این پست از ترکیب روانشناسی+ژانر ترس+ آمار های جامعه شناسی درست شده است.
اول داستان رو بخونید. بعد از اینکه داستان رو خوندید، بهتون توضیح میدم که اگه ترسیدید یعنی چی، و اگه نترسیدید یعنی چی.
ساعت ۳:۱۲ بامداد بود که بیدار شدی. یه چیزی درست نبود. خواستی از جات بلند شی که صداش رو شنیدی. صدای نفس. نه نفس خودت. نفس یکی دیگه. توی همین اتاق. خشکت زد. مردمک هات گشاد شدن و سعی کردن توی تاریکی چیزی رو تشخیص بدن. یه سایه ی سیاه، متراکم تر از بقیه ی تاریکی، اون گوشه، کنار کمد ایستاده بود. قد یه آدم رو داشت. عرض یه آدم رو. و داشت به تو نگاه میکرد. حسش کردی. سنگینی نگاهش رو روی پوستت حس کردی، مثل یه دست سرد. بعد صداش اومد. یه زمزمه ی آروم. مثل کسی که داره یه لیست خرید رو میخونه. «تکون نخور. چیزی نمیخوام. فقط یه سوال دارم. به یه سوال جواب بده، میرم.» دهنت خشک شده بود. نمیتونستی حرف بزنی. اصلا نفس هم نمیتونستی بکشی. سایه یه قدم اومد جلو. نور ضعیف، برق یه چا*قوی شکاری رو توی دستش نشون داد. بزرگ، دندانه دار با لکه های تیره روش بود. خو*ن خشک شده بود یا چیز دیگه، دلت نمیخواست بدونی. صدا دوباره اومد: «فقط یه سوال.» «ب... بپرس.» صدات مال خودت نبود. یه جیغ شکسته بود که از گلوگاهت بیرون اومد. «اسم کامل، آدرس خونه، و شماره تماس رئیست رو بگو. رئیست توی شرکت.»
مغزت برای چند ثانیه از کار ایستاد. انتظار هر چیزی رو داشتی. شماره ی حساب بانکی. رمز گاوصندوق. این که بهش بگی کلید ماشین کجاست. اما اسم رئیست؟ آدرس خونش؟ چرا؟ صدا دوباره اومد. این بار یه ذره سردتر: «وقتت رو به اتمامه.» بهش گفتی. اسم رئیست رو گفتی. آدرسی که روش پروندش نوشته شده بود رو گفتی. شماره ای که گاهی باهاش تماس میگرفتی رو گفتی. سایه یه قدم عقب رفت. چا*قو رو گذاشت روی میز کنار در. «ممنون. همکاری خوبی بود.» و بعد، به سمت در رفت. بازش کرد. از شکاف در، نور راهرو توی اتاق ریخت. میتونستی ببینیش. یه مرد معمولی با یه سری لباس های عادی. نه ماسک عجیبی داشت و نه لباس جلاد پوشیده بود. صورتش رو برنگردوند. فقط گفت: «به چا*قو دست نزن. پلیس اثر انگشت میگیره. شب بخیر.» و در بسته شد. صدای پاهاش توی راهرو پیچید و محو شد. در ورودی خونه با یه صدای آروم بسته شد. سکوت برگشت.
تا صبح همونجا نشسته بودی. به چا*قو خیره شده بودی. نمیتونستی بهش دست بزنی. نمیتونستی ازش چشم برداری. لکه های تیره روش، برق میزدن. فکر کردی به رئیست. به زنش. به بچهش. فکر کردی که شاید الان، توی یه خونه ی دیگه، یه چیز وحشتناک داره اتفاق میفته. یا شاید قبلا اتفاق افتاده. و تو... تو آدرس رو دادی. ظهر، گوشیت زنگ خورد. شماره ی رئیست بود. گوشی رو برداشتی. صداش گرفته بود، ولی زنده بود: «دیشب یه نفر اومد تو خونه ی ما. بچه ها رو بیدار کرد. گفت فقط یه سوال داره. میخواست اسم و آدرس تو رو بدونه. رو مبل نشست، چا*قوش رو گذاشت رو میز، قهوه خواست. بهش دادم. بعد گفت ممنون، و رفت. به پلیس زنگ زدم. گفتن اثری از ورود به زور نیست. چیزی هم ندزدیده. فقط یه چا*قو جا گذاشته. میتونی بیای اینجا؟ یه کم... تنهام.»
