یه پرونده جنایی که توسط بامبو بازنویسی شده.
اجازه بدید محل زندگیم رو فاش نکنم، دوست من که اینجا الکس صداش میکنیم عاشق کوهنوردی بود. اون به هر جایی سفر می کرد و چند روزی رو چادر می زد و طبیعت گردی می کرد. یکی از همین روزا تصمیم گرفت به تپه های ------ بره و از منم خواست تا باهاش بیام ولی من حوصله اونجور کارا رو نداشتم برای همین قبول نکردم. الکس با ماشینش و وسایل طبیعت گردیش صبح زود راه افتاد و ما از طریق پیامک با هم در ارتباط بودیم و آنتن اونجا بسیار ضعیف بود. هوا هم نسبتا سرد و شایعه هایی مبنی بر گم شدن آدم ها در اون مناطق وجود داشت که الکس اعتقاد داشت اونا فقط افسانه های محلی هستن که گردشگران رو بترسونن. همچنین چون نزدیک اونجا یه کمپ جنگلی قرار داره و کارکنان کمپ این منطقه رو زیر نظر دارن اگه مشکلی براش پیش اومد سریع اقدام می کنن. خلاصه بهش گفتم مواظب باش و گوشیم رو خاموش کردم.
12 صبح روز شنبه : الکس به محل مورد نظر رسیده. بهم پیام میده که همه چیز عالیه و هوا قابل تحمله. تصمیم میگیره یه جای خوب پیدا کنه که پیدا کردنش راحته. بلاخره جای مناسب رو پیدا می کنه و میشینه. اون روز رو تا شب به آرومی سپری می کنه. 10 صبح روز یکشنبه : همه چیز آرومه، تنها چیزی که الکس داخل اون منطقه پیدا کرد که به نظرش عجیب بود یه مترسک بود. مترسکی پوشالی که بوی بدی هم می داد و انگار خیلی وقت بود تمیز نشده بود. لباس های کهنه ای تن کرده بود و یه کلاه بزرگ داشت. الکس بیخیالش شد و تصمیم گرفت یه جای جدید چادر بزنه. 1 نیمه شب روز یکشنبه : الکس بهم پیام داد، گفت صدا هایی رو از بیرون کلبه اش می شنوه. میگفت خیلی عجیبه چون منطقه پر رفت و آمدی رو انتخاب نکرده بود. بهش گفتم بره چک کنه. 1:۱۰ شب روز یکشنبه : الکس بهم پیام داد، مترسک جا به جا شده. همون مترسکی که صبح دیده بود الان کنار چادرش ظاهر شده و یکی از سوییشرت های اونو پوشیده. اما این غیر ممکنه، اون متوجه حضور کسی داخل چادر نشده بود. بهش گفتم احتمالا یه نفر سر شوخی باهات داشته. الکس هم اهمیت نداد و خوابید تا تصمیم بگیره فردا چیکار کنه.
ساعت 7 صبح روز دوشنبه : الکس بهم پیام داد. مترسک زمانیکه خواب بوده صورتش رو به سمت اون برگردونده و انگار دقیقا بهش داخل چادر زل زده. الکس ترسیده و میخواد امشب رو داخل ماشینش بخوابه. بهم گفت ماشینش رو یکم دورتر از چادر پارک کرده. تصمیم گرفت لباس هاشو عوض کنه تا فرضیه ای رو چک کنه. ساعت 8 شب روز دوشنبه : الکس بعد از یه خواب عصرگاهی بیدار شده و مترسکی رو با لباس های خودش که ظهر عوض کرده بود رو رو به روی ماشینش دیده. ماشین رو روشن کرده تا برگرده، اما لاستیک ماشین پنچر شده بوده. تصمیم گرفت به جنگل بان های اون اطراف زنگ بزنه و گزارش بده، برای اینکه آنتن بگیره ماشین رو ترک میکنه. جنگل بان ها گفتن که به زودی میرسن. ساعت 8:30 شب روز دوشنبه : الکس بهم پیام داده، مترسک الان داخل ماشینش نشسته و بوی نفرت انگیزی میده. اون تصمیم نداره دیگه نزدیک ماشینش بشه و تصمیم میگیره تا رسیدن جنگل بان ها جایی مخفی بشه. ساعت 8:45 شب روز دوشنبه : الکس سر راهش یه مترسک رو دیده که روی درخت نشسته، سر مترسک رو به پایین بود و بهش زل زده بود. مترسک دیگه ای رو هم کنار درختی که برای مخفی شدن انتخاب کرده بود دیده بود. از همه مترسک ها مایع سیاهی بیرون میریخت. جنگل بان ها هنوز نیومدن. ساعت 9 شب : تصمیم داره دیگه نخوابه و ببینه کی داره باهاش شوخی می کنه. ساعت 8 عصر روز سه شنبه : خبری از الکس دریافت نکردم.
