خب سلام به عسلی های عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه ✨🍯 خب اینم از پارت دوازدهم پرنسس اسلیترین
فلش بک به فردا داخل جایگاه ها نشسته بودیم و همهمه و صدای تشویق بود . تا جایی میتونستم سعی کردم از مالفوی دور باشم و خب دلیلش هم میدونین . داخل جایگاه ها نشسته بودیم که یهو هرمیون رو دیدم اونطرف که مضطرب هست و داره راه میره و به لورنزو گفتم : انزو من یکم دیگه میام یک کاری دارم میام . لورنزو : چه کاری ؟ . گفتم : الان میام دیگه و رفتم پیش هرمیون و گفتم : چیشده هرمیون ؟ . هرمیون برگشت و گفت : نگران هری ام اگر اتفاقی براش بیفته چی ؟ . گفتم : نگران نباش هرمیون پاتر عین گربه ۹ تا جون داره . هرمیون : مورگانا ! من جدی گفتم . منم دستامو به نشانه تسلیم بالا آوردم و گفتم : باشه باشه ببین پاتر خیلی چیزای بدتر رو ازشون رد شده و تا الان هم زنده مونده یک اژدها که اصلا براش کاری نداره درضمن خب چرا نمیری باهاش حرف بزنی ؟ . هرمیون : بنظرت فکر خوبیه ؟ . گفتم : البته زود باش پنج دقیقه دیگه مسابقه شروع میشه برو . و بعد هرمیون گفت : باشه میرم ممنون مورگانا و رفت منم برگشتم پیش لورنزو نشستم : بعد از پنج دقیقه یهو صدای شلیک شدن توپ اومد و صدای تشویق و همهمه بلند شد الان نوبت سدریک دیگوری بود سدریک اومد بعد از یک ساعت درحالی که یکم زخمی شده بود ولی تونست تخم رو بگیره و صدای تشویق مخصوصا از هافلپاف اومد و منم داشتم مشتاقانه نگاه میکردم . بعد از سدریک فلور بود که یکم آسیب هاش بیشتر بود ولی تونست تخم رو بگیره و بوباتونی ها و بعضی از گروه های دیگه تشویقش کردن . بعد نوبت ویکتور بود که بدون هیچ آسیبی تونست تخم رو بگیره و هر سه قهرمان رد شده بودن از مرحله اول و الان نوبت پاتر بود و همه منتظر بودن مخصوصا مالفوی چون طبق گفته خودش منتظر کباب شدن پاتر بود . صدای کرواچ اومد که گفت : تا حالا سه تن از قهرمان ها رو به رو شدن و هر یک میتونن به مرحله بعدی برن و حالا چهارمین و آخرین شرکت کننده ! پاتر اومد و نگاهی به دور بر کرد و صدای تشویق گریفیندوری ها و بعضی از گروه های دیگه به گوش میرسید لورنزو : دم شاخی خطرناک ترین اژدها هست بعید نیست پاتر امروز کباب بشه . لبخندی زدم و نگاه کردم و دیدم تئودور و بلیز با لبخند های شیطانی داشتن نگاه میکردن شرط بندی میکردن پاتر تا چند دقیقه کباب میشه و مالفوی هم مشتاقانه برای کباب شدن پاتر نگاه میکرد. پاتر تخم رو دید و تا خواست اولین قدم رو سمتش بزاره یهو دم شاخی دمش رو به زمین زد و میخواست پاتر رو له کنه و صدای دم شاخی اومد و یهو آتیش از دهنش اومد و به سمت پاتر نشونه گرفت و پاتر عین موش رفت پشت یکی از سنگ ها قایم شد. که یهو صدای هرمیون اومد که بلند میگفت : چوبدستی هری ! چوبدستی از چوبدستیت استفاده کن !!! و پاتر یک ورد گفت و بعد دوباره اژدها اونو دید و پاتر فرار کرد پشت یکی از سنگ ها. که یهو ….
