شرلوک هلمز و در-ند-ۀ باسکرویل نویسنده سر ارتور کنان دویل { دام }
به هال که رسیدیم، سِر هنری از دیدن هلمز خیلی خوشحال شد. اما تعجب کرد که هلمز چمدان و اثاث ندارد و این قدر بی خبر آمده است. کار ناخوشایند خبر دادن م-ر-گ برادر زن باریمور به گردن من افتاد. خانم باریمور گریه کرد و سخت غمگین شد. سر شام سِر هنری گفت که روز و غروب ملال آوری را گذرانده است. قولی را که به هلمز داده بود زیر پا نگذاشته و دعوت استپلتُن را برای رفتن به خانه اش نپذیرفته بود. ما به او گفتیم که از دوری او از خلنگزار چقدر خوشحالیم! هلمز خواست چیزی بگوید، اما ناگهان زبانش بند آمد. چشم هایش روی یکی از نقاشی ها که از افراد خانوادۀ باسکرویل روی دیوار آویخته بود، خیره ماند. پرسید :« سِر هنری، این تابلو را از کدامیک از خانوادۀ باسکرویل کشیده اند ؟» من و سِر هنری هر دو به تابلو نگاه کردیم. «این سِر هوگوست. همان که همۀ دردسر ها از او شروع شد. اولین کسی بود که در-ن-ده را دید.» هلمز سخت به تابلو خیره شد، اما چیزی نگفت.
بعد که سِر هنری به اتاقش رفت، هلمز وادارم کرد جلو تابلو بیاستم. پرسید :« بین این تصویر با کسی که می شناسی شباهتی نمی بینی؟» روی یک صندلی ایستاد و با دست کلاه و موهای مردی را که در تصویر بود پوشاند. از تعجب فریاد زدم :« خداوندا!» در تصویر چهرۀ استپلتُن را می دیدم. پیش از آنکه بتوانم چیزی بگویم، هلمز گفت:« بله. جای شک نیست. استپلتُن از خانوادۀ باسکرویل است. شبیه سِر هوگوست، و همان خلق و خوی شرارت آمیز را دارد. حالا میفهمم چرا می خواهد سِر هنری را ب-ک-ش-د. مطمئنم که زمینهای باسکرویل به او ارث می رسد. به این ترتیب یک جواب دیگر را پیدا کرده ایم. فردا شب استپلتُن مثل یکی از پروانه هایش به دام می افتد، و ما او را به مجموعه پروانه های خیابان بیکر اضافه میکنیم.» زود به رختخواب رفتیم. صبح زود برخاستم، اما هلمز زودتر از من بیدار شده بود. تا آن وقت م-ر-گ سِلدِن را به پلیس خبر داده بود، و پیام دیگری هم برای پسر بچه ای که به کلبه اش غذا می برد فرستاده بود.
بعد که سِر هنری به اتاقش رفت، هلمز وادارم کرد جلو تابلو بیاستم. پرسید :« بین این تصویر با کسی که می شناسی شباهتی نمی بینی؟» روی یک صندلی ایستاد و با دست کلاه و موهای مردی را که در تصویر بود پوشاند. از تعجب فریاد زدم :« خداوندا!» در تصویر چهرۀ استپلتُن را می دیدم. پیش از آنکه بتوانم چیزی بگویم، هلمز گفت:« بله. جای شک نیست. استپلتُن از خانوادۀ باسکرویل است. شبیه سِر هوگوست، و همان خلق و خوی شرارت آمیز را دارد. حالا میفهمم چرا می خواهد سِر هنری را ب-ک-ش-د. مطمئنم که زمینهای باسکرویل به او ارث می رسد. به این ترتیب یک جواب دیگر را پیدا کرده ایم. فردا شب استپلتُن مثل یکی از پروانه هایش به دام می افتد، و ما او را به مجموعه پروانه های خیابان بیکر اضافه میکنیم.» زود به رختخواب رفتیم. صبح زود برخاستم، اما هلمز زودتر از من بیدار شده بود. تا آن وقت م-ر-گ سِلدِن را به پلیس خبر داده بود، و پیام دیگری هم برای پسر بچه ای که به کلبه اش غذا می برد فرستاده بود.