دلت هری ریخت پایین. پس رئیست... رئیست هم همین بازی رو کرده بود. و تو نفر بعدی بودی که آدرسش لو رفته بود. یا شاید... شاید رئیست نفر قبلی بود که آدرس تو رو داده بود. کیسه ی پلاستیکی دور چا*قو پیچیدی. زنگ زدی به پلیس. تماس قطع شد. و بعد، یه فکر مثل یه تیغ توی ذهنت فرو رفت: اگه رئیست زنده اس، پس چا*قوی خو*ن آلود رو میز خونه ی تو، مال کیه؟ لکه ها مال کدوم شب بودن؟ کدوم خونه؟ کدوم سوال؟ گوشی رو گذاشتی زمین. صفحه اش روشن شد. یه نوتیفیکیشن. ایمیل ناشناس: «جلسه ی بعدی، سه شنبه ۳:۱۲ صبح. خونه ی تو. مهمون جدید داری. چا*قو رو بیار. لازم میشه. اگه نیای، مهمون میاد سراغ خودت. انتخاب با توئه. راستی، اسم بعدی توی لیست کیه؟» و حالا نشستی. چا*قو روی میز جلوت. گوشی توی دستت. به لیست مخاطبین نگاه میکنی. به اسم ها. به آدم هایی که دوستشون داری. به آدم هایی که فقط میشناسی. کدومشون رو بدی؟
داستان تموم شد. حالا میخوایم ببینیم اگه توی این داستان خیلی ترسیدی یا خیلی اذیت شدی، نشونه ی چیه:
۱. تو یه «مسئولیت پذیر افراطی» هستی. احتمالا توی زندگی، بار عاطفی و اخلاقی دیگران رو به دوش میکشی. احساس میکنی اگه یه اتفاق بد بیفته، حتما یه جوری تقصیر توئه. این ویژگی توی روانشناسی به «احساس گناه پیشگیرانه» معروفه و تو افراد با هوش هیجانی بالا و همدلی قوی دیده میشه. ۲. تو از «متهم شدن» بیشتر از «کشته شدن» میترسی. آبرو و هویت اجتماعی برات از جون مهم ترن. این نشونه ی تیپ انیاگرام تیپ 1 (کمالگرا) یا تیپ 6 (وفادار) هست که امنیت روانیشون به «درست بودن» و «مورد تایید بودن» گره خورده.
۳. تو ذهنت نمیتونه «بی دلیل بودن شر» رو بپذیره. برات مهمه که «چرا» رو بدونی. اگه نتونی دلیلی پیدا کنی، مغزت توی یه دوره ی بی پایان میفته و این لوپ، خیلی ترسناک تر از خود شره. این ویژگی در افراد با نیاز شناختی بالا دیده میشه. ۴. تو توی موقعیت های اجتماعی، «انتخاب» برات سخته. انتخاب بین دو بدی، برات از خود بدی بدتره. این توی تیپهای شخصیتی که وابستگی سالم بالایی دارن شایعه. کسایی که روابطشون براشون حیاتیه و از دست دادن یا آسیب زدن به دیگران، براشون مثل قطع عضو میمونه.
حالا ببینیم اگه این داستان برات خیلی عادی بود و چیز خاصی احساس نکردی و اذیت نشدی یعنی چی:
یه نکته ی خیلی مهم: نترسیدن یا اذیت نشدن همیشه هم «بی احساسی» نیست. داستان «چا*قو» صحنه ی کلاسیک وحشت نداره. یه دوراهی اخلاقی داره که تو رو مجبور میکنه بین «مر*گ» و «خیا*نت» یکی رو انتخاب کنی. خیلی از آدم های کاملا سالم میتونن اینطوری بهش نگاه کنن: «من چا*قو رو گلوم دیدم. آدرس رو دادم. زنده موندم. تقصیر من نبود. اون قا*تله که مقصره، نه من. من قربانیم، نه مجرم. تموم.» این یه واکنش منطقی و بقامحور به یه تهدید مرگباره. اگر کسی این داستان رو میخونه و میگه «خب، آدرس رو میدادم دیگه، مگه احمقم که بخوام بمیرم؟» لزوما آدم سنگدل یا مریضی نیست. فقط بقای خودش رو مقدم بر احساس گناه بدون دلیل میدونه. پس آدم های منطقی و عملگرا سیستم ارزشیشون میگه: «در شرایط تهدید مر*گ، انتخاب اجباری، انتخاب واقعی نیست.» اینا مشکل روانی ندارن و یه چیز کاملا عادیه. اما اگه واقعا بی تفاوت بودی:
اون وقت حرف متفاوته. فرض یکی وقتی این داستانو خوند: نه تنها نمیترسه، بلکه هیچ حس آزار، گناه، ناراحتی، یا همدلی با رئیس یا قربانی بعدی هم نداره. انگار یه بازی کامپیوتری دیده. اینجا ممکنه پای اختلالات یا ویژگیهای شخصیتی خاصی در میون باشه. (تاکید میکنم: ممکنه نه لزوما) 1. ظرفیت همدلی عاطفی پایین: همدلی دو نوعه: شناختی: میفهمی دیگران چه احساسی دارن. عاطفی: تو هم همون احساس رو تجربه میکنی. آدمهایی که همدلی عاطفی پایینی دارن، میتونن دقیقا بفهمن که رئیس توی خونه اش داره میمیره، ولی احساس ناراحتی، ترس، یا گناه نمیکنن. براشون این یه دادهست، نه یه زخم.
