سلاممممم پارت یک داستانم 😊😊❤❤❤ امیدوارم خوشتون بیاد.
از دید جاسپر ( همون جاسوس بیوگرافی رو بخونید میفهمید ) : رئیس لیندا ( رئیس سازمان جادویی و بازم ییوگرافی رو بخونید ) جکسون ( پادوی رئیس لیندا) رو فراخوند و گفت : جکسون میخواهم تو آلیس نوه ی شهردار توکیو رو بکشی و قلبش رو بیاری و جکسون قبول کرد ولی معلوم بود نمی تونه و قلب یکی دیگه رو میاره .
جکسون هل شده بود و منم رفتم بیرون تا هوا بخورم تا اینکه یه پسر دیدم اسمش لوکاس بود ( بیوگرافی رو بخوانید ) اومد طرفم و سلام کرد و گفت : آهای میدونی انگاری از موضوعی ناراحتی ولی من گوش ندادم و رفتم تا اینکه یکی به ادمی برخورد کرد و دعوا شد منم هردو تا شو با دعوا جدا کردم و نزاشتم خسارت به بار بیاد گرچه خودم خسارت زدم 😊😊🤯🤯 و اون منو دید و گفت: وای پسر عجب حرکتی بی نظیر بود به منم یاد بده که یه لحظه یه فکری به سرم رسید .
و نهایتا بردمش یه جا گفتم اونجا بشین میام . البته کاشتمش 😊😎😎🤯 و رفتم اونم یه لحظه صبر نکرد دنبالم اومد بعدش فهمیدم عموش فرمانده ی توکیو هست 😶😶😱 چی چییییی؟ هرهر بی خیال یه کاری کردم شک کنه که سازمانی هست.😑😐😐😐😐😱
و خب بعد بردمش پیش استاد خودم استاد جادوییم و گفتم اینو تماشا کن: یه فن جادویی کردم و فینیش گفت منم میخواهم و بعد استاد گفت اول بیا بریم بالای کوه.
و سوار ماشین شدیم و من تغییر چهره دادم و بهشون حمله ی کوچولویی کردم و بعد فرار کردم و اشتیاق اونو بیشتر کردم.( اینم بگم این مثل فیلم تورکی نیست آلیس خودش خودشو نجات میده و کلا لوکاس فقط تو دوسه قسمت ازش محافظت میکنه ) 😌😌😌 و پایان پارت 1.
❤💚💙💛⚘💙💛⚘😊❤💚
عالی پارت سوم رو هم بزار لطفا