سیلام سیلام😁❤ چطور مطورید؟ آفرین به همگی تونننن این دفعه تعداد لایکا رو دوست داشتم🤓❤ بریم واسه پارت جدید؟؟؟؟ 🛐🛐🛐
خیلی خب... دازایعلی به ناظر می فرمایند که این پست هیچ دلیلی برای منتشر شدن نداره و هیچ قانونی رو نقض نکرده... و همچنین میتونه گوشه کوچیکی از اوقات فراغت بچه های دسته انیمه رو پر کنه...❤️😁 [این داستان به انیمه مربوط می باشد دوزتان...و درکش برای کاربران این دسته آسون ترههه] درسته که دستم شکست اینقدر اینا رو نوشتم ولی خب... بریم برا شرووووع!🛐🛐🛐
پارت پنجم... از زبان چویا❤️🥲:)... تندتند نفس می کشیدم و تنفسم نامنظم شده بود تا اینکه یک مرتبه نفس عمیقی کشیدم... هوففففف... یعنی واقعا...نه؛ حتما دست نیکولاس به دازای نرسیده و نمی تواند برسد. با این حال برای بار هزارم دستم روی مخاطب"ماهی خالمخالی" رفت و با او تماس گرفتم.انتظار داشتم دوبارهروی پیغام گیر برود ولی کسی جواب داد. تلفن را در دستانم فشردم و با صدایی که به زور در می آمد گفتم:"الو؟دازای؟..." اما به جای جواب صدای قهقهه ای را شنیدم. صدای قهقهه برای دازای نبود بلکه....... متعلق به نیکولاس بود. داد زدم:"ساکت شو! بگو دازای کجاست؟" نیکولاس با صدای نامفهومی گفت:"دلت می خواد بدونی کجاست؟" عصبی شده بودم و لرزشی ته صدایم بود."برو سر اصل مطلب!اون کجاست؟" صدای نیکولاس لحظه به لحظه نامفهوم تر می شد."هوممم... به نظرم بهتره بیشتر راجع بهش فکر کنی...فکراتو که کردی به همین گوشی زنگ بزن؛حداکثر تا یک ساعت دیگه!" نیکولاس دوباره با صدای چندش آوری خندید ولی یک دفعه صدای خنده اش قطع شد وانگار که سخنی را فراموش کرده باشد،گفت:"ولی بهتره عجله کنی...واسه دفنش دیر میشه ها!" و قبل از اینکه بتوانم جوابش را بدهم تلفن را قطع کرد.سرجایم خشک شده بودم... ...یعنی چی که واسه دفنش دیر میشه؟حتما منظورش این نیست که... اصلا نمی خواستم به بقبه اش فکر کنم.تمام بدنم سرد شده بود. اما نه به شیرینی سرمای صبح گاه آن روز بلکه به تلخی سرمای بدن م...ر...د...گ...ا...ن.... باید منطقی ترین،درست ترین و مطلوب ترین تصمیم را می گرفتم. اگر دازای بود حتما همین کار را می کرد اما الان فرصتش را نداشتم،پس دل به دریا زدم و احمقانه ترین کار را انتخاب کردم. به عقب برگشتم و به سرعت در دفتر رییس را باز کردم و داد زدم: "دازای رو دزدیدن!"
