سلامممم❤✨ پارت جدید داستان رو براتون اوردم... امیدوارم که خوشتون بیاد🥲❤
دیگه فکر کنم نکات رو دیگه همگی تا اینجا خوندین پس چیزی از نمیگم و کمی بعدمیریم سراغ شروع داستان... ولی قبلش دوباره به ناظر تاکید میکنم که این پست هیچ قانونی رو نقض نکرده و دلیلی برای منتشر نشدن نداره و میتونه اوقات فراغت خیلی از بچه های دسته انیمه رو پر کنه🥲❤️ [چون داستان مربوط به انیمه میشه برای بچه های این دسته قابل درک تره...] راستی یه چیز دیگه...واقعا ببخشید اگه این پارت یه خرده ترسناک شد.فقط جهت هیجان بیشتره و گرنه داستان اصلا ترسناک نیست...😅😅😅
پارت سوم: از زبان چویا❤️🥲:) ناگهان کتاب از وسط باز شد و صفحه هایش پشت سرهم و خیلی سریع ورق خوردند.آن قدر تعجب کرده بودم که بدون ثانیه ای پلک زدن به کتاب چشم دوخته بودم.در همان لحظه،دستم را ناخودآگاه به سمتش دراز کردم تا آن را لمس کنم.خیلی درخشان و زیبا شده بود؛اما همین که دستم را به طرفش بردم کتاب خودبه خود بسته شد و به حالت طبیعی در آمد.من که هنوز چشم از کتاب برنداشته بودم،خطاب به دازای گفتم:"تو هم دیدی؟" دازای همین که حرفم را شنید دست از بازی کردن با تلفنش برداشت و گفت:"چی رو؟" او کتاب را ندیده بود.با انزجار به قیافه ش نگاه کردم و گفتم:"آههههه!هیچی!" دازای که چیزی از صحبت هایم نفهمیده بود با تعجب شانه بالاانداخت.بعد هم سر انگشتش را به نوک بینی ام زد و گفت:"زود باش بریم!این قدر شباهت به حلزون بین انسان ها نوبره!"
چشم هایم را باحالتی تهدید آمیز تنگ کردم."این قدر بی مورد از دهنت استفاده نکن!" دازای حرفم را نشنیده گرفت و از کتابخانه بیرون رفت.من هم کتاب را خیلی محکم به دست گرفتم و به سمت در رفتم.انگار می ترسیدم کتاب از دستم فرار کند. همین که می خواستم از در بیرون بروم متوجه چیزی شدم... کتاب برآمدگی ای داشت که تازه به وجود آمده بود و قبلا آن را ندیده بودم.انگار چیزی را لای کتاب گذاشته بودند.کتاب را تکان دادم و کاغذی تا شده پیدا کردم... سرم را از در بیرون بردم تا ببینم دازای در چه حالی است و دیدم هنوز سرش در تلفن است و بازی می کند. پس خیالم راحت شد و کاغذ را باز کردم:"چویا...امیدوارم حالت خوب باشه.تو نباید از کتابخونه بیرون بری. اگه موندی نزار دوست مومیاییت بمونه.با کمال احترام...نیکولاس هالفورد." ها؟چه شد؟ در بهت و حیرت ماندم... این نامه دیگر چه شوخی مسخره ای ست؟ نامه را پاره کردم... چون مطمئن بودم کار دازای است طوری داد زدم که او بشنود."هاهاها!من حالم از اینجور شوخی ها بهم می خوره!" دازای سرش را از در بیرون گذاشت و گفت:"چی میگی هویج؟کی شوخی کرده؟" با تعجب پرسیدم:"یعنی کار توی مومیایی نبود؟!" جواب داد:"چی کار من نبود؟حالت خوبه؟"
بعد هم نزدیک آمد و دست به سردی برفش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت:"تب هم که نداری...پس چرا هذیون میگی؟" من که با دست سردش آرامش گرفته بودم بی هیچ سخنی فقط نگاهش می کردم. دازای اضافه کرد:"عه...ناشنوا هم که شدی!" عصبانی شدم و محکم روی دستش زدم ولی او که دستش را از قبل کشیده بود گفت:"نون بیار کباب ببر بازی می کنی؟" حالا که فهمیده بودم آن شوخی کار او نیست گفتم:"وقت اضافی ندارم پیش تو تلف کنم!" بعد هم ادامه دادم:"تو برو پیش رییس...من نمیام،یه کاری دارم." دازای با لبخندی نگاه چشمان شکلاتی اش را موشکافانه به چشمان اقیانوسی ام گره زد و گفت:"کاری مهم تر از ماموریتت؟" با بی حوصلگی گفتم:"آره اگه بذاری...لطفا هم از طرفم یه بهونه بیار."چقدر حرف می زد! در همین حین دازای با شیطنت نگاهش را به من دوخت:"پس یه دست گیم به من بدهکار میشی!" وای نه!...ولی چاره ای نداشتم.پس نگاهم را از او دزدیدم و گفتم:"قبوله...حالا میری یا بفرستمت؟!"دیگر عصبی شده بودم. دازای صورتش را مچاله کرد و گفت:"باشه...میرم." و سپس یک نگاه پر از شک و تردید به من انداخت و رفت. وقتی مطمئن شدم از آن جا رفته است،به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم."آهههههه!بالاخره رفت..." بعد هم تازه به یاد آوردم برای چه آن جا مانده ام . آن جا مانده بودم تا کتابخانه را بگردم و بفهمم چه کسی به دنبال من است.به نظرم سرگرمی خوبی بود و حداقل ضرری نداشت.دور و برم را نگاه کردم.کتابخانه به طور عجیبی تاریک تر از همیشه بودو با توجه به این وضع،مجبور به برداشتن شمع شدم.