2.. ویژگی های خودشیفته (نارسیسم) فرد خودشیفته مرز بین «من» و «دیگران» رو طوری ترسیم میکنه که فقط «من» اهمیت داره. دیگران یا ابزارن، یا تماشاچی. در داستان «چا*قو»، خودشیفته با خودش میگه: «من زنده موندم. این یه پیروزیه. بقیه چی شدن، ربطی به من نداره. اصلا رئیسم کی بود؟ مهم نیست.» گناه وجود نداره، چون دیگران در نهایت «واقعی» به حساب نمیان. 3. ویژگی های ضداجتماعی اینجا دیگه پا رو از خودشیفتگی فراتر میذاریم. فرد نه تنها همدلی نداره، بلکه ممکنه از این بازی قدرت لذت هم ببره. ممکنه داستان رو که میخونه، با خودش فکر کنه: «چه ایده ی جالبی. چا*قو رو بذاری رو میز و بری. آدم ها رو مثل مهره ی دومینو بندازی. من اگه جای قا*تل بودم، همین کار رو میکردم.» این فقدان کامل وجدان و پشیمانی، مشخصه ی بارز اختلال شخصیت ضداجتماعی (ASPD)عه.
4. ویژگی های اسکیزوئید فرد اسکیزوئید، نه از دیگران متنفره، نه میخواد بهشون آسیب بزنه. فقط... براش مهم نیستن. دنیای درونش انقدر غنی یا منزویه که وقایع بیرونی، حتی قتل و خیانت، مثل یه فیلم کسل کننده از جلوش رد میشن. میگه: «خب، یه نفر مرد. دنیا همینه. بریم سراغ کتابم.» این «بی تفاوتی مسطح» شبیه بی احساسی خودشیفته یا سایکوپاته، ولی بدون غرض ورزی و خودبزرگ بینی.
توی این داستان چه تکنیک هایی استفاده کرده بودم؟ 1-دوراهی اجباری: هیچ راه «درست»ی وجود نداره. یا بمیر، یا خیا*نت کن. 2-آلودگی با مدرک جرم: چا*قوی خو*ن آلود، یه یادگاری فیزیکی از گناه ناخواسته ی توعه 3-گسلایتینگ اجتماعی: نمیتونی حقیقت رو به کسی بگی، چون خودت متهم میشی. 4-زنجیره ی بی پایان: پایان باز، خواننده رو تو موقعیت قربانی-مجرم بعدی قرار میده. 5-شخصیت پردازی سرد قا*تل: قا*تل مودب، منطقی، و کنترلگره. این از هر هیولایی ترسناک تره.
داستان «چا*قو» یه تله ی روانشناختیه، نه یه داستان ترسناک معمولی. داستان «چا*قو» از نوع ترس های وحشت جسمی (جیغ و خو*ن و تعقیب) نیست. به حسی که تو خواننده ایجاد میکنه، «جراحت اخلاقی» میگن: آلودگی روانی: مجبور شدی برای نجات خودت، به کسی که میشناسی خیا*نت کنی. قربانی-مجرم شدن: هم قربانی تهدیدی، هم ناقل یک زنجیره ی شرارت. ننگ و انزوا: نمیتونی به پلیس بگی (چون خودت مظنون میشی)، نمیتونی به رئیست بگی (چون تو مقصر شناخته میشی). بی پایانی زنجیره: کابوس تموم نمیشه. تو باید نفر بعدی رو انتخاب کنی. این حس، از ترس لحظه ای بسیار عمیق تر و ماندگارتره. ترس با فرار تموم میشه اما جراحت اخلاقی هر روز با تو بیدار میشه.
کاور لز همچی اینجا ترسناک تره
اینکارو که کردم یه سوخی ریز بود، فکر نمیکردم ازش داستان بسازن
آقا من روش کرا/ش زدم یعنیچیییی😭🤣🤣🤣🤣
عامممم....
😭😭😭🤣🤣🤣🤣
با اینکه فقط یه داستان بود داشتم از ترس میمردم ...
عهههه
شرمنده نمیخواستم اینجوری بشه😅💔
کاور باحالی داره
به پای شما که نمیرسه
خیلییییی باحالللل بودددد خسته نباشی😭
ممنونممم🌺✨
@روانشناس ارشد
آره حق با توعه منطقیه حداقل میشه با زبون ادم حرف زد باهاش🤣اخه جدی سر همین چند پاراگراف کراش زدین روش؟ چرا اخههه
______
تو خودت روش کراش نزدی؟
نه والا
صبر کن ، چی شده ؟
عالی بود
چیز خاصی نشده فقط یه قا/تل اومده خونت😁
ممنونمم🌱
نه اونکه فهمیدم دارم میگم رئیس چی شد
من نترسیدم چون فقط یه داستان بود اگه واقعا برام اتفاق میفتاد...
اینم نکته ی خوبی بود
عالی بود خسته نباشی سازنده گل🌺✨
بنظرم منتقی بود ک بخای ادرس رئیست رو بدی منم بودم همین کارو میکردم تو ی همچین شرایطی ولی اگه ادرس یکی از عزیزانم رو میخاست قطعا م. رگ رو انتخاب میکردم😀
متشکرم💓
آره منطقیه چون خیلیا با رئیسشون رابطه ی عاطفی خوبی ندارن