من از اول داستان یه سرنخ پنهان گذاشته بودم: ساعت ۳:۱۳ تقریباً در همه اتفاقات مهم پرونده تکرار شده این عدد تصادفی نیست و ارتباط مستقیم با چیزی داره که در پرونده 14 اتفاق افتاده...
‼️توجه‼️ در پارت پنجم، پرونده برای پلیس و کارگاهان بسته شد زیرا آنان کاری نمیتوانستند بکنند. اما، هویج باز هم آن پرونده را به صورت مستقل دنبال کرد. در پارت آخر پرونده ۱۴ هویج همه چیز را متوجه میشود..
باران آرام روی پنجره اداره میبارید،کارآگاه هویج تنها در دفترش نشسته بود.
روی میز او فقط سه چیز وجود داشت: پرونده ۱۴ عکس قدیمی آکادمی پلیس و یادداشت قاشق
تمام شب را بیدار مانده بود.
تمام مدارک را دوباره بررسی کرده بود.
و هرچه بیشتر میخواند... بیشتر مطمئن میشد.
قاشق دروغ نگفته بود، هیچوقت.
ساعت دیواری آرام تیکتاک میکرد.. تیک تاک تیک تاک
ساعت ۳:۱۲ بود.
هویج به آینه کوچک روی دیوار نگاه کرد. و برای اولین بار تصمیم گرفت فرار نکند، تصمیم گرفت حقیقت را ببیند.
ساعت ۳:۱۳ بود.
هویج به خواب فرو رفت، خیلی خسته بود..
آرام... انعکاس هویج سرش را بلند کرد.
انعکاس لبخند زد.
و گفت: بالاخره فهمیدی. هویج داد زد: _قاشق کجاست؟ همان جایی که همیشه بود..پشت در
انعکاس لحظه ای دستی روی میز هویج کشید و سپس به آینه اشاره کرد.
و برای اولین بار هویج چیزی را دید که سالها از او پنهان شده بود.
پشت سطح نقرهای آینه... شهری وجود داشت.
خیابانها.. ساختمانها.. چراغها.. و هزاران انعکاس.. هزاران نفر که از پشت شیشه نگاه میکردند.
برخی آرام. برخی ترسیده. برخی در حال کوبیدن به دیوار آینه. و میان آن جمعیت...
قاشق ایستاده بود. زنده. سالم. و لبخند میزد.
هویج آرام به شیشه نزدیک شد. قاشق دستش را روی آینه گذاشت.
و از آن طرف گفت: دیدی؟ من دیوانه نبودم.
اشک در چشمان هویج جمع شد. تمام این مدت... قاشق تنها کسی بود که حقیقت را دیده بود.
قاشق گفت: وقتشه انتخاب کنی. اینجا بمونی... یا حقیقت رو بپذیری.
سکوت..
باران همچنان میبارید؛ هویج به پرونده روی میز نگاه کرد. پروندهای که سالها زندگیاش را تغییر داده بود.
سپس آرام قلمش را برداشت و روی آخرین صفحه نوشت: نتیجه نهایی: قاشق هرگز ناپدید نشد،ما او را گم کردیم. بعد پرونده را بست. مهر قرمز را برداشتو روی جلد کوبید.
"پرونده ۱۴: مختومه" همان لحظه سطح آینه مثل آب موج برداشت. قاشق لبخند زد،هویج هم همینطور و یک قدم به جلو برداشت. چراغهای اداره خاموش شدند. باران متوقف شد. ... صبح روز بعد، مأموران اداره پلیس در را باز کردند. دفتر خالی بود. کارآگاه هویج ناپدید شده بود. روی میزش فقط یک یادداشت باقی مانده بود. روی آن نوشته شده بود: لطفاً پرونده ۱۵ را باز نکنید. زیرش امضا شده بود: کارآگاه هویج و پایینتر، با خطی دیگر: قاشق ...
عااااااالی بود
لطفا همین جور به نوشتن ادامه بده
موفق باشی!!!!!!!
ممنونممم
واییی عالی. ولی عاقبت کارگاه هویج چیشد آخرش؟؟
اینو نفهمیدم
خیییییلی این باحالللل بودد🤩💜💜
بهترینی خیلی خیلی داستان هات عالی محشر هستن🥺
خیلی ممنونمم💘💘
من آخرسر نفهمیدم چرا قاشق توی عکس ها ظاهر نمیشد ؟ چون خودش یه انعکاس بود ؟
طبیعیه که گیج بشی چون خیلی چیزا رو توی این پرونده توضیح نداده بودم.
توی این پرونده قاشق یه موجود عادی نبود.
درواقع حاصل یه اتفاق قدیمی بود، چیزی که بین خاطره و واقیعت گیر افتاده بود.
برای همین:
آدمها میتونستند اون رو ببینند.
میتوانستند با اون حرف بزنند.
حتی میتوانستند حضورش را حس کنند.
اما دوربینها نمیتونستند اون را ثبت کنند.
آره تقریبا یه انعکاس بود.
وای خدا عالی بودد
ممنونممم💘.
تو چرا داری اینا رو میسازی؟
من چرا دارم اینا رو با جدیت میخونم و دنبال میکنم؟
کاش بفهمم...🤡
خودمم نمیدون_
فقط یه شب حوصلم سر رفته بود🤡.
عالی اصلا_🤡
هیچوقت فکر نمیکردم از داستان هویج و قاشق خوشم بیاد🤡
راستی داداش موز هم بیار تو داستان هات...موز دوست دارم...
تو فکرش بودم دیشب_🤡
عالی_🤡
به عنوان کسی که علاقه ای به ژانر ترسناک ندارم عاشق این شدم
ممنونممم😭💘
بیشتر معمایی بود، فکر کنم باید میگذاشتمش توی دسته داستان.
باید کم کم فن پیج کاراگاه هویج بزنم😂✨
😂😂
فعلا دارم نسخه انسانی شو طراحی میکنم، مطمئنم کارواش میشه.
عالی فقط یه سوال
اگه هویج هم گیر افتاد پس چجوری برگشت و پرونده اردک رو باز کرد؟
اون پرونده ۱۴ بود و توی پرونده ۱۵ مشخص میشه چه طوری آزاد شد.
پست های اونو بعدا میزارم.
خوشحاام که خوشت اومدد😭💘
از شما چه پنهون توی پارت اول فکر نمی کردم قشنگ باشه
بعد زیادی غافلگیرم کردی
عالی بود ممنون
جدییی😲💘
فکر میکردم بیشتر از نظر کاربر ها جنبه طنز داشته باشه تا معمایی
نه خدایی خیلی معمایه