جلد اول:شاهزاده سنگدل
[فصل اول]-۹ـ۱۴-درر فریلند نه ماهی سوخاری، نه کچاب و نه تلوزیون.[فصل دو]روی ناز بالشی نشستهام و یکی از پری ها موهایم را پشت سرم. انگشتان پری کشیدهاند و ناخون هایش تیزند. خودم را عقب میکشم. چشمان سیاهش از توی آینهای که پایهای پنجهای شکل دارد و روی میز آرایشم است، به چشم هایم می افتد.گفت:«هنوز چهار روز به مسابقه مونده.»نامش تَتِرفِل است، یکی از ندیمه های خانه مَدوک. باید اندازه قرضی که به مدوک دارد، اینجا کار کند. از همان وقتی که بچه بودم، از من مراقبت می کرد. کسی که روغن سوزناک پری ها را به چشمانم زد تا میان افسون های بیشمار، بصیرتی حقیقی پیدا کنم، تترفل بود. او کسی بود که گِلِ روی چکمه هایم را پاک کرد و دانه های سماق کوهی خشک شده را به نخ کشید تا دوره گردنم بیندازم و در برابر جادو مقاوم باشم. او بینی خیسم را پاک کرد و یادم انداخت که جوراب هایم را پشت رو بپوشم تا توی جنگل گم نشوم.«مهم نیست که چقدر براش ذوق داری، تو نمی تونی کاری کنی که ماه زودتر آشکار یا پنهان بشه. سعی کن به بهترین شکل ظاهر بشی تا امشب جلال و شکوه رو به خونهی ژنرال بیاری.»
آه میکشم. هیچ وقت زیاد تحمل کج خلقی هایم را نداشته.«رقصیدن با درباریان شاه بزرگ توی سایهی کوه افتخار بزرگیه.» ندیمه ها دوست دارند مدام بگویند که من، دختر نامشروع یک زن بیوفا، آدمی که حتی یک قطره هم خون پری توی رگ هایش نیست، چه موجود خوش اقبالی هستم که دیگران مثل فرزند پریای واقعی با من رفتار می کنند. به ترین هم همین چیز هارا می گویند. می دانم که بزرگ شدن کنار فرزندان اصیل سلطنتی باعث افتخار است. افتخاری دهشتناک که من هرگز شایستهی آن نخواهم بود. با خاطره هایی که دارم، فراموش کردنش دشوار است.
به جای این حرف ها می گویم:«آره!عالیه!» چون می دانم او سعی می کند مهربان باشد. پری ها نمی توانند دروغ بگویند، برای همین روی کلمه ها تمرکز می کنند و برای لحن کلام اهمیتی قائل نمی شوند، مخصوصا اگر میان آدم ها زندگی نکرده باشند. تترفل سر تکان میدهد. چشمانش مثل دو مهرهی کهربایی سیاه و خیساند، نه مردمک دارند و نه عنبیه.«شاید یه نفر بخواد دستت رو بگیره، اینطوری عضو همیشگی دربارِ بزرگ میشی» میگویم:«دلم میخواد خودم عضویتش رو به دست بیارم.» پری لحظه ای مکث می کند، سنجاق سری توی دستش است، شاید با خودش فکر می کند من را با این سنجاق کتک بزند.«حماقت نکن!»
دلیلی برای بحث کردن وجود ندارد، دلیل ندارد او را یاد ازدواج فاجعه بار مادرم بیندازم. اگر موجودات فانی بخواهند اعضای دائم دربار شوند، فقط دو راه دارند: یا با یکی از موجودات دربار ازدواج کنند، یا در آهنگری، نواختن عود یا چنین کارهایی مهارت فوقالعادهای کسب کنند. علاقهای به مورد اول ندارم، در نتیجه امیدوارم برای مورد دوم توانایی لازم را داشته باشم. موهایم را انقدر عجیب و غریب می بافد که آخرِ کار شاخ روی سرم درآوردهام. بعد پیراهنی مخملی به رنگ آبی کبود تنم می کند. هیچ کدام از این ها چیزی را که هستم، پنهان نمی کند: من آدم هستم!