زمان : نامشخص در تلاش برای پیدا کردن موقعیت الکس هستم، اون همیشه جاهایی که میخواد بره و رفته رو علامت میزنه. از بین پنج مکان تونستم یکیش رو که به نظر درست میومد پیدا کنم. به جنگل بان های اون منطقه زنگ زدم و اونا گفتن تلاششون رو میکنن. اما لحن صحبتشون بسیار بی حوصله بود. قبلا هم این اتفاق افتاده؟ ازشون راجب مترسک ها پرسیدم و گفتن که چیزی نمیدونن. این قضیه خیلی مشکوکه. ساعت 7 صبح شنبه : تصمیم گرفتم حضوری اینکارو انجام بدم. به شهری در نزدیکی منطقه سفر کردم و شخصا به سراغ جنگل بان ها رفتم. بعد از صحبت های زیاد منو به دفتر رئیسشون بردن. رئیس بهم یکم پول داد و گفت که چیزی نیست و بیخیالش بشم ولی من سرش داد زدم و اونم سرشو تکون داد و گفت نمیتونم برات کاری بکنم. باشه، خودم دست به کار میشم.
ساعت 11 شب شنبه محل مورد نظر رو پیدا کردم. با چادر زدن تونستم رد مترسک ها رو دنبال کنم و مطمئنم یکی از اون ها دقیقا لباس الکس رو پوشیده بود. باید هر چه سریعتر از این ماجرا سر در بیارم. ساعت 1 بامداد یکشنبه کل شب رو بیدار موندم، شاید یکم خواب بد نباشه ساعت 3 بامداد یکشنبه با صدای بلندی بیدار شدم، یه مترسک داشت رو به روی درختم جا به جا می شد. دقیق تر که نگاه کردم رئیس جنگل بان ها رو دیدم که اون مترسک رو اونجا کار میذاشت. پس همه اینا کار اون بود، تصمیم گرفتم عجولانه تصمیم نگیرم و منتظر موندم. یکم دور و برش رو نگاه کرد و بعد چراغ قهوه رو روشن کرد و رفت داخل جنگل. به آرومی دنبالش کردم. بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی به یه در بزرگ آهنی روی زمین رسیدیم. کلید رو گرفت و درش رو باز کرد و بوی نفرت انگیزی به مشامم خورد که از صحنه رو به روم بدتر نبود. صد ها بدن بی جان انسان یکجا جمع شده بودند. همه اینا کار اون جنگل بان بود. وقتی که تلفنش رو برداشت که به یکی زنگ بزنه نتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم و بدون اینکه وقت تلف کنم با چوب کلفتی به سرش ضربه زدم و کارشو ساختم.
