خورشید در حالِ غروب است و نورِ نارنجی و کدرِ آن، سایههای بلندی روی خاکِ خشکِ شهر میاندازد. باد، صدای لولایِ شکسته یک درِ چوبی را به گوش میرساند. تو اینجا غریبهای؛ نه کسی نامت را میداند و نه کسی میداند در کولهپشتیات چه رازی پنهان کردهای.
آیا آمدهای تا شهر را نجات دهی، یا آمدهای تا آن را به آتش بکشی؟
هنوز چند قدمی در خیابان اصلی برنداشتهای که صدای شلیکِ گلولهای سکوتِ شهر را میشکند. کمی آنطرفتر، یک کلانترِ پیر در حالِ مبارزه با سه راهزن است. راهزنها به او چیره شدهاند و در حالِ غارتِ مغازهی نزدیک هستند. واکنشِ آنیِ تو چیست؟
پس از غائلهی خیابان، گرد و غبار فروکش کرده است. کلانتر که زخمی شده، تو را به دفترش دعوت میکند. او از تو میخواهد به عنوانِ نیروی کمکی در شهر بمانی و نظم را برقرار کنی. اما در همان لحظه، یک تاجرِ ثروتمند و بانفوذ هم به تو پیشنهاد میدهد که به عنوانِ «نیرویِ خصوصیِ» او کار کنی؛ پیشنهادی که پولش وسوسهکننده است و میتوانی با آن در این شهرِ بیقانون، به جایگاه بالایی برسی. انتخابِ تو چیست؟
نیمهشب است. در حالی که شهر در سکوت فرو رفته، به خانهای متروکه در حاشیه شهر میروی. آنجا، کسی منتظر توست؛ فردی که میداند در آن کولهپشتیات چه رازی داری. او از تو میخواهد مدارکی را بدزدی که یا میتواند شهر را نجات دهد، یا آن را برای همیشه در فقر و آشوب غرق کند. او به چشمانت نگاه میکند و میگوید: “حالا که تا اینجا اومدی، باید طرفت رو انتخاب کنی. یا با ما باش، یا راهت رو بگیر و برو
روزِ حسابرسی فرا رسیده است. بادِ شدیدی میوزد و خیابان اصلیِ شهر خالی از سکنه است. تمامِ گروههایی که در این چند روز با آنها درگیر شدی، در دو سویِ خیابان صف کشیدهاند. تفنگت را در دست داری و انگشتت روی ماشه است. غبارِ غلیظی فضا را پر کرده، اما تو دقیقاً میدانی که هدفت کیست. صدایِ ضعیفی از پشت سرت میشنوی که میگوید: “هنوز وقت داری برگردی و همه چیز رو فراموش کنی
در حالی که درگیرِ نبردی، ناگهان صدایِ ناقوسِ کلیسایِ قدیمی، تو را به سالها پیش میبرد؛ زمانی که تو هنوز کسی بودی که به عدالت ایمان داشت. تصاویری از گذشتهات مثلِ برق از ذهنت عبور میکند. چه چیزی باعث شد آن آدمِ سابق، بمیرد و این غریبهای که الان هستی، متولد شود؟
گلولهای به شانهات خورده است. خون رویِ ماسهی داغ میچکد. حالا که درد، تمامِ وجودت را گرفته، حقیقتِ خودت را در این شرایطِ مرگبار میبینی. کسی که برایِ مداوایِ تو جلو میآید، دشمنِ قسمخوردهی توست. آیا او را میکشی تا شاهدِ ضعیف بودنت نباشد، یا از کمکش استفاده میکنی؟
آفتاب پشتِ کوهها رفته و شهر در تاریکیِ مطلق فرو رفته است. تو در مرکزِ میدانِ شهر ایستادهای. دیگر چیزی برایِ پنهان کردن نداری. تمامِ کسانی که تو را میشناختند، منتظرند ببینند تفنگت را زمین میگذاری یا به شلیکِ نهایی ادامه میدهی. کولهپشتیات را باز میکنی؛ تنها چیزی که از گذشته برایت مانده، یک سکه یا یک نامه است که درونش است. با آن چه میکنی؟
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست. مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
ارباب بیتعدیل تو کسی هستی که از خاکستر دیگران، امپراتوری خود را بنا میکنی. قدرت برای تو تنها هدف است و اخلاقیات، زنجیری به پای پیشرفت. غرب وحشی، قلمرو توست، چون به اندازه کافی برای تسخیرش بیرحم هستی. ______ بینظیر بوددد
شبح عدالت تو خود قانون هستی، حتی وقتی قانون شهر خفته است. تو از میان شعلههای آتش گذشتهات برخاستهای تا انتقام بیگناهان را بگیری. مردم ممکن است از تو بترسند، اما در ته دلشان میدانند که تو تنها امید آنها در برابر تاریکی هستی. خیر قانون با عدالت فرق داره من فقط عدالت خواهم
ارباب بیتعدیل تو کسی هستی که از خاکستر دیگران، امپراتوری خود را بنا میکنی. قدرت برای تو تنها هدف است و اخلاقیات، زنجیری به پای پیشرفت. غرب وحشی، قلمرو توست، چون به اندازه کافی برای تسخیرش بیرحم هستی. عجبااا
توی این مدت کم اومدم اینجا بهترین پستی بود که دیدم.
خوشحالم خوشت اومد 😀
ارباب بیتعدیل
تو کسی هستی که از خاکستر دیگران، امپراتوری خود را بنا میکنی. قدرت برای تو تنها هدف است و اخلاقیات، زنجیری به پای پیشرفت. غرب وحشی، قلمرو توست، چون به اندازه کافی برای تسخیرش بیرحم هستی.
______
بینظیر بوددد
ممنونن
عالییییی بوددد
یکی از بهترین تست هایی که زدم بود و واقعا ارزش ویژه شدن داشت
خسته نباشی🌹
خیلی ممنون خوشحالم خوشتون اومد
سایه شدم
تارک دنیای طرد شده بودم .
عالی بود!
خسته نباشی
خیلی ممنون
شبح عدالت
تو خود قانون هستی، حتی وقتی قانون شهر خفته است. تو از میان شعلههای آتش گذشتهات برخاستهای تا انتقام بیگناهان را بگیری. مردم ممکن است از تو بترسند، اما در ته دلشان میدانند که تو تنها امید آنها در برابر تاریکی هستی.
خیر قانون با عدالت فرق داره من فقط عدالت خواهم
بسیار زیبا بود
خیلی ممنون
درود مایل به دوستی
ارباب بیتعدیل
تو کسی هستی که از خاکستر دیگران، امپراتوری خود را بنا میکنی. قدرت برای تو تنها هدف است و اخلاقیات، زنجیری به پای پیشرفت. غرب وحشی، قلمرو توست، چون به اندازه کافی برای تسخیرش بیرحم هستی.
عجبااا
🙂