پری کوچکبا مهربانی می گوید:«سه تا گره زدم تا خوش شانسی بیاره.» وقتی با عجله به سمت در می رود. آهی می کشم و از پشت میز آرایشم بلند میشوم تا خودم را با صورت، روی روتختی ملیله دوزی شدهام بیندازم. دیگر به اینکه خدمتگزاران مدام از من مراقبت کنند. عادت کردهام. پری ها و جن ها، دیوها و کوتوله ها که بال هایی به نازکی و لطافت تارعنکبوت و ناخن های سبز و شاخ و دندان نیش بلند دارند. ده سال است که در سرزمین پریانم. هیچکدام از اینها دیگر برایم عجیب نیست. اینجا من موجودی عجیبم، موجودی عجیب که انگشتانی کوتاه و گوش هایی گرد دارد و زندگیاش به کوتاهی زندگی سنجاقک هاست. ده سال برای آدم زمان زیادی است.
بعد از اینکه مدوک از دنیای آدم ها دزدیدمان، مارا به خانهاش در اینسمایر در جزیرهی قدرت آورد، جایی که دژ پادشاه بزرگ الفهیم محسوب میشود. مدوک من و ویویین و ترین را همین جا بزرگ کرد، دور از اجبارِ افتخار و شکوه. من و ترین سند خیانت مادریم، ولی طبق رسوم پریان، ما فرزندان همسر اوییم ومسئولیتمان با اوست. مدوک که ژنرال پادشاه بزرگ است، بیشتر وقت ها از خانه دور بود و برای حفاظت از شاه می جنگید. ولی همیشه کسی بودند که به خوبی از ما مراقبت می کردند. ما روی تشک هایی می خوابیدیم که با گل های نرم قاصدک پر شده بود. مدوک شخصا هنر جنگ با خنجر و قمه، شمشیر و مشت را به ما آموخت. قبل از شروع جنگ با ما بازی می کرد، بازی موریس نُه مرد، فیچل و روباه و غاز ها. می گذاشت روی زانو هایش بنشینیم و توی یک بشقاب با او غذا بخوریم.
شب های بسیاری با صدای غرندهی مدوککه کتاب استراتژی نبرد را برایمان میخواند، به خواب می رفتم. با وجود آن کاری که کرده بود و آن چیزی که بود، عاشقش شدم. دلم نمی خواست عاشقش شوم. ولی شدم. من عاشقش هستم. اما این عشق، عشقِ آسانی نیست. ترین با عجله به اتاقم می آید.«موهات قشنگ شده.» پیراهن مخملی سرخ رنگی به تن دارد. موهایش را باز گذاشته، طرههایی بلوطی رنگ که مثل شنل شانه هایش را پوشاندهاند. چند دسته از موهایش را با نخ های نقرهای درخشان بافته. می پرد روی تخت و جمع کوچک حیوان های پارچهایام را به هم میریزد، جمع کوالا، مار و گربه سیاهم را که همهشان عروسک های محبوب هفت سالگیام هستند. دلم نمی آید هیچ کدام از یادگاری هایم را دور بیندازد.
می نشینم تا توی آینه به خودم نگاهی بیندازم.«دوستشون دارم» ترین می گوید:«یه حسی بهم میگه امشب بهمون خوش میگذره.»شگفت زده میشو. «خوش میگذره؟»خودم را تصور میکردم که از توی پناهگاه همیشگیمان به جمعیت اخم می کنم. نگرانم. با خودم فکر می کنم آیا کارم توی آن مسابقه انقدر خوب خواهد بود که یکی از اعضای خانوادهی سلطنتی تحت تأثیر قرار بگیرد و به من لقب شوالیه بدهد؟ فکر کردن به این قضیه بیقرارم میکند، ولی باز هم مدام بهش فکر می کنم. انگشت شستم را روی نوک انگشت حلقه ام می کشم، همان تیکعصبی. انگشتم سرِ جایش نیست. می گوید.«آره»و سقلمهای به پهلویم می زند.
«آخ!چیکار می کنی؟» ازش فاصله میگیرم.«جزئیات این برنامه دقیقا چیه؟»معمولا وقتی به دربار می رویم، خودمان را پنهان می کنیم. تا حالا چیز های جالبی دیدهایم، ولی فقط از دور. ترین دستانش را بالا میگیرد و میگوید:«منظورت چیه؟خوش گذرونی چیه!؟خوش گذرونیه دیگه!»می زنم زیر خنده، خندهای عصبی.«توهم هیچی بلد نیستی، مگه نه؟بریم ببینیم استعداد پیش بینی داری یا نه»ما بزرگتر می شویم و اوضاع درحال تغییر است. ماهم تغییر می کنیم. و من به همان اندازه که برای تغییر اشتیاق دارم، ازش میترسم. ترین خودش را از روی تخت پایین می کشد و دست هایش را طوری باز می کند که انگار می خواهد با من برقصد. اجازه می دهم دنبالم بیاید. دستم بی اراده به سمت پهلویم میرود تا مطمعن شوم چاقویم هنوز آنجاست.
