اینم از قسمت 3?????
آستریا به شااو نگاه کرد و قرمز شد. بعد یهو سرش رو بلند کرد گفت : آااااااا شااو چیز....امممممم....دستبند مادرم. شااو گفت : آخ درسته ببخشید. بعد دستش رو تویه جیبش انداخت و دستبند رو به آستریا داد..... ( نیم ساعت بعد ) ساعت 1 بود. همگی روی پله های حیاط نشسته بودیم به جز آستریا. اون داشت روبه روی ما قدم میزد و فکر میکرد. ماهم ساکت بودیم و به آستریا نگاه میکردیم.
یهو حوصله ام شدیدا سر رفت و زود بلند شدم و گفتم : آستریا بسه دیگه تصمیم داری تا کی قدم بزنی.... هاوک هم بلند شد و گفت : آره آستریا رز راست میگه برا چی نگرانی.... _ هاوک تو چرا حرف رز رو تایید میکنی مگه چیه رز هستی؟... بعد هم موهای پیچکش رو به طرف بچه ها دراز و اونا رو از روی پله ها بلند کرد ( آستریا راپونزل موهاش مثل موهای راپونزل اون همه هم بلند نیست. موهاش درکل تا زانو هاش هست ولی وقتی خواست میتونه موهاش رو حتی تا 10 متر هم بلند میکنه و وقتی موهاش رو بلند کرد نوک موهاش کاملا پیچکه )
هاوک یه نگاهی به آستریا انداخت و گفت : امممممم آستریا.... چیز....یعنی....خب دیگه تایید کردن یه چیز عادی هست.... لینگ لینگ سرش رو انداخت پایین و تویه داش گفت : ای کاش میشد بعضی چیز هارو به راحتی تایید کرد... بعد به تراویس نگاه کرد... جوی : لینگ لینگ چی شده؟ _ چی.. ها... چیز... من به این فکر میکروم که چرا آستریا نگرانه... آستریا : نمیدونم لینگ لینگ میترسم برا مامانم از هدیه من خوشش نیاد
رز : اووووو نه نه نه نه..... آستریا نگران نباش کادوی تو عالیه و مامانت هم عاشقش میشه... تراویس : آستریا نگران نباش دستبند واقعا عالیه.... _ امیدوارم همون جوری که میگین هستش.....
هاوک : بچه ها بیایین با اژدها هامون یکمی پرواز کنیم تا کمی حوصله مون خوب بشه.... رز آره هاوک راست میگی.... ( از چشم هاوک ) همگی رفتیم به طرف اژدها ها... همین که میخواستیم سوارشون بشیم یهو از پشت سرمون صدایی کسی رو شنیدیم..... همگی با صدای بلند : وییییییییکییییییییییی... رز اخم در هم کرد و گفت : تو اینجا چیکار میکنی..... ویکی : هیچی همینجوری خواستم مزاحم بشم هرچی باشه ادمای بد کارشون اینه... جوی : قورباغه های من ویکی برای اولین بار فقط خواست مزاحم بشه یعنی نمیخواد باز با ما جنگ کنه?
تراویس : زیاد مطمئن نیستم ولی این دختر باز یه نقشه ای داره..... آستریا : وااااااااااااای بچه ها مامانم الان میاد من باید برم دیگه.... همگی دنبال آستریا رفتیم
آستریا رفت و از شانسش ماماننش حیاط بود.... آستریا داد کشید : ماماااااااان...مامااااااااان... وایسا... مادر آستریا : هااا آستریا دخترم چی شده
آستریا رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم تولدت مبارک من برات یه هدیه ای دارم... بعد دستبند رو داد به مامانش... خانم راپونزل : آستریا دخترم این خیلی خوشگله عزیزم ممنونم و بعد آستریا رو بغل کرد..... ممنونم مامان جونم
آستریا رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم تولدت مبارک من برات یه هدیه ای دارم... بعد دستبند رو داد به مامانش... خانم راپونزل : آستریا دخترم این خیلی خوشگله عزیزم ممنونم و بعد آستریا رو بغل کرد..... ممنونم مامان جونم
همین که داشتیم اونا رو تماشا میکردیم یهو متوجه شدیم که رز بین ما نیست!!!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (3)