فیکیشن از بونگو ژانر: ماجراجویی، روانشناختی
سلام دوستان یه سری توضیحات میدم راجع به داستان: ۱)فیکیشن از بونگوعه، یعنی از شخصیت های BSD استفاده شده اما فضای داستان مشابه بونگو نیست و کلا توی دنیای دیگهایه. ۲)اول داستان یه کوچولو پیچیدهاس اما سریع جریان رو میفهمید. اعتماد کنید(: ۳) سعی کردم از نظر ادبی درست بنویسم اما اینو درنظر بگیرید که نویسندهی حرفهای نیستم برای همین به هر شکلی از نقداتون لذت میبرم چون باعث پیشرفتم میشه. ناظر عزیز این پست هیچ قانونی رو نقض نکرده پس لطفاً ردش نکن.
به آهستگی از روی چمنزار و بوته هایش میگذشت. هیچ گاه فکر نمیکرد در نزدیکی شهری همچون کر* بتواند چنین جای سرسبزی ببیند. برای بار هزارم از شروع سفر کوتاهش به نقشهاش نگریست. +باید همینجا باشه... ولی چیزی نمیبینم. اطراف را وارسی کرد. از این فاصله باید آن کلبهی افسانهای پیدا باشد. همان کلبهی مرموزی که در خط مرزی سرزمینش قرار داشت و هزاران شایعه پشتش قرار داشت! البته که پسرک دنبال آن کلبه نبود. درواقع اگر در آن کلبه واقعا آدم پیدا میشد پسرمونارنجی میتوانست به نتایج دیگری برسد. در حین پرسه زدن در این افکار چشمانش پشت درختان چیزی را شکار کردند. نفسش در سینه حبس شد. با وجود خستگیاش به سرعت دوید. به شکلی که وقتی در کلبه را باز کرد در حال نفس نفس زدن بود. صدای قدم های خستهاش طنین انداز شد. کلبه مشخصاً با وجود گرد و خاک روی وسایلش خالی از سکنه بود، با این حال پسر مونارنجی ناامید نشد. این راه آمده بود! +کسی این جا نیست؟ صدایش حتی از حد انتظارش بلندتر شد اما پاسخی دریافت نکرد. +خواهش میکنم لعنتی... اما جوابی داده نشد. کلافه به جسم کنار پایش لگد زد ولی نه تنها باعث بهتر شدن وضعیت نشد بلکه درد ناخوشایندی هم در ناحیهی پایش پخش شد. صورتش جمع شد و خم شد تا وضعیت پایش را مشاهده کند و در همین حین به آن جسم چشم غرهای رفت اما... (این چیه؟) روی جسم فلزی علامتی حکاکی شده بود. پسر شانهای بالا انداخت. احتمالا علامت شرکت تولیدکننده بود. در هرحال چیز کمک کنندهای نمیتوانست باشد. درد پایش بهتر شده بود، گویی آسیب مهلکی ندیده بود. +باید دیگه برگردم.
به محض ورود به اتاق عطر دلپذیری به بینیاش هجوم آورد. «چویا بالاخره اومدی؟» پسر موهای سفیدرنگش را به عقب انداخت و چشمان دورنگ نگرانش که به چویا حس بدی میدادند به چشمان دریایی چویا دوخته شد. +آره اومدم. خودت غذا درست کردی؟ «چویا کجا بودی؟» +رامن؟ یکم خلاقیت به خرج ندی یه وقت آتسوشی. پسر آتسوشی نام هنوز نگران به نظر میرسید اما میدانست قابلیت کشیدن حقیقت از زیر زبان چویا را ندارد پس تنها به کشیدن آهی بسنده کرد. «میدونی که دو روز پشت هم من دارم غذا درست میکنم نه؟» +خب؟ «خب؟» +خب؟ این بار مونارنجی کمی عصبی جواب داد و آتسوشی گیج به او نگاه کرد. درحال حاضر نباید خودش خشمگین باشد؟ «خب... هیچی بی خیال» +میرم حموم. «پس غذا...» درب حمام بسته شد و جملهی پسر ناتمام باقی ماند. ----------------------------------- «چویا؟» آتسوشی با مظلومیت ذاتیاش مونارنجی را صدا زد. +چته دوباره بچه؟ گفتم حوصله ندارم. «اما اینبار یه پروژهی خیلی مهمه!» چویا چشمانش را در کاسه چرخاند. از روزی که با آتسوشی هم اتاق شده بود وضع همین گونه بود. چویا و آتسوشی هر دو در مدرسهای واقع در شهر کر، پایتخت سرزمینشان، تحصیل میکردند و هر دو خانه را به مقصد این شهر ترک کرده بودند. برای تحصیل در بهترین مدرسهی کشور! در واقع در ابتدا واقعا هدف چویا از آمدنش به اینجا همین بود اما کم کم پی برد که... اینجا همان شهر رویایی که در ذهن میپروراند نبود. در هر حال از نقل مکانش به این شهر پشیمان نبود. شهر کر در نزدیکی مرز قرار داشت و این برای چویا به دلایلی خیلی مفید بود. «من هیچی از اینا نمیفهمم!» آتسوشی برای بار صدم با بغض و صدای نسبتا بلند گفت و چویا به اجبار از روی تخت بلند شد. +خیلی خب. اومدم. اومدم. بسه دیگه پسره ی رو مخ. «وای ممنونم. ممنونم چوـ» +باشه دیگه بگو چیه تکلیفت. آتسوشی اخم کرد. «تکلیف نه پروژـ» اما وقتی چهرهی مونارنجی را دید خودش جمله را ناتمام گذاشت. «دربارهی آنیما...» چویا یک تار ابرویش را بالا انداخت. +آنیما؟ «نشنیدی؟ تنها منطقهی بی طرف» چشمان و دهان چویا هر دو در بازترین حد ممکن قرار گرفتند. +یعنی جایی هست که توی هیچکدوم از دو تا سرزمین نباشه؟ جهان به دو بخش تقسیم میشود. دو سرزمین بسیار وسیع که همواره در جنگ بودند. سرزمین های آفکتوم* و لوجیکا*. وقتی کودکی به دنیا میآید به سرعت از خانوادهاش گرفته میشود، نزد مزدا* فرستاده میشود و او با نگرش کاملش تصمیم میگیرد که آن بچه به چه سرزمین و خانوادهای تعلق دارد. اما چویا بر این باور بود که حتی مزدای بزرگ هم ممکن است گاهی اوقات اشتباه کند و همین سرآغاز داستان او شد.
توضیحات پارت ۱: کر(cor)=قلب:کلمه اش لاتینه و توی داستان پایتخت سرزمینیه که چویا داخلشه. آنیما(anima)= کلمهی لاتین به معنی روح آفکتوم(affectum)=احساس ، لوجیکا(logica)=منطق : هر دو کلمه لاتینن و اسم سرزمین های خیالین که توی جهان داستان وجود دارن. مزدا:کلمهی فارسی پهلوی به معنی دانای کل، توی داستان لقب یه شخص به خصوصه. (راستی یه چیزو یادم رفت تو توضیحات بگم من این داستانو توی سایت هم قبلاً گذاشتم. گفتم که اگه کسی اونجا خونده فکر نکنه دزدیدمش)
جالبه
وللللکاااممم زیییبااا🎀
قربونت مهربونمم
عالی بود
منتظر پارت بعدیممممم
ممنوننن عشقی💕
عالییی بود.. منتظر پارت دوم هستم.🎀🌸💖
فقط یه چیزی من این قضیه که پستت ایراد داره رو نمیفهمم مگه مشکلش چیه؟؟ خب تو که نیومدی اصلا داستان مانگا رو کپی کنی بعد بگی خودت نوشتی..
داری یه داستان با همون اسامی مینویسی، این ایرادش چیه؟؟
عالیییییی بود ❤
خواهش میکنم پارت بعد رو هرچه زودتر بساززز🙏
ممنونمم چشمم
❤
سلام وقت بخیر. قلم خوبی داری. ولی بدون که فیکشن تو تستچی ممنوعه. صرفا هم اسمها رو از بانگو برداشتی. اگه میخوای توی تستچی داستان بنویسی فقط کافیه چند تا اسم روی کارکترا بزاری و توی دسته داستان پست کنی
در کل خسته نباشی. قلمت خیلی قشنگه
ممنون قربانت
یه دوست دیگه هم بهم گفت. شاید بردمش تو دستهی داستان اما نمیتونم اسم شخصیت ها رو عوض کنم چون اصلا اصل داستانم بر پایهی اینه که فلانی چویا باشه. واقعا نمیفهمم چه فرقی داره حالا اون کسی که میخونه تصور کنه تشابه اسمیه😂
کلا این داستان فیکیشن ممنوع رو یه حسی بهم میگه سوءتفاهمه. چون در غیر این صورت غیر منطقیه...
اینکه داستانت بر پایه شخصیتهاست اوکی
اما جدا از پست ساختن، به نظر من وقتی که استعداد نویسندگی داری لازم نیست حتما کارکترای محبوب و معروف رو کارکترای داستانت قرار بدی. برا خودت کارکتر جدید خلق کن
قشنگ بود 🌷
خسته نباشی ❤
ممنون مهربون💕
خیلی باحال بود😸
جانم باشی💕
من این داستان رو توی دو تا پروفایل دیگه هم پیدا کردم. تازه داستان زمانی برای زن ۳ هم توی اون دو تا پروفایل دیگه بوده. چخبره؟ من تستچیم خراب شده یا پست مشترکه؟
مشترک نیست اگه تو پروفایل دیگهای دیدی یا باگ بوده یا دزد-
آها نه هیچی😂 اون بخش تازه ها بود که پایین پروفایل ها نشون میداد. ببخشید.
خب بقیه رو نمیدونم ولی از الان من خواننده پر و پا قرص ات شدم
ای جان قربانت💕