که یهو داخل آسمون یک جارو پیدا شد اون نیمبوس پاتر بود و داشت سمتش میومد که همون لحظه اژدها دوباره آتیش به همون سنگی گرفت که پاتر پشتش مخفی شده بود و بعد از اینکه آتیش تموم شد پاتر روی جاروش پرید و به پرواز در اومد و صدای تشویق بلند شد . که پاتر خواست با جاروش سمت تخم بره که اژدها یک آتیش پرت کرد و پاتر مجبور شد جاخالی بده تا کباب نشه و مالفوی که صداش رو شنیدم گفت : اوههه . انگار مالفوی منتظر کباب شدن پاتر بود . که یهو پاتر به سمت جایی که اساتید و مدیر ها نشسته بودن رفت رد شد همون لحظه اژدها از بالای سرشون رد شد و باعث شد سقف بالای سرشون که از پارچه و چوب (( درست نمیدونم چی بود بالای سرشون 😅)) سرشون بریزه و حتی بعضی از معلم ها بیفتن زمین . تا این صحنه رو دیدیم من و لورنزو قهقه ای زدیم که البته بقیه اسلیترینی ها دست کمی از ما نداشتن که صدای تشویق بلند شد . همون لحظه زنجیر اژدها پاره شد و دنبال پاتر رفت به سمت قلعه و در مه ناپدید شدن . مالفوی : امشب پاتر کبابی برای شام داریم و با کرب و گویل قهقه ای زدن . دیگه چیزی معلوم نبود فقط صدای اژدها از دور شنیده میشد و مطمئن بودم حتما یک قسمت هایی از برج هم خراب شده و برای اولین بار خوشحال بودم تالار اسلیترین داخل دخمه ها هست . حدود نیم ساعت بعد پاتر سوار بر جارو برگشت و صدای تشویق بلندی از گریفیندوری ها و چند نفر دیگه شنیده شد و همون لحظه پاتر با جارو شیرجه زد و تخم رو گرفت و مسابقه مرحله اولش تموم شد . مالفوی و چند نفر دیگه از اسلیترینی ها و هافلپافی ها که انگار ضد حال خورده بودن نگاه میکردن با چهره های پوکر فیس. بعد مسابقه تموم شد و همه باید به سمت تالار های مربوطه میرفتن و از قرار معلوم داخل خوابگاه های هافلپافی و گریفیندوری جشن بود. فلش بک به صبح : حدود چند روز بعد مسابقه بعدی بود و اساتید خیلی به دیگوری و پاتر سخت نمیگرفتن چون مشغول حل کردن معما تخم بودن . داخل سرسرا نشسته بودیم و مشغول خوردن صبحانه بودیم . که یهو جغد خاکستری پدرم اومد و یک نامه که بعدا میخونمش انداخت با یک روزنامه . روزنامه رو باز کردم که دیدم هرمیون و پاتر عکس دست اول داخل صفحه اول روزنامه بودن و همو بغل کرده بودن و عکسشون شبیه قلب بود و نوشته بود خانم گرینجر دختری ساده اما جاه طلب انگار توجه زیادی به قهرمان ها دارد ، به گفته منابع اون به قهرمان ها تقلب میرسوند به ویژه آقای پاتر و آقای ویکتور کرام …. نگاهی به میز گریفیندور انداختم و وقتی هرمیون متوجه نگاهم شد روزنامه رو بالا آوردم و با لب خونی گفتم : این چی نوشته . هرمیون با لب خونی گفت : نمیدونم چرت و پرت محض فقط میدونم دارم دیوو**نه میشم . با لب خونی گفتم : نمیخواد بهش فکر کنی هرمیون درضمن این خبر دست اولی نیست و زود پاک میشه به احتمال زیاد حالا بعدا حرف میزنیم . هرمیون با سر تایید کرد . لورنزو که مشغول خوردن بیکن و تخم مرغ بود گفت : با اون دختره گریفیندوری چی میگفتین ؟ . گفتم : هیچی انزو حرفای دخترونه بدرد تو نمیخوره . لورنزو : شما دخترا واقعا عجیب هستین .
