همون طور که توی عنوان و کاور دیدین،میخوام چند تا کتاب بهتون معرفی کنم که از نظر خودم خیلییییی خوبن و پیشنهاد میکنم حتما بخونین📚📖توی هر اسلاید،یه عکس گذاشتم که یه قسمت از کتاب رو براتون نوشتم و پس زمینه خود کتاب هست*
📚 اسم کتاب:تابستان دیوانه🌤 📖 موضوع:یه داستان خنده دار/غمگین درمورد 3 تا خواهر که توی سال 1968،به اکلند کالیفرنیا میرن تا مادرشون رو که ترکشون کرده رو ببینن. ✏️نویسنده:ریتا ویلیام گارسیا ✍️انتشارات:پرتقال ✒️قسمتی از کتاب:دست به سینه ایستادم.امکان نداشت دستش به پول ما برسد.گفتم:(اون پول برای دیزنی لنده.) (میخوایم سوار همه ی وسایل اونجا بشیم.) (و تینکر بل رو ببینیم.) اولین بار بود که صدای خنده ی سسیل را شنیدیم.(لابد تینکر بل غذا هم بهتون میده؟!)همچنان داشت میخندید.
📚اسم کتاب:تقصیر باران نیست! 📖:موضوع:داستان یه دختری به اسم دلسی که با مادربزرگش زندگی میکنه و پدرش ف.وت شده و مادرش خیلی وقته که رفته و اون رو با مادربزرگش تنها گذاشته.توی داستان اتفاقای جالب تری میوفته که دیگه اسپویل نمیکنم🤡🗿 ✏️نویسنده:لیندا موللی هانت ✍️:انتشارات:پرتقال ✒️قسمتی از کتاب:بعد،صاف توی چشم هایم نگاه کرد. (دلسی،پاپا جوزف تو تنها کسی بود که بهم گفت اشتباه هایی که ادم ها میکنن،شخصیت اونا رو نمیسازه؛تصمیمی که درمورد اون اشتباه میگیرن اونا رو میسازه.)بعد،به سقف خیره شد....
📚اسم کتاب:چیدن نور ستاره ها 📖موضوع:یه دختر که با پدر و مادر و برادرش زندگی میکنه و خانواده ی فقیری داره و هر روز به دره میره تا کار کنه و پول دربیاره،اما یه روز محافظان شهر میان و میگن که یا باید برادرش رو ببرن به معدن تا کار کنه و یا 4 هزار پربها بدن.... ✏️نویسنده:ناتالی لید ✍️:انتشارات:پرتقال ✒️قسمتی از کتاب:گاهی وقتی اتفاق مهیبی در زندگی ات می افتد-چع فاجعه باشد چه فوق العاده-درست نمیفهمی داری خواب میبینی یا بیداری.دیشب خواب میدیدم؟وقتی هیولایی توی تاریکی تعقیب میکرد؟وقتی یک پرنده ی ستاره ای در جنگل نجاتم داد؟وقتی یک اسب بالدار دیدم؟
📚اسم کتاب:تابستان با جسپر 📖موضوع:لیا،حس میکنه که گم شده.از وقتی که پارسال،اون اتفاق افتاد،این حس رو داره.تا اینکه با جسپر آشنا میشه و میفهمه که اون هم گم شده.یه مدتی که میگذره جسپر بهترین دوست لیا میشه. حالا اونا باید ببینن دوستیشون چقدر واقعیه. ✏️نویسنده:لورل اسنایدر ✍️انتشارات:پرتقال ✒️قسمتی از کتاب:جسپر گفت:(اوه!این.....خیلی سخته!)گفتم:(اره،کم کم تو هم یادت میره چطور میشه توی چشم یه نفر نگاه کرد،بعد وقتی بقیه میخوان باهات ارتباط چشمی برقرار کنن؛تو دیگه نمیتونی.حتی کسایی که دوستشون داری.)
📚اسم کتاب:ماتیلدا 📖:ماتیلدا یه دختر با دنیایی پر از استعداده که گیر پدر و مادر سر به هوایی افتاده و از مدرسه هم شانس نیاورده.البته به جز معلمش خانم هانی،که استعداد ماتیلدا رو دید و اون رو تنها نذاشت. ✏️نویسنده:رولد دال ✍️انتشارات:پرتقال ✒️قسمتی از کتاب:از آن روز به بعد،به محض اینکه مادر ماتیلدا راهی بازی بینگو میشد،ماتیلدا راه می افتاد سمت کتابخانه.پیاده تا کتابخانه 10 دقیقه راه بود و به همین دلیل میتوانست 2 ساعت معرکه تنها در سکوت بنشیند گوشه دنجی و با ولع،پشت سر هم کتاب بخواند.
توی اسلاید 3 یه اشتباه تایپی کردم،اونجا باید مینوشتم (چه فاجعه باشد) و یکم پایین ترش هم باید میشد(تعقیبم میکرد)،یکم با عجله نوشتم واسه همون یکم اشتباه شده
وای کتابای رولددال شاهکارن>>
عالی بود🎀💖
اره خیلیییی
مرسیی💫🫧😃
اسلاید سه خوندم محشره
خودمم عاشق این کتابمم
کتابای جودی دمدمی همم خیلیی قشنگنن🫠🩷
عالی بودد اولین کامنتتت🎀
ارههه🫧😃
مرسیییی💫🙏🏻😃