سیزدهم روزی که زندگی او معلق شد.
در سیزدهمِ جولای، آن روزِ به ظاهر معمولی، نامهای مهر و موم شده به دستش رسید. پاکتِ کهنه، عطرِ غریبی داشت؛ ترکیبی از گلابِ خشکیده و اندوهی کهنه. خطِ روی پاکت، ناآشنا بود، اما لرزشِ ظریفِ دستِ نویسنده، حسِ آشناییِ دوردستی را در دلش بیدار کرد. انگار که سرنوشت، در آن بعدازظهرِ دلگیرِ تابستانی، دریچهای به گذشته گشوده بود.
با دستانِ لرزان، نامه را گشود. واژگان، چون شبحهایی در نورِ کمِ اتاق رقصیدند. نوشته بود از عهدی که بسته شده بود، پیمانی ناگفته میانِ دو روح، در روزگاری دور. از وعدههایی که زیرِ آسمانِ پرستاره داده شده بود و از سکوتی که میانِ لبها حاکم گشته بود. هر کلمه، چون خاری در قلبش فرو میرفت و خاطراتی را زنده میکرد که گمان میکرد برای همیشه مدفون شدهاند.
جولایِ آن سال، با تمامِ تابستانهایِ دیگر فرق داشت. آسمان، دیگر آبیِ روشن نبود، بلکه ابری خاکستری بر آن سایه افکنده بود. او بارها و بارها نامه را خواند، اما معنایِ حقیقیِ آن پیمانِ ناگفته، همچنان در هالهای از ابهام باقی مانده بود. آیا این نامه، دعوتی بود به سویِ حقیقتی پنهان، یا فریبی بود برایِ زندانی کردنِ او در گذشتهای فراموش شده؟ سایهها بلندتر میشدند و پرسشها، بیپاسختر.
آخرین پرتوِ خورشید، از میانِ پنجرهیِ کوچکِ اتاق، به رویِ نامه افتاد و کلماتی را که به سختی خوانده میشدند، روشنتر ساخت. نامهای که با “پیمان” آغاز شده بود، با “سکوت” به پایان میرسید. نامه را تا کرد و در جیبِ کتش گذاشت. شب فرا میرسید و او، با کولهباری از رازهایِ ناگفته و پیمانی که شاید هرگز درک نمیشد، قدم در تاریکیِ شبِ سیزدهمِ جولای نهاد. این، آغازِ پایانی بود که سرنوشتش را رقم میزد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)