هیچ حرفی نیست
بعد دوباره بهوش اومدم هانا رو دیدم داره گریه میکنه مردمه زیادی هم اونجا بودن همه زخمی بودن بعد به هانا گفتم چه خبره من که از پنجره پرت شدم بعدش چی شده؟ هانا گفت :جنگ شد تو ۳ ماه خواب بودی.
بعد گفتم من حالم خوبه باید از اینجا بریم. بعد هانا گفت:پات شکسته البته فردا گچشو در میارن اما امشب نمی تونیم جایی بریم بعدشم کجابریم. من گفتم هر جا که شلوغ باشه رو زود تر میزنن تا آدمای بیشتری بکشن
هانا شوکه شد یعنی نفهمیده بود هانا گفت:باید به صاحب این ده بگیم. من گفتم : اره میشته بگی بیاد. اون صاحب دهو اوردو من براش توضیح دادم ولی اون گفت: باشه اما باید همه خوب شن تا بتونن برن بعدشم کجا برن؟ من گفتم: کوه، تو کوه یه غار هست که تا نری جلوی درش نمی بینیش. اون گفت:باشه وقتی همه خوب شدن
یه هفته گذشت ما با همه ی افراد زنده مونده به غار رفتیم و یه چاله کندیم تا اگه به اونجا رسیدن ماربریم توش . یه بمبم به مدرسه زدن اما به هیجا نمیرسه چون کسی توش نیست اما هر شب خواب همون لالایی یرو میبینم
یواش یواش ضخیره ی غذاییمونم داره تموم میشه و تمام مردارو فرستادیم دمبال غذا اما مگه به همین راهتیا گیر میاد. پس همه تصمیم گرفتن به چند شهر اون طرف تر برن اما یهو ولی یکی از مردا که رفته بود دنبال غذا یه روزنامه اورد کل کشور در حال جنگ بودن اینم یه کابوسه کابوس جنگ
خب این قسمتم تموم شد امید وارم لذت برده باشید لایک و کامنت فراموش نشه میدونین اگه شما هم دلتون لایک کامنت میخواد خب شاید بقیه هم میخوان خداحافظ🖐🖐🖐🖐🖐🖐🖐
بعدی لطفا