من از این کار ها شگفتزده بودم. هلمز به استپلتُن گفته بود که به لندن برمی گردد، اما نگفته بود که من هم همراهش می روم. و خیلی نگران بودم که هیچ کدام از ما آن شب موقع پیاده روی سِر هنری در خلنگزار همراهش نخواهد بود. اما لازم بود از دستورات هلمز اطاعت کنیم. من و هلمز پس از صبحانه بی درنگ باسکرویل هال را به قصد ایستگاه قطار نیوتاون ترک کردیم. پسرکی در سکوی قطار منتظر ما بود. از هلمز پرسید:« دستور دیگری هست، قربان؟» « سوار قطار می شوی و به لندن می روی، پسرم. به آنجا که رسیدی، تلگرامی به نام من برای سِر هنری می فرستی. از او میخواهم یک کتاب جیبی را که در هال جا گذاشته ام، برایم به خیابان بیکر بفرستد.» تازه قدری از نقشۀ هلمز سر در آوردم. وقتی سِر هنری تلگرام هلمز را که پسرک فرستاده دریافت کند، تصور خواهد کرد ما به لندن رسیده ایم. بعد به استپلتُن خبر خواهد داد، و او هم باور می کند که ما از باسکرویل هال خیلی دور شده ایم، اما در حقیقت در صورتی که سِر هنری به کمک ما نیاز داشته باشد، خیلی نزدیک خواهیم بود.
بعد ایستگاه را ترک گفتیم و به دیدن خانم لورا لیونز رفتیم. من هلمز را به او معرفی کردم. پس از اینکه با هم دست داند، هلمز گفت:« دکتر واتسُن همه چیز را برایم تعریف کرده، خانم لیونز. ما م-ر-گ سر چارلز را ق-ت-ل می دانیم. استپلتُن و همسرش هردو مظنونند.» خانم لیونز از صندلی خود پرید و فریاد زد:« همسرش! زن ندارد. مجرّد است.» هلمز گفت:« آماده ام تا ثابت کنم که متأهل است، و زنی که خود را خواهرش جا می زند، واقعاً همسر اوست.» چند عکس و کاغذ را از جیبش درآورد و به خانم لیونز نشان داد. او هم به عکسها نگاه کرد و کاغذ ها را خواند. وقتی آنها را زمین گذاشت، دیدم که حقیقت را پذیرفته است. گفت:« خیال می کردم این مرد دوستم دارد. اما او به من دروغ گفته. هرچه دوست دارید از من بپرسید، آقای هلمز، و من حقیقت را می گویم. هرگز فکر نمیکردم بلایی سر سر چارلز بیاید. پیرمرد نازنینی بود و در حقم خیلی محبت کرد. من هرگز دست به کاری نمی زدم که چشم زخمی به او برسد.» هلمز گفت:« قبول دارم، خانم لیونز. خوب، اجازه بدهید بگویم که حدسم درست است، یا غلط. اول از همه، گمانم استپلتُن به شما گفت نامه را به سِر چارلز بنویسید و درخواست کمک کنید. همچنین گفت که از سِر چارلز بخواهید دم دروازۀ خلنگزار بیاید. بعد که نامه را فرستادید، استپلتُن قانعتان کرد که به دیدار سِر چارلز نروید.» « استپلتُن گفت که اجازه نمی دهد مرد دیگری هزینۀ طلاقم را بپردازد. گفت چندان چیزی ندارد، اما هرچه پول دارد می دهد تا ما به هم برسیم. بعد که خبر م-ر-گ سِر چارلز را شنیدم، استپلتُن به من گفت چیزی دربارۀ نامه و دعوت به ملاقات به کسی نگویم. چون ممکن است به من مظنون شوند. مرا ترساند که سکوت کنم.» «بله. ولی از کارش تعجب کردید؟»
خانم لیونز لحظه ای حرف نزد و سر زیر انداخت. بعد گفت:« شانس آوردید که قِسِر در رفتید. خیلی چیز ها می دانید. امیدوارم که همچنان صحیح و سالم باشید. خدانگهدار، خانوم لیونز، و متشکرم. بزودی خبر های ما را می شنوید.» از نیوتاون که بیرون رفتم، هلمز گفت:« پس جواب سئوال های ما یکی یکی پیدا شد. این پرونده که بسته شود، یکی از معروف ترین پرونده های زمان ما خواهد شد. حالا هم نزدیک است تمام شود. باید امیدوار باشیم که صحیح و سالم و با موفقیت به پایان برسد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)