تاریخ میتونه خستهکننده باشه، اما آدمایی که تاریخ رو شکل دادن تقریبا هیچوقت خستهکننده نیستن. برای همین من تصمیم گرفتم چند تا پست درمورد آدمهایی که تاریخ رو جالب میکنن بسازم. این تست درمورد ویلیام فاتح، رهبر نورمنها در سال ۱۰۶۶ه و به زبان خیلی ساده نوشته شده.
خلاصهی ماجرا رو بگم، کلا بریتانیاییها هزاران سال بود بد آورده بودن. تازه بعد از حملهی رومیها و هجوم ساکسونها و کل بدبختیاشون با وایکینگها و بقیهی فجایع مربوط به قرون وسطی، پدیدهی جدیدی هم سرشون هوار شد: نورمنها.
این نورمنها در واقع وایکینگهای شمال فرانسه بودن. بعد از مرگ شاه جعفری تو سفرش به رم، نورمنها از فرصت استفاده کردن و زمینهای جف رو بالا کشیدن و به این ترتیب قدرت گرفتن. با این موضوع زیاد کاری نداریم، فقط لازم بود گفته بشه که به اصل ماجرا برسیم: بیل فاتح. (پ. ن: برای اینکه در ادامه کسی گیج نشه، تو زبان انگلیسی بیل مخفف ویلیامه)
ویلیام فاتح که ما بیل صداش میکنیم، رهبر نورمنها در سال ۱۰۶۶، نقش کلیدی و مهمی تو فتح انگلستان داشت. اون میگفت که شاه ادوارد، شاه انگلستان، قول تاج و تخت انگلستان رو بهش داده بوده. حالا نکتهی جالب اینکه شاه هرولد هم دقیقاً همینو میگفت.
طبیعتاً بین این دو تا قلچماق یه جنگ بزرگ راه افتاد. البته انگلیسیها باید دعا میکردن هرولد برنده بشه، چون این بیل بدپیله خیلی بیرحم بود...
ویلیام رو که اهل نورماندی بود همیشه دست مینداختن، چون میگفتن دباغزادهست. وقتی تو سال ۱۰۴۸ ویلیام به النسون فرانسه حمله کرد، مردم به مسخره جلوی در خونهها پوست حیوانات رو آویزون میکردن و داد میزدن "ما کلی کار برای دباغزاده داریم!"، که خب... کفر بیل رو در میاورد دیگه.
خلاصه بیل موقع حمله ۳۴ نفر از مردم شهر رو به صف کرد و پیش چشم بقیه دست و پاشون رو برید و پشت دیوار شهر انداخت و گفت "اگه تسلیم نشید همین بلا رو سر همهتون میآرم." که تهدید خیلی ترسناکی بود، برای همین مردم بیخیال جوک ساختن راجب دباغی شدن و به حرفش گوش دادن. عاقبت بامزهبازی.
ویلیام غیر از انگلستان دوست داشت شهر مِین فرانسه رو هم داشته باشه. حالا جالبیش اینکه والتر مانتسی هم اتفاقا هر دو رو میخواست. ولی بیل جدی جدی پاشو کرده بود تو یه کفش که برنده بشه، پس والتر و زنش رو اسیر کرد و بعد هم تو فایه زندانیشون کرد تا مردن. تازه بعضی مورخها هم میگن اونا رو با سم کشتن!
وقتی بیل انگلستان رو فتح کرد، سلطنت بیرحمانهای بر پا شد. البته بگم که بیل خیرخواه مجازات اعدام رو ممنوع کرد. دقیقتر بخوام بگم، مجازاتهای بدنی خیلی شدید (مثل کور کردن یا قطع عضو) رو به اعدام ترجیح میداد. البته وقتی یه ارل انگلستان در سال ۱۰۷۶ بر علیه ویلیام شورش کرد، عمو بیل مهربون قانونش رو "فراموش کرد" و سَر والتیوف (همون ارل) رو با یک ضربه جدا کرد.
از جنایات دیگهی بیل حتما باید به قتل عام یورک هم اشاره کرد. وقتی بیل و سپاه نورمنش به سمت یورک حرکت کردن، هر مرد و پسر انگلیسیای که سر راهشون دیدن رو سلاخی کردن. ارتش به چند گروه کوچیک تقسیم شد و عملاً هرچیزی که ممکنه بود به کار آدم بیاد رو از بین برد. خونهها رو با خاک یکسان کردن، کشتزارها رو سوزوندن، و رمهها رو قصابی کردن.
از یورک تا دورهام، یه نسل کامل از انسانها نابود شد. روی جادهها پر از جنازه بود و بعضیا نقل کردن که بازماندهها برای زندهموندن به آدمخواری رو آوردن. تا سال ۱۰۸۶، یورک هنوز خالی از سکنه بود.
اما احتمالاً خوشحال میشید اگه بدونید که وقتی بیل میخواست همین بلا رو سر شهر دیگهای به اسم مانتس بیاره، با اسبش روی به نیمسوز سکندری خورد و روی شکم سقوط کرد. این شد که شکم گندهش آسیب دید و با درد و رنج زیاد مرد. با همین پاراگراف یه شب خواب راحت بهتون هدیه کردم.
اما عمو ویلیام قبل از مرگ قلمروش رو بین پسرانش تقسیم کرده بود. پس به پسر اولش رابرت دوم دوکنشین نرماندی و به پسر دیگهش ویلیام دوم پادشاهی انگلستان رسید. پسر سومش هنری هم بعدها از طریق جنگ و هوشمندی تاج و تاخت نرماندی رو گرفت و شد هنری یکم انگلستان. مرگ ویلیام فاتح، آغاز دورهای پرآشوب بین نرماندی و انگلستان شد، چون پسرانش با هم درگیری مداوم داشتن. بسیاری از مسائل سیاسی انگلستان تا قرن بعد ریشه در همین تقسیم قدرت داشت.
فوقالعاده بود ، متنش خسته کننده نبود و اطلاعات مفیدی هم ارائه دادی