هشدار اسپویل
«در زندگیمان از یک جایی به بعد نسبت به همهچیز و همهکس بیاعتنا میشویم، دیگر نه از کسی میرنجیم و نه به عشق کسی دل میبندیم». این یکی از زیباترین جملات رمان صد سال تنهایی است. صد سال تنهایی، رمانی نوشته گابریل گارسیا مارکز، نویسنده کلمبیایی است که در سال 1967 منتشر شد. مارکز برای نوشتن این اثر حدود 15 ماه خودش را در خانه حبس کرد و نتیجه چیزی نبود جز برنده شدن جایزه نوبل ادبیات در سال 1982 میلادی!
رمان صد سال تنهایی همانطور که از اسمش مشخص است، دوره صد سالهای از زندگی سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را روایت میکند. این داستان با توصیف صحنه تیرباران شخصیت اصلی شروع میشود. سرهنگ بوئندیا همانطور که مقابل جوخه اعدام ایستاده، به مرور خاطرات زندگی در ذهنش میپردازد. همین مرور، آغازی میشود برای اینکه خواننده بتواند با زندگی شش نسل خانواده بوئندیا که در دهکده ماکوندو زندگی میکردهاند آشنا شود. در این رمان، دو شخصیت به نامهای خوزه آرکاردیو بوئندیا و اورسلا با هم ازدواج میکنند. به دلیل اینکه حاصل ازدواج خاله اورسلا با پسردایی خوزه، فرزندی با دم تمساح بود، این دو نفر از بچهدار شدن میترسیدند و این موضوع، تمسخر اهالی ده را به دنبال داشت. خوزه که از این وضعیت در عذاب است، تصمیم میگیرد ده را ترک کرده و با همسرش راهی مقصدی نامعلوم شود. بهاینترتیب، این دو نفر و دیگر افرادی که در ده بچهدار نمیشدند، در ماکوندو توقف میکنند. طبق گفته نویسنده، ماکوندوی خیالی دهکدهای در یکی از شبه جزیره کارائیب در قاره آمریکای جنوبی است. این روستای دورافتاده به قدی ناشناخته بود که آنجا بسیاری از چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای اینکه بتوان آنها را صدا زد، باید با انگشت به آنها اشاره میشد. خوزه آرکاردیو بوئندیا بعد از اینکه به این سرزمین خیالی میآید، تمدنی جدید شکل میدهد. او همسرش بعد از 14 ماه صاحب فرزندی میشوند که هیچ شباهتی به تمساح ندارد! به عقیده آنها، دهکده ماکوندو دلیل باطل شدن این طلسم است.
این بیماری تا جایی شدت میگیرد که هیچ دارویی آن را درمان نمیکند و اهالی مجبور میشوند روی تمام وسایل نام و کاربرد استفادهاش را بنویسند. بعد از گذشت مدتی، مِلکیادسِ سر دسته کولیها به اعضای ده شربتی میدهد که به کل بیماری را ریشهکن کرده و حال همه را خوب میکند. خانواده بوئندیا به پاس تشکر از کولی میخواهند تا آخر عمر با آنها زندگی کند. ملکیادس با وجود زندگی در دهکده عقب افتاده ماکوندو، میتواند با جهان پیشرفته خارج از ده نیز ارتباط برقرار کند. او در خانه بوئندیا مکاتیبی را به زبان سانسکریت مینویسد که خوزه و به دنبالش آئورلیانو سعی در برملا کردن راز این نوشتهها میکنند. در ادامه رمان صد سال تنهایی میخوانیم که جنگ داخلی شروع شده و پسر دوم خوزه که همان سرهنگ آئورلیانو بوئندیا است، سپاهی را برای مقابله با جنگ ترتیب میدهد. جنگ به قدری ادامهدار میشود که سرهنگ خسته شده و تصمیم به صلح میگیرد. بعد از صلح، به دلیل سرخورده شدن از این کار، دست به خو.....کشی میزند اما موفق نمیشود. به همین دلیل تصمیم میگیرد از سیاست کنارهگیری کرده وقتش را صرف ساختن ماهیهای کوچک طلایی کند.
