سلامی دوباره✨️❤️ لونا براتون پارت دوم داستان رو اوردهههه... دیگه نیازی نیست تو پیوی درخواست کنین😅😅😅
خب...همون طور که تو پارت اول بهتون گفتم این داستان مربوط به انیمه،بانگو و سوکوکو میشه و اگه از اینا بدتون میاد میتونین نخونین🤗❤️و پیشنهاد من به بچه های دسته انیمه س ولی بقیه رو هم از خوندنش منع نمیکنم[ممکنه یه خرده گیج بشید...]🥲❤️✨️ موضوع:فانتزی.ماجراجویی.انیمه.ماورایی لطفا اگه اولین بارتونه از پارت اول شروع کنین که بهتر متوجه بشین... و در ضمن ناظر عزیز این پست هیچ قانونی رو نقض نکرده ودلیلی برای منتشر نشدن نداره و میتونه به پر شدن گوشه کوچکی از اوقات فراغت اوتاکو ها کمک بکنه...✨️✨️✨️❤️❤️❤️
پارت دوم... از زبان چویا❤️🥲✨️:) بدین ترتیب ما وارد راهرو شدیم... دازای بلافاصله به روی نردبان رفت تا کتاب های بالاترین طبقه را وارسی کند.به گفته ی خودش بالاترین طبقات قفسه ها همیشه کتاب های جالبی دارند.متوجه منظورش نشدم ولی جلویش را هم نگرفتم و به سراغ کتاب عجیب رفتم. آرام آرام قدم می زدم و نفس عمیق می کشیدم تا ریه هایم از بوی کتاب پر شود ولی به جای بوی کتاب ریه هایم از بوی رطوبت پر شد و سرفه ام گرفت... نمی دانستم چرا آن جا اینقدر مرطوب بود.شاید...زیر ساختمان یک دریا جاری بود!نه،داشتم د...ی...وانه می شدم! کمی که جلوتر رفتم ،کتاب دقیقا روبه رویم بود.فقط بالاتر از چیزی قرار داشت که دستم به آن برسد.داد زدم:"دازای؟" "بعله؟چی شده؟" "یه دستی می رسونی؟" "داخل چی؟" دازای بعد از گفتن این حرف از پله های نردبان پایین آمد و با دیدن من که در تلاش بودم کتاب را بردارم خنده اش گرفت. با حالتی عصبی گفتم:"چیه؟خنده داره؟" دازای در حال که سعی می کرد پوزخندش را در گلو خفه کند،گفت:"هیچی...فقط دیدن یه کوتوله برام لذت بخشه!" حرصم گرفته بود.پس یه لبخند کج از روی نارضایتی زدم و دستور دادم:"خم شو!" ابروهای دازای بالا پریدند."برای چی؟" دست به سینه شدم."باید خم شی تا من برم اون کتاب رو بیارم!"
دازای آهی کشید و گفت:"اون جا نردبون هستا!" و بعد نردبان کنار قفسه را نشان داد.من که روی دنده لج بودم گفتم:"مگه تو نردبون نیستی؟" داشتم از حرص تلف می شدم. او هم به نقطه ای نامعلوم خیره شد و گفت:"تاحالا این قدر قانع نشده بودم!" بالاخره توانستم یک بار به او دستور بدهم و این واقعا دل پذیر بود. با صدای بلندی گفتم:"اگه تبدیل به نردبون نشی وقتی برگشتیم سگم رو می فرستم دنبالت!" حقیقتش سگ نداشتم ولی تا دلت بخواهد عصبانیت داشتم. دازای با حالتی کاملا جدی پرسید:"منظورت خودتی؟" پلک هایم را به هم فشردم."ع...و...ض...ی!کی می خوای بفهمی من سگ نیستم!" دازای لبخندی به پهنای صورتش زد."هیچ وقت!" و بعد با کمال ناباوری جلویم خم شد و گفت:" بپر بالا!" حقیقتش کمی جا خوردم ولی صدایش را در نیاوردم و از شانه های او بالا رفتم. همین که توانستم تعادلم را حفظ کنم،دازای از روی زمین بلند شد و ایستاد.نزدیک بود بیافتم."هی!چی کار می کنی؟!" دازای جوابم را نمی داد و بی صدا می خندید. زیرلب گفتم:"یه روزی ،حتما از صحنه روزگار محوت میکنم!" او هم با تمسخر پاسخ داد:"به امید اون روز!" دیگر اهمیت ندادم و با دراز کردن دستم کتاب عجیب را برداشتم و برای دیدن نامش خاک روی آن را تکاندم. نامش"سرگردان در میان سایه ها" بود.چه نام عجیب و جالبی داشت... می خواستم کتاب را باز کنم که دازای با تکان خوردنش تعادلم را به هم زد. پرسیدم:"چرا این قدر تکون می خوری؟الان میوفتم!" دازای از پایین گفت:"وقتی جنابعالی خاک کتاب عزیزت رو می تکوندی همشو سهم چشم های من کردی! الانم به لطفت هیچ جا رو نمی تونم ببینم!"و با گفتن این حرف بیشتر تکان خورد. من که سعی داشتم تعادلم را حفظ کنم زیرلب گفتم:"ل...ع...ن...ت بهت!" سپس با صدای بلند تری اضافه کردم:"فکر نمی کنی تلافی این کا رو پشت در با چشمای من کردی؟" ولی با این حال تلاش هایم فایده ای نداشت و هردو به زمین افتادیم.