مه یهو یک جغد یک جعبه بزرگ انداخت روی میز گریفیندوری ها ظاهرا مال رونالد ویزلی بود . تئودور که یکم اونور تر بود ولی نزدیک بود گفت : خب بزار ببینیم ویزلی چی داره . لورنزو : به به چه سوژه ای . مالفوی هم با نیشخند شرورانه ای خیره شد . کهویزلی در رو باز مرد و یک لباس عجیب و بامزه و یکم زشت بیرون آورد جوری که من داشتم آب میوه میخوردم یهو خنده ام گرفت و تو کردم گیر کرد . لورنزو و تئودور و بلیز و دریکو و اکثر اسلیترینی جلوی خنده شون رو گرفتن . که ویزلی رفت رو به خواهرش جینی ویزلی ایستاد و گفت : جینی این مال تو هست . جینی هم گفت : من نمیپوشمش ترسناکه . که یهو صدای خنده هرمیون بلند شد و گفت : این مال جینی نیست مال خودته …. لباس مهمونیه ! . تا این کلمه رو شنیدم همه تو سرسرا زدن زیر قهقه و خنده و تئودور و لورنزو که مرده بودن از خنده . ویزلی با سردرگمی گفت : لباس مهمونی ؟ آخه برای چی ؟ . فلش بک به کلاس مک گونگان برای توضیح رقص یول بال «« نکته : کلاس گریفیندوری ها با اسلیترینی ها »» : دقیقا بعد از صبحانه پروفسور ها گفتن امروز کلاس تشکیل نمیشه فقط یک کلاس که اونم مال مک گونگان برای توضیح رقص یول بال بود . همینطور که نشسته بودیم فیلچ مشغول درست کردن یک ساز بزرگ جادویی بود و مک گونگان شروع کرد به حرف زدن و گفت : مراسم یول ، یکی از آداب و سنت های مسابقات سه قهرمان هست از آغاز کار بوده ، در شب کریسمس ما و مهمانانمون در سرسرا بزرگ جمع میشیم و شبی سرشار از شادمانی رو سپری میکنیم . به عنوان نمایندگان مدرسه میزبان انتظارم از تک تک شما از همه گروه ها اینه که تمام هنرتون به کار بگیرید . جون مراسم یول درواقع بیش از هر چیز یک ورزشه . لورنزو زیر لب بهم گفت : اره فقط اگر بچه ها رو به حال خودشون بزارن یک کارایی میکنن که اونم ورزش به حساب میاد و منم زدم به بازو لورنزو و گفتم : لورنزو اون فکر های مثبت بکن . همه غر غرب زیر لب کردن چون این جشن به جای خوش گذرونی یک جورایی یک مسئولیت بود . مک گونگان : ساکت !، خانواده گودریک گریفیندور و سالازار اسلیترین نزدیک به ده قرن پیشتاز حرمت(( درست نوشتم نمیدونم یادم نیست گیر ندیدن😅😂)) به سنت ها بودند ، اجازه نمیدم شما ها فقط در یک شب با رفتار کردن مثل آدم های بی مسئولیت این افتخار رو آلوده کنید . و بعد مک گونگان یک توضیح کوتاهی درمورد رقص داد و بعد گفت : آقای ویزلی. ویزلی با تردید : بله ؟ . مک گونگان : میشه لطفا ؟. ویزلی با تردید بلند شد و همه بچه ها خنده ای کردن . تئودور : وای این خجالت اور ترین چیزیه که دیدم مک گونگان : ….
