این داستان رو دارم مینویسم . امیدوارم خوشتون بیاد
آلن با چشمانی گشاد از خواب پرید، عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بود و قلبش مانند طبلی توخالی در سینه میکوبید. اتاق تاریک بود، فقط نور کمرنگ ماه از پنجره نیمهباز به داخل میتابید و سایههای بلند مبلمان را روی دیوار میانداخت. نفسهایش تند و بریده بود، انگار تازه از عمق یک گودال بیانتها بیرون آمده باشد. زلزله... دوباره همان زلزله. پدرش که دستش را میگرفت و فریاد میزد "فرار کن، آلن!"، مادرش که زیر آوار دفن میشد و چشمانش پر از التماس بود. اما این بار فرق داشت؛ درد واقعی بود، مانند اینکه استخوانهایش در خواب شکسته شوند، انگار خودش زیر همان ساختمان ویران شده باشد. صبح شده بود. آلن روی تخت نشسته بود، پاهایش را دراز کرده و به سقف خیره شده بود. ساعت شش صبح بود و صدای پرندگان از حیاط میآمد، اما ذهنش هنوز در آن کابوس گیر کرده بود. دستش را روی سینه گذاشت، جایی که هنوز درد خفیفی حس میکرد. تولد شانزدهسالگیش فقط دو روز پیش بود، کیک شکلاتی و هدیههای ساده پدربزرگ. همه چیز عادی به نظر میرسید. اما این کابوسها... مثل یک نفرین بودند. پدر و مادرش هشت سال پیش در زلزله مرده بودند، یا حداقل این چیزی بود که همیشه به او گفته بودند. اماحالا، حس میکرد چیزی پنهان است، چیزی که این دردهای واقعی را توضیح میداد. باید با پدربزرگ حرف بزند، امروز. نمیتوانست بیشتر تحمل کند.
آلن مقابل میز آشپزخانه نشست، بشقاب تخممرغ و نان تست جلویش بود، اما اشتهایی نداشت. پدربزرگ الیور، با موهای سفید ژولیده و عینک تهاستکانیاش، قهوهاش را هم زد و به نوهاش نگاهی انداخت. - خواب خوبی نداشتی، پسر؟ صورتت مثل جنازهست. آلن نفس عمیقی کشید، کلمات را در گلویش قورت داد و بالاخره گفت: + دیشب دوباره همون کابوس رو دیدم، بابابزرگ. زلزله... بابا و مامان... اما دردش واقعی بود، انگار خودم اونجا بودم. هر شب اینطوریه از بعد تولد امسالم هر شب خواب میبینم پدربزرگ فنجان را گذاشت پایین، چشمان تیره جمع شد و لحظهای سکوت کرد، انگار بار سنگین سالها را روی شانههایش حس میکرد. - آلن، وقتشه بدونی. زلزله دروغ بود... یه پوشش. پدر و مادرت، جک و سارا، عضو سازمان تحقیقات فدرال مخفی بودن – FBI، اما بخش سیاهش، جایی که پروندههای کثیف رو دنبال میکردن. اونا به اطلاعات محرمانهای دست پیدا کردن، مدارکی از معاملات یک گروه مافیایی قدرتمند در لسآنجلس. گروهی که همه چی رو کنترل میکنه مواد، اسلحه، حتی سیاستمدارا. آلن خشکش زد، چنگالش از دست افتاد. چیزی که سال ها .... + پس... کشته شدن؟ الیور سر تکان داد، صدایش لرزید - آره، بمبارون سال ۱۹۸۹ ... برای نابود کردن مدارک بود. من فقط می خواستم تورو از اون جهنم دور نگه دارم، اما حالا ... اونا ممکنه هنوز دنبالت باشن. اون کابوسها، شاید بیشتر از خواب باشن. آلن احساس کرد دنیا دور سرش میچرخد، راز مثل بمبی در ذهنش منفجر شد. حالا چی میشد؟
آلن از جایش پرید، صندلی با صدای گوش خراشی عقب رفت. + چرا بهم نگفتی؟ هشت سال، بابابزرگ! در حالی که حقیقت این بود؟ اشک در چشمانش جمع شد، اما غم خشمش را میبلعید. الیور دستش را دراز کرد، اما آلن عقب رفت. - نمیخواستم تورو بِکِشم تو این تاریکی، پسر. FBI بهم گفت زلزله بهترین بهونهست. اما... همه چی رو نمیدونم. جک قبل مرگش یه جعبه فلزی و یه عکس از یه مرد با خالکوبی مار روی دستش بهم داد ، اون عکس و اون جعبه رو دارم اما بلافاصله بعد از حادثه ی بمبارون فهمیدم اون جعبه رمز داره . اتاق پر از سکوت مرموز شد، فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری میپیچید. آلن به پنجره خیره شد، سایههای درختان در باد تاب میخوردند مثل ارواح گذشته. آلن گفت : +اون مرد... تو کابوس هام دیدمش. داره بهم میگه آخرین شلیک فرصت توئه رنگ صورت الیور پریده تر شد - چی؟ اینو به کسی نگو. اگه اونا بدونن، تمومه. آلن احساس کرد چیزی در وجودش بیدار شده، غمی عمیق مثل دریای سیاه، و رازی که حتی پدربزرگش عمقش رو نمی دونست. جعبه کجاست؟ و چرا قلبش هنوز درد میکنه، شلیک بعدی چیه؟
شب شد و آلن در اتاقش فکر میکرد، خشم و غم مثل آتش در رگهاش میسوخت. «انتقام» زمزمه کرد در تاریکی، مشتهاش گرهکرده. «اون قاتل ها باید تاوان پس بدن» نیمه شب با چشمان قرمز از بیخوابی ، نزد الیور رفت و اورا بیدار کرد +من میرم دنبال شون. جعبه رو بده، خودم معما هارو حل میکنم. الیور التماس کرد، صداش لرزید: - نکن، آلن! تو فقط شونزده سالته، اونا هیولان. FBI رو خبر کن، بذار حرفهایها... اما آلن گوش نداد، در را کوبید و رفت بیرون، طوفان در دلش میچرخید. بیفایده بود؛ انتقام مثل سم در خونش جریان داشت ، نتوانست بر خستگی غلبه کند . کابوس وحشتناک سراغش آمد.مرد خالکوبی دار با اسلحهای قدیمی به سمتش نشانه میرفت، صدای شلیک اکو میشد، و مادرش فریاد میزد «فرار کن، معما رو حل کن!» آلن بیدار شد، عرق ریزان و لرزان... صبح قبل از اینکه الیور بیدار شود الن بیدار شد و کمی در اتاق نشیمن فکر کرد که یهو .... درِ خانه را زدند. الن در را باز کرد ولی فقط نامه ای را یافت که روی زمین افتاده بود . نامه ی ناشناس باز کرد کاغذ زرد، با خط کج و کوله:( آخرین شلیک نزدیکه، براون. جعبه رو بسوزون، وگرنه نوبت توئه که به سرنوشت پدر و کادرت دچار بشی) رنگ الن پرید °اونا میدونن. دارن میان.° زمزمه کرد ادامه دارد😵💫
نظرات بازدیدکنندگان (0)