وقتی شمع را روشن می کردم احساس بدی داشتم.حس می کردم نباید تنهایی در کتابخانه می ماندم. شاید با حضور دازای،همه چیز بهتر می شد ولی خب،حالا کار از کار گذشته... شاید داشتم پاک عقلم را از دست می دادم.شاید هم داشتم خواب می دیدم.نه...حتما ادامه خواب دیشبم بود. تازه چشمم به نور کم عادت کرده بود که از ته راهرو صدایی شبیه به قدم زدن شنیدم. لبم را گزیدم...درد داشت.پس بیدار بودم و همه چیز واقعی بود. فکر کردم اصلا به من چه؟ آن قدر مشغله داشتم که... تا خواستم به بقیه اش فکر کنم یکی از کتاب ها از قفسات افتاد. پوزخند زدم. همه اش شبیه یک فیلم ترسناک مسخره بود. نزدیک کتاب شدم و آن را با یک لمس سر جایش برگرداندم. فکر کردم اگر کسی باشد که قصد از بین بردن مرا دارد با موهبت جاذبه ام خیلی راحت می توانم نابودش کنم. کم کم حوصله ام سر رفت... به سمت در خروج رفتم ولی همین که خواستم در را باز کنم صدای قهقهه ای آمد. کسی با صدای مردانه می خندید و پژواک صدایش در سراسر کتابخانه پیچیده بود. مرد ناشناس با آرامش خاصی گفت:" کجا می خوای بری آقای ناکاهارا؟" اعصابم خرد شد... هیچ خوش نداشتم کسی با من این طور صحبت کند. اصلا من دلم می خواهد بروم! به او چه ربطی دارد ولی خب... می دانستم این حرفم حقیقت ندارد.می خواستم بمانم و ببینم چه می شود.
مرد با همان لحن دنباله حرفش را گرفت:"من؟ من همون کسی ام که هیولا خطاب شد.دقیقا مثل تو... من کسی ام که به خاطر منافعشون داخل یک کتاب زندانیش کردن..." تعجب کردم ولی با این حال تحت تاثیر صحبت هایش قرار نگرفتم. ممکن بود برای کنترل کردن من این حرف هارا بزند. حتی با همه این ها نتوانستم خیلی جلوی خودم را بگیرم. "پس یعنی فکر می کردن بینشون جایی نداری...نه؟" درست بود که این حرف ها را می زدم اما محتاط هم بودم. مرد ادامه داد:"پس خیلی خوب میدونی چه حسی داشتم.می خوای همدیگه رو ببینیم؟" موضع احساسی ام را تغییر دادم و منطقی فکر کردم.الان وقت درد و دل کردن،آن هم با یک غریبه نبود. اگر یکی از دشمنان مافیای بندر بود که می خواست با نزدیک شدن به من مافیا را تضعیف کند،حسابی خراب می کردم. پس جواب دادم:" به هیچ وجه!اگه نزدیکم بشی مجبور میشم باهات برخورد کنم!" صدای قدم زدن هنوز قطع نشده بود و هر لحظه نزدیک تر می شد. مرد گفت:"چقدر جالب میشه!...آخه منم یه موهبت دارم...یه موهبت مبارزه!" صدای مرد ناشناس هنوز می آمد،اما این بار از فاصله نزدیک تر. "اما چویا...من برای دعوا نیومدم.من فقط از تو کمک میخوام!" می خواستم جوابش را بدهم که دستی مرا به پشت یک قفسه کشید و جلوی دهانم را گرفت... هرچه می خواستم از جاذبه استفاده کنم،سریع و پشت سر هم خنثی می شد.پس او... دازای مرا به سمت خود چرخاند و در چشمانم زل زد.چشمان قهوه ای اش مصمم تر از همیشه بودند. بعد دستش را به نشانه سکوت جلوی لبانش گذاشت. انگار چیزی می دانست که من نمی دانستم... شاید این ماجرا آن طورها که من فکر می کردم فقط یک شوخی نبود...
نظرات بازدیدکنندگان (0)