرانی روی تخت ماتیلدا که روش عکس ماتیلدا ( موقعی که خون آشام شده بود) بود نشست و به آرامی گفت: انسان ها)) گفتم: انسان ها چی؟؟)) گفت: نه...نه.... من کجا کوتاهی کردم؟؟ من چی تو تربیت ماتیلدا کم گذاشتم؟؟ چرا باید انسان ها اون رو برده باشن؟؟)) من نفسم بند اومده بود?? نمیتونستم نفس بکشم... سریع رفتم پایین و یه لیوان اب یخ ریختم روی صورتم...
بعد از اینکه یکم حالم جا اومد رفتم بالا و دیدم مسیح داره گریه میکنه?? بهش گفتم: ماتیلدا کجاست؟؟ تو میدونی؟؟)) گفت: میدونم انسان ها بردنش ولی نمیدونم کجا؟)) گفتم: مسیح دخترمون سالمه دیگه نه؟؟)) گفت: نمیدونم)) و بعد باز هم گریه کرد? مسیح هیچوقت گریه نمیکرد حتی موقعی که مادرش مرد گریه نکرد فقط ناراحت شد و بعد هم خوب شد اما الان....الان داشت گریه میکرد? اونی که من میشناختم نبود..نباید تسلیم میشد ? ما دخترمون رو پیدا میکنیم این رو مطمئنم?
توی بلندگو اعلام کردم که همه مردم باید بیدار بشن و در وسط شهر جمع شن)) رفتم پیش مسیح و گفتم: پیداش میکنیم،با من بیا)) سرشو اورد بالا و منو نگاه کرد و دنبالم راه .... رفتیم جایی که خون آشاما جمع شده بودند... من گفتم: با همه هستم لطفا همهمه نکنین به شما خون آشاما احتیاج داریم)) مکثی کردم و گفتم: متاسفانه دخترمون ماتیلدا گم شده ما میدونیم انسان ها اون رو بردن)) همهمه شد.... گفتم: بسه.. من و پادشاه امشب میریم به سرزمین انسان ها و دخترمون رو برمیگردونیم از شما میخوام مواظب سرزمینمون باشید))
وقتی این رو گفتم مسیح با تعجب به من نگاه کرد و گفت: شوخی میکنی دیگه)) گفتم: نه خیر شوخی نمیکنم میریم و دخترمون رو پس میگیریم)) مسیح شُک بود ولی توجهی بهش نکردم و به خون آشاما گفتم: میتونید برید)) همه رفتن و من هم رفتم تو قصر و به همه خبر دادم که ما امشب میریم✈ همه ی کار های قصر رو انجام دادم و خسته و کوفته روی مبل مخصوص خودم نشستم و ولو شدم??
خب دوستان این پارت هم تموم شد?? امیدوارم خوشتون اومده باشه?? منتظر قسمت بعدی که دو روز دیگه مینویسم باشید??? خیلی دوستون دارم❤?
مواظب خودتون باشید?? نظراتتون پاسخ داده میشه فقط شاید کمی دیرتر??? تا بعد بای بای?
نظرات فراموش نشه????