رییس در حالی که دستانش را زیر چانه اش گذاشته بود با چشمان گشاد به من خیره شد. گند زده بودم... کمی عجولانه عمل کرده بودم و در واقع می توانستم با آرامش بیشتری این کار را انجام دهم. رییس که احتمالا متوجه این موضوع شده بود،سعی کرد به من اطمینان خاطر بدهد."آروم باش چویا_کون... برام توضیح بده چی شده؟" و بعد برایم لبخند زد.من هم لبم را گزیدم و با اضطراب نگاهم را به گوشه ای انداختم."دازای رو..." می خواستم باز هم نام نیکولاس رت بیاورم ولی پشیمان شدم،پس گفتم:"یعنی...به دازای چند بار زنگ زدم ولی جواب نداد و اینکه هیچ جای ساختمون هم نیست..." دروغ هم نمی گفتم... وقتی نیکولاس او را دزدیده بود ، چه جای دیگری می توانست باشد؟! رییس با نگاهی موشکافانه به من زل زد و گفت:"اما وقتی اومدی داخل گفتی دزدیدنش..." در حالی که سعی می کردم دروغ گو به نظر نرسم،گفتم:"اون موقع دستپاچه شده بودم...ولی الان ازتون درخواست می کنم براش یه گشت بفرستین." رییس با سرزندگی قبول کرد و به یک گروه دستور داد تا دنبال دازای بگردند. آه کشیدم... حتی از روز هم واضح تر بود که حرف هایم را باور نکرده است. وقتی از دفتر رییس بیرون آمدم،هنوز چند قدم بیشتر راه نرفته بودم که یک دفعه ایستادم. به فکر پیشنهاد نیکولاس افتاده بودم. تلفنم را روشن کردم و به روی شماره دازای ضربه زدم.بعد هم با تردید انگشتم را نزدیک دکمه تماس نگه داشتم. ظاهرا با توجه به اینکه رییس حرفم را جدی نگرفته بود،تنها چاره ام همین بود. تازه،من تا به حال هیچوقت از دیدن کلمه ی "ماهی خالمخالی"مضطرب نشده بودم. دستم به دکمه تماس نزدیک تر شد. تا خواستم تماس بگیرم متوجه چیز تازه دیگری شدم.چیزی که خیلی غلغلکم می داد. این بار،نه با تنفر بلکه با نگرانی و دلشوره به دنبال دازای بودم. عجیب بود ولی نه خیلی... درست است که از او متنفر بودم اما این تنفر ارزش از دست دادنش را نداشت.
در کل چه به عنوان یک دوست و یا حتی یک همکار، نباید همان طور رهایش می کردم. همان حین که در کشمکش ذهنم گیر افتاده بودم دستم دکمه تماس را فشرد. تا به خودم آمدم فهمیدم تلفن بوق می خورد و دیگر راه برگشتی ندارم. دستانم کمی لرزش داشتند... می خواستم آب دهانم را قورت بدهم که نیکولاس تلفن را برداشت و جواب داد:"آااوووو!...خیلی زود تماس گرفتی،آقای ناکاهارا!اصلا..." همواره روی مخم راه می رفت پس من هم وسط حرفش دویدم: "این قدر طولش نده...بگو دازای کجاست؟" نیکولاس با لحنی که معلوم بود از تندی ام سرخورده شده جواب داد: "قطع نکن تا بهت بگم باید کجا بری... اول برو کتابخونه." نههههه...باز هم کتابخانه؟ ولی حتی با وجود تمام اتفاقات آن جا،مجبور بودم به حرفش گوش کنم و به کتابخانه بازگردم. اگر دست روی دست می گذاشتم اون وقت...ممکن بود... از فکر کردن کلافه شدم و فکرهایم را در هوا پراکنده کردم تا دیگر به ذهنم نیایند.اصلا زمان مناسبی برای فکر کردن نبود.به هیچ وجه... پس با این وضع،راه افتادم تا به کتابخانه بروم... هنوز راه زیادی را طی نکرده بودم که سوالی ذهنم را درگیر کرد که باید آن را از نیکولاس می پرسیدم: "وایسا ببینم...اگه تو دازای رو گرفتی چرا داری بهم کمک میکنی تا دوباره پیداش کنم؟" نیکولاس با خونسردی گفت:"هه... ساده ست چویا!یکم بیشتر فکر کن... چون تو نیومدی تا باهم صحبت کنیم .بهتره بدونی صحبت کردن با تو یه کار مهمه که من به دلایلی مجبورم حتما انجامش بدم.یه صحبت دوستانه بود ولی ردش کردی... منم مجبور شدم به زور متوسل شم تا بیای اینجا!" اخم کردمو زیرلب گفتم:"تو خواب ببینی من دوستانه با تو صحبت کنم...احتمالا مشت و لگد گزینه بهتری باشه!" این مردک واقعا موجود ک.ث.یف و حال به هم زنی بود و این قضیه از هر طرف مشکوک به نظر می آمد. به پله های کتابخانه رسیده بودم که در همین حین نیکولاس با صدای بی حوصله ای گفت:"راستی بگو ببینم... تو هم گاهی تو دریا غرق میشی؟!" خیلی طبیعی این حرف را زد؛ انگار که برنامه روزانه اش است! و اینکه... او چطور از ذهن من خبر داشت؟ این اتفاقات اخیر... در همین فکر ها بودم که یکمرتبه لمس قطرات آب را روی پوستم حس کردم. درست مثل دفعه قبل بود و همان حال و هوا را داشت. باز هم قطرات آب،دست و پازدن... در همان لحظه که داشتم غرق می شدم،نیکولاس صحبتش را از سر گرفت و همین که کلمه اول را گفت همه ی آب ها ناپدید شدند. "قبلا هم این رو می دونستم! گفتم که...ما دوتا انسانیم که به طرز عجیبی شبیه به همیم! خیلی مشتاقم که باهات رو در رو صحبت کنم..."
