درود درود عزیزان دل با من همراه باشید که من رو در یک روز دیگر که من تارک زندگی ام افزوده شد و پس از آن من ذره ای بزرگتر (و محیا پیرترـ)شدم را باهم یادگار بگذاریم
تیکتاک… تیکتاک… درست همون لحظه که روی تخت دراز کشیده بودم، صداش مثل محسّسترین چیز دنیا میاومد. عقربههای ساعت کنار تختم انگار داشتن قدمرو میرفتن، یکییکی، با اعتمادبهنفس کامل. از لای پرده هم یه خط باریک نور افتاده بود روی دیوار؛ همون یه ذره نور کافی بود تا بفهمم الان حدوداً چه ساعتیه… و خب، طبق معمول، با خودم شرط بستم: «ده ثانیه دیگه، زنگ میخوره.» شروع کردم شمردن… یک… دو… سه… تا ده، هیچ خبری نبود.و خب، شرط رو باختم. ولی راستش رو بخواین، باختم تا ببرم؛ یعنی قشنگ داشتم خودمو گول میزدم که «نه بابا، حالا حالا زنگ نمیخوره»، فقط برای اینکه دوباره بخوابم. همین که چشمهام تازه داشت گرم میشد، یعنی دقیقاً همون لحظهای که خواب داشت مثل یه مه ریز، سبک و نرم، مینشست روی پلکهام… یهو… زِرررِق! ساعت با صدایی که فقط کم داشت بگه «گفتم که!» پرید وسط زندگیم. یه جور طعنه توی صدای زنگش بود که انگار داره مسخرهم میکنه و میگه: «بلند شو دیگه!»اولین حسی که داشتم؟ اینکه همون لحظه بزنمش تو دیوار تا نصف بشه و بشه تاریخ.ولی از اونجایی که با پول خودم خریده بودمش، یه نفس عمیق کشیدم و بهش رحم کردم.
بعد از کلی دستوپا زدن بین بالش و پتو، بالاخره بیدار شدم. یه آب خُنک زدم به صورتم، مسواکم رو زدم، روتین صبحم رو طبق معمول انجام دادم… همون روتینی که هیچوقت کامل حس بیداری نمیده ولی خب حداقل ظاهراً آدمت میکنه.بعدش نشستم که یه کم از لذت چرخیدن تو گوشی و سفر کردن بین پلتفرمهای مختلف استفاده کنم، که یهو فهمیدم پاسپورتم و ویزام باطل شده و باید پروازم رو عقب بندازم. (نت ملی!)تو این بین یه عالمه آهنگ گوش دادم و یه لیوان چای دارچینی هم زدم بر بدن. سپس نیم ساعت را دراز کشیده و در اندیشه خویش درباره معنای حقیقی زندگی و آینده غرق شدم آخرش تصمیم گرفتم ساعت ۹:۰۵ بلند شم، قبل از شروع شروع کلاس مجازی یه بخش از درس امروزمو بخونم، آزمونک صبحگاهی رو بدم و آمادهٔ وبینار صبحگاهی بشم.
سپس رفتم سر درس و تا ساعت ۱۰:۳۰ را به زیست و کاوش بدن خودم گذراندم که خودستایانه قصد ندارند اطلاعاتی که حتی الان هم دارند و به مغز خسته ام تسلیم کنند.و تا ساعت ۱۲ رو به کلاس های مدرسه اختصاص میدم.
و پایان کلاس را با برخاستن و کشیدن غذایی برای خویش و کوف-چیز نه- میل کردن آن جشن میگیریم.بعد از اون، در یک حرکت مثلاً جسورانه، دوباره بعد از مدتها مداد رو گرفتم دستم. همون لحظه یه جوری به خودم اثبات کردم که توی این جسم خسته، هنوز یه روح هنرمند نفس میکشه؛ روحی که فقط دنبال یه فرصت کوچیکه تا از قفس افکار درهموبرهم پشت ذهنم بیاد بیرون. چند دقیقهای رو کامل غرق شدم تو لذت و آرامش نقاشی… دنیای بیرون برای همون چند لحظه ناب، هیچ بود.و من بودم و هنرمندی که همیشه، هرچند لجوج و عنود، ولی ته دل من زندگی میکنه. البته نقاشی امروز قابلنمایش نبود چون هنوز کامل نشده؛ برای همین یکی از قبلیها رو گذاشتم توی عکس. اگر دوست داشتید ببینید، میتونید به بخش اسلایسها یا پست آثار من سر بزنید.
باقی روز را تا ساعات ۱۷ به درس خواندن و تست زنی می پردازیم و در تایم های استراحت سر خود را با چک کردن اعلان ها و گفتگویی با دوستان در تستچی آرام میکنیم که بسیار متشکر وجودشان هستم
شب هنگام ها معمولا با دوستان حضوری خویش بیرون میرم و موتور سواری و ماشین سواری میکنیم و سبزی پاک کردنمون هم همیشه به راه،اما استثنا به دلیل به سفر رفتن دو تن از دوستانم سر خود را با لذت بهشتیه خواندن و نوشتن پر از حس خوب میکنم .ساعتی را به بازی با خواهران کوچک خویش میگذرانم و تا پاس هوایی از شب با یک عدد محیا(فقط اسمش زندگیه وگرنه شیطونم درس میده-)میگذرانیم و باقی دیگر شب کتاب خواندن میگذرد
و هرگاه فرشتگان از خواب غفلت برخواستند و گرد خواب را بر چشمانم پاشیدند برخواسته و به رخت خواب خویش رهسپار میشویم و روزی چه بد و با چه خوب را به پایان می رسانیم .
@N بخت برگشته
بله دوستم هستن بسیار فروتن
______
نه من تاج سرتم
بعله سرورم حق با شماست🤗
محیا منم بکنید تو چشمتون از خودش بیشتر تو ولاگ بودم ویو عاشقمه🌚🌚🌚
بله دوستم هستن بسیار فروتن