داخل خانه مدوک از گچ سفید و تخته های چوبی غول پیکری ساخته شده که با بی نظمی برش خوردهاند.شیشهی پنجرهها بخاطر دودی که توی خانه مانده به رنگ خاکستری درآمده و همین باعث می شود نور جور عجیبی به خانه بتابد. وقتی منو ترین از پله های مارپیچ پایین می رویم، چشمم به ویوی می افتد که توی بالکن پنهان شده، روی کتاب کمیکی که از دنیای آدم ها دزدیده، خم شده و اخم کرده. به من نیشخند می زند. شلوار جین و تیشرت گشاد به تن دارد، از قرار معلوم تصمیم ندارد به مهمانی بیاید. ویوی دختر واقعی مدوک است و هیچ اجباری ندارد تا او را راضی نگه دارد. هرکاری که دلش بخواهد می کند،مثلا مجله هایی را میخواند که صفحه هایش به جای چسب، با منگنه به هم وصل شدهاند. برایش مهم نیست که انگشتانش زخم شوند، چون پری ها زخمی نمی شوند.
توی سایه نشسته. می پرسد:«جایی تشریف می برین؟» ترین از جا می پرد. ویوی خوب می داند ما کجا می رویم. اوایل که به اینجا آمده بودیم، من و ترین و ویوی روی تخت بزرگ ویوی جمع می شدیم و دربارهی هرچیزی که از خانه به یاد می آوردیم، حرف می زدیم. از غذاهایی می گفتیم که مامان میسوزاند و از ذرت های بودادهای که بابا درست میکرد، از اسم های همسایه های بغلی، از بوی خانه، از مدرسه، از تعطیلات و از مزهی خامهی روی کیک های تولد. از برنامه هایی که تماشا کرده بودیم خرف می زدیم، داستان هایشان را تکرار می کردیم و آن قدر گفت و گو ها را به زبان می آوردیم تا همه چیز به یادمان می آمد.
اما حالا دیگر نه روی تخت جمع می شویم و نه خاطره هایمان را بازگو میکنیم. همهی خاطره های جدیدمان مال همین جا هستند و ویوی هم آنقدر ها علاقهای نشان نمی دهد. عهد کرده که از مدوک متنفر باشد و سرِ عهدش مانده. وقتی ویوی خاطرههای خانه را فراموش کرد، ترسناک شد. هرچیزی را که به دستش می رسید، می شکست. سرمان داد می زد، نیشگونمان می گرفت و از اینکه از اوضاع راضی بودیم، عصبانی می شد. بالاخره دست از همه این کارها برداشت، اما من مطمعنم بخشی از وجودش بخاطره ما ازمان متنفر است. بخاطر اینکه با اوضاع کنار آمدیم، به خاطر اینکه جوری زندگی می کنیم که انگار اینجا خانه خودمان است. می گویم:«توهم باید بیایی. ترین حال عجیبی داره.»
ویوی نگاه اندیشمندانهای به ترین می اندازد و سرتکان می دهد.«برنامه های دیگهای دارم.» احتمالا قرار است کل شب را توی دنیای آدم های فانی ول بچرخد یا روی بالکن کتاب بخواند. هرکاری که مدوک را عصبانی کند، ویوی را خوشحال می کند. توی سالن، مدوک دارد بخاطر ما با همسر دومش، اوریانا بحث می کند. پوست اوریانا به رنگ شیر رقیقِ مایل به آبی است و موهایش به سفیدیِ برف تازه. اوریانا زیباست، اما وقتی نگاهش می کنی عصبی می شوی، انگار داری به یک روح نگاه می کنی. امشب پیراهنی سبز و طلایی پوشیده، لباسی خز مانند که یقهای براق و زیبا دارد و رنگ صورتی لب ها، گوش ها و چشم هایش را برجسته می کند. مدوک هم لباس سبز پوشیده، لباسش رنگ قلب جنگل است. امت شمشیر کنار پهلویش با این لباس تناسب ندارد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)