مک گونگان : خب آقای ویزلی شما دست راستتون و منم دست چپم رو روی شونتون میزارم و شما دست دیگه تون رو روی کم**رم بزارید . ویزلی با شک : کجا ؟! . مک گونگان جدی و قاطع گفت : روی کم** رم . همه بچه ها خنده ای کردن و و تئودور و لورنزو که سوت زدن و از طرف گریفیندور هم برادران ویزلی . من داشتم از خنده میمردم و بعد مک گونگان گفت : آقای فیلچ آهنگ لطفا و فیلچ هم آهنگ رو گذاشت و یک اهنگکه مخصوص رقص والس یا همچین چیزی بود در کلاس پیچید و مک گونگان گفت : یک دو سه … یک دو سه … یک دو سه بلیز : بهم میاین ویزلی . مالفوی : همراهت داخل جشن معلوم شد ویزلی برو کیف کن . تا پایان رقص ویزلی چند بار پای مک گونگان رو لگد کرد و مک گونگان سعی میکرد آرامشش رو حفظ کنه . مک گونگان : خب کافیه میتونین بشینین آقای ویزای ممنون خب برای یادگیری بهترتون چند نفر رو از روی لیست میارم خب بزار ببینم…. «« داخل این مدت همه داشتن ویزلی رو مسخره میکردن »»…. خانم پارکینسون و آقای پاتر خنده و قهقه ها شروع شد چه ترکیب عالی !! پارکینسون در شک بود و پاتر هم همینطور . مک گونگان : لطفا بلند شید . پارکینسون رو مخ با اجبار بلند شد و رو به پاتر زیر لب گفت : پان رو لگد کنی از زندگی محوت میکنم . و بعد شروع به رقصیدن کردن پاتر هی پای پارکینسون رو لگد میکرد و پارکینسون هم هی چشم غره میرفت اصلا پاتر نمیدونست دستش رو کجا بزاره و ماهم ریز ریز میخندیدیم من که اون قدر خندیدم بودم که گونه هام یکم رنگ گرفته بودن و صورتی شده بودن و کم کم اشک از چشمام داشت میومد . بعد که رقص تموم شد همینطوری مک گونگان بعضی از افراد رو از لیست میخوند و ماهم همینطوری میخندیدیم. مک گونگان بعد از اسم ده نفر گفت : خانم گریندل میر و آقای ریدل پچ پچ ها شروع شد و لورنزو : نیشخندی زد و گفت : چه زوج عالی ! پشت چشمی به لورنزو نازک کردم ولی خب چاره ای نبود بلند شدم و ریدل هم بلند شد و نگاه عمیقی بهم انداخت و بعد من دستمو روی شونه اش گذاشتم و ریدل هم یکی از دستاش رو روی شونت ام و یکی دیگه رو روی کم**رم گذاشت و بعد ….
من رقصم خوب بود راستش قبل از اینکه مادرم بره همیشه میگفت یک بانوی جوان بید رقصیدن درست رو بلد باشه . و راستش همه چیز رو بهم یاد داد . وقتی آهنگ شروع شد من و ریدل شروع به رقصیدن کردیم و در کمال تعجب باید بگم رقصش عالی بود و بهتره بگم ما تنها زوجی بودیم که خوب رقصیده بودیم و همه با حیرت نگاهمون میکردن و وقتی رقص تموم شد و ریدل تعظیم کوچیکی کرد و چشمکی بهم زد و برگشت سر جاش و منم همینطور . لورنزو هم با نیشخند بهم نگاه میکرد . بعد از کلاس مک گونگان گفت : جشن یول حدود ده روز دیگه هست توی این مدت کلاس هاتون کم شدن که شما وقت بیشتری رو برای پیدا کردن همراه داشته باشین میتونین برید . از زبان دریکو : همینطوری داشتم به حرف های مک گونگان درمورد یول بال گوش میدادم و به این فکر میکردم کی رو برای جشن انتخاب کنم من مالفوی بودم خاص بودم باید انتخاب خاص هم داشته باشم پانسی ؟ نه اصلا اون اصلا اون فقط در حد اینه که بهم توجه کنه ولی به عنوان همراه رقص نه ، استوریا یا دافنه ؟ اوه عمرا اینا فقط مثل مجسمه زل میزنن به من البته خب میدونم چرا بخاطر جذابی زیادم هست ، یکی از دخترای بوباتون ؟ شاید بهش فکر کردم همینطوری نگاهم به بقیه دختره افتاد که نگاهم روی اون افتاد یعنی مورگانا که داشت کنار لورنزو میخندید . تازگی ها حس های عجیبی نسبت به اون داشتم (( لحظه عاشق شدن دریکو جون ✨🍯😅)) اون دختر باهوش ، لجباز ، بامزه ، مهربون ، زیبا و بسیار محو کنندت بود . هنوزم خاطره چند شب پیش یعنی چنگل ممنوعه رو یادم که اون قدر نزدیکم بود که حتی میتونستم ببو****سمش . با وقتی توسط اون مودی اح** مق به یک موجود رقت انگیز تبدیل شدم مورگانا بدون اینکه بدونه منو بغل کرد و حتی سرم هم بو***سید و بهتره بگم اون لحظه از اینکه موش خرمایی بودم خوشحال بودم نمیدونم چرا شاید چون کنار اون بودم . و هنوزم میگم چشمان مورگانا مانند دو زمرد یا یک جنگل مه گرفته بود و من هرجور شده ای این زمرد ها یا جنگل مه گرفته رو میخواستم با این حرف عجیبی پوزخندی روی لبم اومد باورم نمیشه من چرا اینطوری شدم پسر خاندان مالفوی ، شاهزاده اسلیترین انگار داره رو به مورگانا گریندل میر میبازه یا شایدم من شاهزاده نیستم و اونه که پرنسس اسلیترین هست . در افکارم غرق شده که یهو مک گونگان گفت : خانم گریندل میر و آقای ریدل وقتی این جمله رو شنیدم رسنا در حیرت موندم آخه اون ؟! ریدل ؟! اون پسره مغرور و مسخره که بخاطر برادرش میباله و فکر میکنه خیلی آدم خاصی هست . وقتی دست ریدل روی کم**ر مورگانا قرار گرفت و شروع به رقصیدن کردن برای اولین بار حس کردم یک حس حسادت درونم جوانه زد . امکان نداره دریکو مالفوی و حسادت ؟! این دوتا کلمه کاملا متصاد بودن ولی الان انگار باکس بود . وقتی رقص بی نقصشون تموم شد ریدل تعظیم کوچیکی به مورگانا کرد و بعد چشمکی زد و رفت نشست و مورگانا هم رفت کنار لورنزو دوباره نشست و بعد مک گونگان اسم نفرات بعدی رو خوند ولی فایده نداشت من دیگه در افکارم گم شده بودم .
از زبان مورگانا : از کلاس مک گونگان اومدیم بیرون و من داخل فکر بودم که واقعا کی رو به عنوان همراه انتخاب کنم ؟ . لورنزو : هی لیدی کجایی داری به همراه فکر میکنی ؟ . گفتم : آره تو میخوای برای همراه چکار کنی ؟ . یهو لورنزو دستش روزوی کف سرم گذاشت و سرم رو چرخوند به سمت راست و یک دختر مو فر بلوند با چشمان آبی دیدم و گفتم : خب که چی ؟! . لورنزو : اینطوری فکر کن یکم م*خ*ش رو زدم . نیشخندی زدم و گفتم : ای روباه مکار حیله گر آفرین انزو ! و انزو با افتخار نگاه کرد گفت : درمورد تو خب باید بگم تو مشکلی با انتخاب همراه نداری درضمن یک هفته وقت داریم . گفتم : یعنی چی مشکل ندارم لورنزو ؟ . لورنزو : همین الانشم نگاه کن چند نفر از پسرا دارن بهت نگاه میکنن یعنی معلومه دوست دارن م*خ لیدی منو بزنن و درضمن درام استرانگی هارو حساب نکردم مثلا اون پسره که هنگام انداختن اسمش داخل جام با لبخند نگاهت کرد یا نه حتی ریدل !!! اوه یادم نبود بهت بگم بچه ها خب میدونی محلشون چیه اومدن میگن تو و ریدل بهم میاین ! . گفتم : چی ؟! این مزخرفه انزو من …..نمیدونم فکر هامو میکنم ببینم کی مناسبه . لورنزو : دریکو چی ؟ تا اسم دریکو اومد احساس کردم گونه هام قرمز و گرم شد تازگی ها حس عجیب و غریبی نسبت به دریکو داشتم حتی دیگه بهش مالفوی هم نمیگفتم بهش دریکو میگفتم اون بامزه ، جذاب ، خوشتیپ ، لجباز بود و از چیزی که خوشم میومد ارتباط چشمی بود که باهام برقرار میکرد هرموقع حتی به مدت کوتاه همدیگه رو نگاه میکردیم اون مستقیم زل میزد به چشمانم و یک جورایی عمق وجودم رو انگار میخوند و از چیز دیگه ای که خوشم میومد دارلینگ گفتنش بود برام سوال بود فقط به من میگه دارلینگ یا به بقیه دخترا هم میگ….. لورنزو منو از افکارم کشوند بیرون و بشکنی جلوی صورتم زد و با نیشخند نگاهم کرد و گفت : اوه ظاهرا همراهت پیدا شد . گفتم : البته که نه انزو من و دری…(( نمیخواستم چیزی بفهمه پس گفتم )) مالفوی از سال اول باهم بحث میکنیم و تیکه بهم دیگه میندازیم و رابطه چندان خوبی هم نداریم پس هیچی . لورنزو : لیدی بهم دروغ نگو تو حتی همین الان میخواستی برای اولین بار دریکو صداش کنی نه مالفوی ولی مقاومت کردی و نگفتی . گفتم : اصلا اینطور نیست . که یهو هرمیون رو دیدم قرار بود هم درمورد عکس داخل روزنامه حرف بزنیم پس نگاهی بهش انداختم که منظورم این بود منو نجات بده سوالات لورنزو هرمیون هم پاتر و ویزلی رو پیچوند و اومد پیشم و دستمو گرفت و گفت : اوه مورگانا دنبالت میگشتم قرار بود بریم سوالات اسنیپ رو حل کنیم که تکلیف داده بود . گفتم : آره آره بیا بریم . و سریع رفتیم و گفتم :……
گفتم : ممون هرمیون نجاتم دادی گفت ؛ کاری که نکردم خب چیشده راستی برای همراه میخوای چکار کنی ؟ . گفتم : نمیدونم ولی تو چرا نگرانی مگه قرار نیست با ویزلی بری . هرمیون : من که نباید درخواست بدم ! اون باید مثل بک جنتلمن بیاد درخواست بده که فکر نکنم مغز پوکش بزاره . یکم فکر کردم یهو ویکتور رو یادم اومد و گفتم : ویکتور کرام چی ؟ . هرمیون : چی ؟! نه اصلا ما حتی همو نمیشناسیم ! . گفتم : ولی اون خیلی قشنگ نگاهت میکنه هرمیون تازه هرموقع تورو میبینه مکث میکنه اما به بقیه دخترا حتی محل هم نمیده . گفت : تو چرا با لورنزو نمیری ؟ . گفتم : حرف رو عوض نکن . روی ویکتور هم فکر کن …. یک لحظه اون ویکتور نیست ؟ هرمیون : چی ؟! به رو به رو نگاه کردیم و دیدیم کرام داره هرمیون رو نگاه میکنه قایمکی و نیشخندی زدم و هرمیون رو آروم هل دادم و گفتم : بهت که گفتم هرمی خوش بگذره ! و رفتم و اون دوتا رو تنها گذاشتم و رفتم . داشتم میرفتم سمت تالار اسلیترین که یهو …..
نظرات بازدیدکنندگان (0)