من که معتقدم افتادن از نردبان همه و همه اش تقصیر دازای بود! از زیر او فریاد زدم:"بلند شووووو!" واقعا که خیلی بزرگ و سنگین بود.داشتم خفه می شدم. دازای روی زمین نشست و گفت:"چی کار کنم که تو یه کوتوله ی دارای سو تغذیه ای؟!خب یکم بیشتر غذا بخور!" با پایم محکم به ساق پایش لگد زدم. او هم درحالی که با مظلومیت پایش را می مالید گفت:"درد داشت!..." به سختی ایستادم و کتاب را برداشتم.بعد هم به دازای چشم غره رفتم و اصلا هم اهمیت ندادم چه واکنشی نشان می دهد.ولی با این وجود،صدایش را شنیدم:"الان بازم می خوای بگی من تو سن رشدم و به اندازه کافی شیر می خورم؟بس کن چویا..." من هم در جواب،برایش زبان در آوردم و به سمت یکی از میزهای چوبی رفتم. امان از دست دازای! من روزی سه لیوان شیر می خورم و مطمئنم که رشد می کنم! روی یکی از صندلی های کنار میز نشستم و کتاب را باز کردم و خواندم:"اگر در حال خواندن این کتاب هستی لطفا کمکم کن!..." دوباره جلد کتاب را نگاه کردم... این کتاب واقعا مربوط به چیست؟... قرچ! با این صدا قلبم در سینه فرو ریخت... می دانی...خیلی ترسناک است در فضای وهم برانگیز کتابخانه ی عجیبی،صدای غیرمعمولی بشنوی...
اطراف را به دقت نگاه کردم.سایه بلند و تاریک ستون های دو طرف کتابخانه که به روی زمین افتاده بود،فضای دلگیر و غیرعادی آن جارا تاریک تر می کرد. سمت چپم را نگاه کردم و ناگهان چشمم به دازای افتاد که یکی از پاهایش را طوری که انگار آسیب دیده باشد،کمی بالاتر از سطح زمین نگه داشته بود... نگران شدم و گفتم:"چی شد؟پات چیزیش شده؟" دازای به کف زمین خیره شد."استخون موش بود..." زیرپایش را نگاه کردم.ج...م...ج...م...ه ی خرد شده یک موش زیر پایش بود. حالم بهم خورد."چندش!" دازای شانه هایش را بالا انداخت و گفت:"طبیعیه که توی همچین جایی موش باشه..." و بعد به سمت صندلی ای که رویش نشسته بودم آمد و دستش را پشت صندلی ام گذاشت... حالا که او هم آن جا بود نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم کتاب را باز کنم ...ولی همین که خواستم کتاب را باز کنم صدای زنگ تلفن آمد. اعصابم خرد شد و ناله کردم:"باز چیییه؟" وبه سختی سرم را چرخاندم... دازای تلفنش را در آورده بود و زیر گوشش گذاشته بود.منتظر ماندم تا ببینم چه کسی تماس گرفته است. دازای شروع به حرف زدن با تلفن کرد:"الو موری سان؟آره...من و چویا با همیم.باشه،میایم.می بینمت..." و بعد تلفن را قطع کرد و بی کقدمه گفت:"پاشو حلزون...باید بریم." ولی همین که قیافه شبیه علامت سوالم را دید تپضیح داد:"موری سان برامون یه ماموریت داره...باید بریم." و سپس به طرف در کتابخانه رفت و منتظرم ماند. آه کشیدم و سرم را به طرف کتاب چرخاندم تا آن را بردارم که یکمرتبه چیز عجیبی دیدم... از کتاب نور عجیبی ساطع می شد و در کمال ناباوری کتاب می درخشید...
خب این پارت تموم شد...✨️✨️✨️ راستی بگم که حمایت فراموش نشه و کپی هم آزاده[با ذکر نام نویسنده🤗❤️] چالش: کسی میدونه چرا چویا تو ۱۵-۱۶-۱۷ سالگیش کم رو تر از الانش بود؟؟؟؟ بیایید به پیوی❤️❤️❤️🙃🙃🙃
نظرات بازدیدکنندگان (0)