واقعا غیرقابل تحمل بود پس گفتم:"من با تو هیچ حرفی ندارم!" حالا که فکرش را می کنم دازای در برابر او واقعا قابل تحمل است. نیکولاسهم با شنیدن جوابم خندید و گفت:"نه چویا! این قدر تند نرو..." وقتی وارد کتابخانه شدم او مرا به انتهای کتابخانه و روبه روی قفسه ای که از دیگر قفسات کوچک تر بود،راهنمایی کرد. پرسیدم:خب؟حالا چی؟" نیکولاس جواب داد:"کتاب سیاهی که جلوته رو فشار بده..." به کتاب عجیب نگاه کردم. همه ی کتاب های این کتابخانه به نحوی... عجیب و ترسناک بودند. صورتم را مچاله کردم. "میشه بهم بگی چرا باید همچین کار غیرمنطقی ای رو بکنم؟" بعد هم منتظر جوابش نماندم و شروع کردم به غر زدن:"اهههه!اصلا چرا من باید باهات حرف بزنم؟ اصلا چرا اومدم دازای رو نجات بدم؟ اصلا ای کاش می رفتم سینما،پارک یا حتی مهمونی!..." نیکولاس با لحنی که حتی از پشت تلفن هم مشخص بود که لبخند می زند،گفت: "اما تو به جای این کارا اومدی که دوستت رو نجات بدی...مگه نه؟" طوری که انگار به پریز برق دست زده باشم،جا خوردم... واقعا چرا این کار را کردم؟ برای اینکه موضوع عوض شود،با اعصاب خردی کتاب را فشردم."بیا!هر چی شد به ج...ه...ن...م!" ناگهان قفسه با صدای نسبتا گوش خراشی کنار رفت و راهروی تاریکی روبه رویم ظاهر شد که همه جایش تار عنکبوت داشت... اه!چه کتابخانه ترسناک و رقت انگیزی! در همان حین نیکولاس با حالتی که انگار ذهنم را خوانده بود گفت:"دیگه این ماجرا تمومه!بهت خوش بگذره چویا!" و... بوق...بوق...بوق... ظاهرا تماس را قطع کرده بود. نمی دانستم منظورش چه بود اما اهمیتی ندادم و فکر نکردم. آن قدر همه چیز عجیب و غریب بود که نمی خواستم با فکر کردن،باعث اضافه شدن چیز عجیب دیگری بشوم. ساعت را از روی تلفنم نگاه کردم...ل_ع_ن.تی! دیر شده بود بنابراین شروع به دویدن کردم... برای سریع تر شدنم تلفن را انداختم و سعی کردم تندتر بدوم. دویدم تا شاید دازای را پیدا کنم اما جلویم فقط و فقط تاریکی بود. کمی که گذشت کلاهم افتاد و کتم از روی شانه هایم سرخورد و هردو به زمین افتادند ولی هیچ کدامشان برایم مهم نبودند. شاید بهتر است بگویم در آن لحظه،نجات دادن جان دازای...نه، چیز...یعنی نجات دادن جان یک انسان برایم از کت و کلاه مهم تر بود. در کنار همه این ها، در ذهنم همهمه ی اعصاب خردکنی برپا بود .راستش در آن جا خیلی با خودم کشمکش داشتم... با خودم که نه، باصدای ناآشنایی در ذهنم: "از دست دادن؟ تو با این واژه به معنای واقعی کلمه آشنایی!این بار هم عیبی نداره..." آره...ولی با این حال... این بار دیگه نمیخوام تجربه اش کنم. در این مورد...نه،اصلا!