یکی از 17 پسر سرهنگ در دهکده کارخانه یخسازی راهاندازی میکند و پسر دیگرش، آنجا ریل قطار میکشد. این اتفاقات باعث رونق ماکوندو مهاجرت غریبهها به آنجا میشود. غریبهها نیز کسبوکار خودشان را پیش میبرند و به مزرعهداری موز مشغول میشوند. کارگرانی که در این مزارع کار میکردند، یک روز اعتصاب و اعتراض میکنند و ارتش برای اینکه به این اعتراضها پایان دهد، تمامی آنها را میکشد و ماجرای خیالی بارش باران صد سال تنهایی رخ میدهد. اینجاست که اورسلا میگوید هر زمان باران قطع شود او میمیرد. بارش باران 14 سال ادامه پیدا میکند و بعد از قطع شدنش، اورسلا میمیرد و آخرین فرزند نسل بوئندیا به نام آئورلیانو بابیلونیا به دنیا میآید. بعد از مرگ اورسلا، فرناندا دلکارپیو کنترل زندگی افراد خانواده را بر عهده میگیرد و نظراتش را بر آنها تحمیل میکند. کمکم اعضای خانواده ماکوندو را ترک میکنند؛ تا جایی که دیگر در دهکده کسی خوزه بوئندیا را که بنیانگذار این سرزمین بوده نمیشناسد. در این میان آئورلیانو شروع به کشف رمز مکاتیب ملکیادس میکند. او با خاله خودش آمارانتا ازدواج میکند و حاصل ازدواج فرزندی با دم خوک میشود. آمارانتا بعد از زایمان به دلیل خونریزی زیاد میمیرد. آئورلیانو به خاطر غم از دست دادن فرزند و همچنین در عذاب داشتن فرزندی با دم خوک، به کافهای میرود و شدیدا مست میکند و به گوشه خیابان میافتد. بعد از به هوش آمدن، بچه تازه به دنیا آمده به یادش میآید سریع به خانه میرود؛ اما وقتی میرسد میبیند مورچهها در حال خوردن بچهاش هستند. او یادش میآید که این اتفاق در دست نوشتههای ملکیادس پیش بینی شده بود. به همین دلیل به سراغ بقیه دست نوشتهها میرود و داستان زندگی تمام خانواده بوئندیا را در آن میخواند و پس از خواندن آخرین کلمات خودش نیز میمیرد
جملات زیبا ی این کتاب رگ همهجا او را تعقیب میکرد و کنار گوشش خرناس میکشید اما هیچوقت عزمش را جزم نمیکرد که ضربهی آخر را به او بزند. او نمونهی یک فراری از تمام امراض و مصیبتهایی بود که ممکن بود بر سر یک بشر نازل شود. تا آن زمان مثل یک سرباز اینطور خدمت نکرده بود. به یقینی رسیده بود که وجودش را مملو از اشتیاقی نفسگیر کرده بود، یقین داشت که بالاخره برای آزادی خودش مبارزه کرده است، نه برای آرمانهای مبهم و شعارهایی که سیاستمداران با توجه به شرایط به راست و چپ تحریفشان میکردند. مردهها برنمیگردند، این ما هستیم که نمیتوانیم سرزنش وجدان خودمان را تحمل کنیم. طی چهار سال او مرتب ابرازِ عشق کرد و زن همواره راهی پیدا کرد تا دست رد به سینهاش بزند بیآنکه غرورش را جریحهدار کند، زیرا گرچه موفق نمیشد دوستش بدارد ولی در عین حال دیگر نمیتوانست بدون وجود او زندگی کند. باز هم نتوانستند بخوابند، در عوض تمام روز سر پا ماندند و خواب دیدند. در آن حالت شگفت بیداری، نه تنها تصاویر خوابهای خود، بلکه خوابهای دیگران را هم میدیدند. گویی خانه یکباره از هجوم خوابهای آنها پر از جمعیت شده بود. با وجود قدرتی که داشت، هنوز بر سرنوشت خود اشک میریخت. آنچنان احساس تنهایی میکرد که به مصاحبت بیخاصیت شوهرش که در زیر درخت بلوط فراموش شده بود پناه برد. همانطور که بارانهای ماه ژوئن سایهبان را تهدید به فرو ریختن میکرد به شوهرش میگفت: «ببین به چه روزی افتادهایم. خانۀ خالی را ببین؛ بچههایمان دور دنیا پراکنده شدهاند و ما دو نفر، درست مثل گذشته، باز تنها ماندهایم.» وقتی کسی مردهای زیر خاک ندارد، به آن خاک تعلق ندارد. گفت: «بهتر است به جای اینکه مدام به وسواس کشف تازگیهای عجیبوغریب فکر کنی، کمی هم به فرزندان خودت برسی، نگاهشان کن، همینطور محض رضای خدا ول هستند، درست مثل دوتا یابو.» خوزه آرکادیو بوئندیا به شنیدن حرفهای همسرش، از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و در باغچۀ آفتابگیر دو بچۀ پابرهنهاش را دید. به نظرش رسید که به نیروی جملات جادویی اورسلا، تازه در آن لحظه جان گرفتهاند و زندگی یافتهاند.
چرا باید رمان صد سال تنهایی را خواند؟ اگر علاقهمند به ادبیات داستانی و حوزه رئالیسم هستید و هر روز زمانی را به مطالعه اختصاص میدهید، خواندن رمان صد سال تنهایی به شما پیشنهاد میشود. البته توجه داشته باشید که مطالعه این کتاب برای هر کسی راحت نیست و ذهن آسودهای میخواهد. این کتاب شبیهسازی یک جامعه است و درسهای زیادی برای خوانندگانش دارد. این کتاب را بخوانید و یک بار دیگر از دریچه نگاه عجیب مارکز به وقایع دور و بر خودتان نگاه کنید. چند ماکوندو در جهان وجود دارد؟ زندگی به چه سمتی میرود؟ سرنوشت چیست؟ ما چه چیزهایی را به چه قیمتی به دست آوردهایم؟ داستان صد سال تنهایی داستان یک سفر است، نه سفر یک نفر که سفر یک جامعه و تلاشهایشان، در این کتاب میتوانید همهچیز را تجربه کنید، بعد از خواندن صد سال تنهایی دیگر دنیا شبیه روزهایی که قبل از خواندن این کتاب داشتهاید نخواهد بود.
معرفی خیلی خوب و جامعی بود
این کتاب واقعا زیباست و ارزش خوندن داره، خسته نباشی بابت معرفیش. فقط کاش هشدار اسپویل میزدی چون برای کسی که برای اولین بار قصد خوندنش رو داره کل محتوا اسپویل میشه و دیگه ارزشی نداره.
اولش که گفتم اول پست وقتی صفحرو باز می کنی نوشته هشدار اسپویل