8 صبح سه شنبه عذاب وجدان دارم، نمیتونم این گناهو با خودم حمل کنم. دلم برای الکس تنگ شده. 10 صبح سه شنبه بلاخره به پلیس زنگ زدم. هر چی میدونستم رو بهشون گفتم. از الکس، مترسک ها، در روی زمین و رئیس جنگل بان ها. برای شفاهی کتبی گفتن رئیس پلیس شخصا به دنبالم میاد. استرس داشتم، وقتی رئیس پلیس رسید بدون هیچ حرفی بهم گفت که سوار شم و منم قبول کردم. 10:30 صبح سه شنبه رئیس پلیس داره به سمت جنگل میره، ولی پاسگاه پلیس داخل شهره. 11 صبح سه شنبه ازش پرسیدم چه خبره و کجا داریم میریم. اون بهم گفت که من زیادی می دونم، متوجه حقیقت شدم. اون کسی بود که به جنگل بان ها دستور جا به جایی مترسک ها و ترسوندن گردشگر ها رو داده بود. خوشحال بود که از شر رئیس جنگل بان ها خلاص شدم، چون دیگه از پنهان کاری خسته شده بود و انگار روزی که من جونشو گرفتم قرار بود به همه چیز اعتراف کنه. من چیکار کردم... رئیس پلیس گفت قراره به سرنوشت گردشگرا دچار بشم.
ساعت 10 شب سه شنبه : کل روز رو داخل جنگل موندیم. رئیس پلیس یه تفنگ داره و نمیزاره جایی برم. کم کم دارم از سرما یخ میزنم، ولی دیگه شاید آخرین باری باشه که هوای سرد رو حس میکنم. چند دقیقه بعد اون ازم میخواد جلوتر برم در حالیکه خودش با تفنگ پشت سرم میاد. ساعت 1 بامداد چهارشنبه چند ساعته که داریم راه میریم، پاهام درد گرفته ولی جرئت ایستادن ندارم. رئیس پلیس داره بهم توضیح میده قراره چه بلایی سرم بیاد، به دریاچه رسیدیم. ساعت 1:10 بامداد چهارشنبه رئیس پلیس بهم راجب هیولایی که داخل جنگل پنهانه میگه. زنی با موهای سیاه بلند که داخل دریاچه مخفی شده و هر ماه یک یا چند انسان رو زنده زنده قورت میده. ماده سیاهی که از مترسک ها بیرون میومد مربوط به بقایای انسان های شکار شده توسط این هیولا بود. پلیس بهم میگه برم جلو و رو به روی دریاچه بایستم. ساعت 1:15 بامداد چهارشنبه هیولا از آب بیرون میاد. خیلی بزرگه، چند ردیف دندون تیز داره. قیافه اش وحشتناکه، چند ثانیه تا مردن فاصله دارم. رئیس پلیس هنوز تفنگش رو پشتم نشونه گرفته. ساعت 1:16 بامداد چهارشنبه صدای پارس یه سگ میاد، یک سگ رو دیدم. یه رهگذر هم دنبالش بود، از دیدن صحنه رو به رو خشکش زد. رئیس پلیس حواسش پرت شد. از فرصت استفاده کردم و به سرعت فرار کردم.
1:۲۰ بامداد چهارشنبه چند تیر از بیخ گوشم رد شد. رئیس پلیس به پای رهگذر هم تیر زده بود، خیلی براش دلم سوخت ولی نباید وقت تلف میکردم. تا میتونستم تند دویدم. هیولا رو میتونستم ببینم، رئیس پلیس و رهگذر رو گرفت و به اعماق دریاچه برد 3 بامداد چهارشنبه به یه مکان پر از درخت رسیدم، همون جایی که مترسک های زیادی جمع شده بودن. از خستگی به زمین افتادم، دیگه توان راه رفتن ندارم. 8 صبح چهارشنبه داخل بیمارستان بیدار شدم. ظاهرا کوه نوردی منو دیده بود. حالم خوب بود، ولی روانم نه، ماجرای هیولا رو مستقیم به دولت به طور ناشناس گزارش دادم و به شهر خودم برگشتم. 8 صبح روز پنجشنبه بلاخره تو خونم هستم. دلم برای الکس تنگ شده، ولی خوشحالم که این ماجرا ها تموم شده. صبر کن... اون مترسک با لباس های خودم داخل حیاط باغچه چیکار میکنه؟...
نظرات بازدیدکنندگان (0)