ولی خدا کند که دازای هنوز... تا خواستم به بقیه اش فکر کنم نور کم سویی را مقابلم دیدم و برای اینکه بفهمم منشا نور چیست کمی نزدیک تر رفتم... چشمانم تازه به تاریکی عادت کرده بود پس بادیدن نور چشمانم را تنگ کردم. سعی کردم چشمانم را روی آن نقطه متمرکز کنم. جسم مستطیل شکل کوچکی روی زمین افتاده بود از خود نور ساطع می کرد... تلفن دازای!... تلفن دازای روی زمین افتاده بود و روی صفحه اش عکس مخاطب"حلزون"نمایان بود. آههههه... نیکولاس از کجا می دانست دازای شماره ام را با نام حلزون ذخیره دارد؟ نمی دانستم...باز هم نمی دانستم... سرچرخاندم و به اطراف تلفن نگاه انداختم تا شاید دازای را ببینم و... کمی آن طرف تر کسی به صورت نشسته به دیوار تکیه داده بود و لبخند می زد. با قدم های لرزان به سمتش گام برداشتم. پاهایم سست شده بودند و نمی توانستم خوب راه بروم. چرا...تکان نمی خورد؟... وقتی به کنارش رسیدم عمان جا زانو زدم تا ببینم حالش خوب است یا نه... به صورتش خیره شدم... بله؛او دازای بود. با دقت بیشتری که نگاه کردم فهمیدم لباس هایش خاکیست و... وایسا ببینم...چرا...از سرش چیزی چکه می کند؟ دستم را نزدیک بردم و آن ماده عجیب را نگاه کردم.آن ماده ی قرمز... خ_و...ن بود! چرا از سرش خ...و_ن چکه می کرد؟! یعنی...نه احتمالا بیهوش بود چون نفس های نامنظمی می کشید ولی با این حال خون زیادی از دست داده بود. همین که می خواستم تکانش بدهم ناگهان صدای گوش خراش آشنایی را شنیدم. در زیرزمین...بسته شده بود.
خب بچه ها دیگه تموم شددد🥲❤️ دوستتون میدارم و ببخشید بازم واسه وقفه ...پارت بعدی رو اگه خدا بخواد زودتر میذارم...😅😅😅 ناظر جان دازایعلی را مشاهده بفرمااا👆🏻👆🏻👆🏻ببین داره خواهش میکنه ازت... منم یه عالمه زحمت کشیدم و خیلیا منتظرشن پس لطفااااا منتشرش کننن❤️✨️
خواستار پارت ۶ 😺😽
خدایا بهترین فیکشن دنیا عاشقشم ❤
ادامش کی میادددد؟؟؟؟؟
گذاشتم دیگه بستگی به ناظرا داره...
اول میزنی دازایو به فنا میدی بعدم بقیشو نمیذاری؟!
به ارواح خاک جدم که اردشیر بابکان بوده[به خدا😂😂😂]قسم می خورم تو صف بررسیه🤓🤓🤓
پیشنهادی داری واسه پست ویژه؟
انطوری که من میبینم خودم باید ناظر بشم😂
مگه چی شده حالا؟؟
کار خاصی که نداریم باهاشون عزیزدلم...
ولی اگه قضیه آبرو باشه کافکا داخل ناول[نه انیمه]۱۵ ساله و سکانس آخر سینمایی سیب مرده قضیه آبرو رو حل و فصل کرده😂😂😂
تازشم این همه فیکشن تو تستچی اومدن و رفتن و با کسی کاری نداشتن...شما نبودی بهشون چیزی بگی خوشگل؟؟؟
باحال 👍🏻 خسته نباشی🥺🙏🏻
کنجکاو برای ادامه اش هستم...
ممنونننن
گذاشتم در صف بررسیهههه😭
مگه فیکشن ممنوع نیست؟بات داره با تستچی چه میکنه...
عیبی نداره گلم...
فیکشن واقعی ممنوعه مثلا برای آیدلا یا بازیگرا تا سو تفاهم نشه ولی کاراکترای انیمه عیبی نداره
داداش فیکشن فیکشنه دیگه...
ابهت دارن به خدا سوکوکو