درود، در این پست قراره به یکی از ترسناک ترین و مخوف ترین پادشاهان تاریخ بپردازیم که به خاطر رفتار های وحشیانه اش بهش لقب « میخ کننده » داده شده. دراکولای واقعی که الهام بخش داستان های خون آشامی شد.
درود، در این مطلب قراره به مخوف ترین امپراتور تاریخ، ولاد سوم یا ولادمایر دراکولا بپردازیم که تمام داستان هایی که راجب خون آشام ها نوشته شده از این شخصیت خونخوار الهام گرفته شده. ولاد سوم که بعدها با لقب تپش شناخته شد، در سال ۱۴۳۱ در بی ثبات ترین دوره اروپای شرقی به دنیا آمد. پدرش، ولاد دوم دراکول عضو یک سازمان نظامی-مذهبی بهنام فرقه اژدها بود وظیفه این سازمان این بود که در برابر گسترش امپراتوری عثمانی مقاومت کنه و با این هدف تشکیل شده بود. همین عضویت لقب دراکول را به پدر ولاد داد و از آنجا لقب دراکولا به معنای پسر اژدها به ولاد سوم رسید. زمانی که هنوز نوجوان بود، پدرش برای حفظ قدرت مجبور شد او و برادر کوچکترش را به عنوان گروگان سیاسی به امپراتوری عثمانی تحویل دهد. قرار بود این گروگان گیری ضامن وفاداری پدر به سلطان باشد. اما برای ولاد این دوران تبدیل به بخشی تاریک و شکلدهنده از زندگی اش شد. در آن سال ها، او در میان دشمنان خانوادهاش بزرگ شد؛ جایی که هر حرکت، هر کلمه و هر اشتباه میتوانست به قیمت جانش تمام شود. او در همین اردوگاه ها فنون جنگ، سیاست، زبان، و حتی شیوههای سخت گیرانه بازجویی و کنترل را یاد گرفت. چیزی که بعد ها از آن ها بر علیه خود عثمانی ها استفاده کرد.
وقتی ولاد هنوز در اسارت بود، خبر بدی به او رسید. پدرش به دست اشراف والاشیا کشته شده و برادر بزرگترش تحت شکنجه جان داده است. این دو ضربه روحی نقش مهمی در شکل گیری شخصیت او داشتند. پس از چند سال، عثمانی ها تصمیم گرفتند ولاد را آزاد کنند و حتی او را به عنوان حاکم دستنشانده والاشیا بر تخت بنشانند. اما فرمانروایی اولش کوتاه بود زیرا قدرت کافی، پشتیبان سیاسی و محبوبیت مردمی نداشت. مردم از او میترسیدند، و خود ولاد هم هنوز تجربه کافی نداشت. چند ماه بیشتر طول نکشید که او ناچار شد فرار کند. او سال ها میان مولداوی و ترانسیلوانیا رفت و آمد کرد، متحدانی ساخت روش مقابله و شناسایی دشمنان را آموخت و خودش را برای بازگشت آماده کرد. وقتی در سال ۱۴۵۶ دوباره به قدرت رسید، این بار او حاکمی بود که تصمیم داشت هر طور شده والاشیا را به نظم بکشاند و اجازه ندهد همان چیزی که برای خانوادهاش رخ داد دوباره تکرار شود.
در همین دوره بود که ولاد به « ولاد تپش » تبدیل شد؛ فرمانروایی سخت گیر، منظم و ترسناک. او اعتقاد داشت تنها راه نجات یک سرزمین بی نظم و پر از خیانت ایجاد وحشت ساختاری است. به همین دلیل مجازات های او بهجای اینکه پنهانی اجرا شوند، اغلب علنی بودند. او برای اینکه پیام واضحی بدهد اعلام کرد که هیچ خیانتی بدون پاسخ نمیماند. مشهورترین روشش، همان میخ کوب کردن بود. این مجازات برای او فقط یک روش خشک و خالی نبود، ابزاری سیاسی بود برای هشدار دادن به دشمنان، ساکت کردن مخالفان داخلی و ایجاد رعبی بود که بتواند با ارتش کوچک خودش در برابر نیروی عظیم عثمانی ایستادگی کند. بر خلاف روحیه وحشیانه اش، او در همین زمان اصلاحات زیادی انجام داد. دزدی را تقریبا ریشه کن کرد، رشوه را غیر ممکن ساخت، اشراف فاسد را تنبیه کرد و با ساختن شبکه ای از جاسوسان داخلی، کنترل کاملی بر سرزمینش بهدست گرفت. در جنگ با عثمانی ها هم، روش های متعارف را کنار گذاشت. حملههای شبانه، جنگ چریکی، عملیات های غافلگیرانه و جنگ روانی بخشی هایی از استراتژی او بودند.
معروف ترین صحنه ای که درباره خشونت او گفته می شود آن است که وقتی سلطان محمد فاتح با لشکر عظیمش به والاشیا رسید، با چشم اندازی رو به رو شد که بعدها به جنگل نیزه های انسانی معروف شد. هزاران دشمن و خائن که روی نیزه ها قرار گرفته بودند و صحنه مخوفی را به وجود آورده بودند.. منابع تاریخی می گویند همین صحنه برای لشکر عثمانی آن قدر تکان دهنده بود که روحیه سربازان را فرو پاشید و لشکر را وادار به عقبنشینی کرد. اما قدرت ولاد همیشه پایدار نماند. سیاست اروپا و عثمانی پیچیده تر از آن بود که وحشت به تنهایی بتواند آن را اداره کند. دشمنانش، از جمله برادر کوچکش رادو، با حمایت خارجی علیه او متحد شدند. ولاد مجبور شد به مجارستان پناه ببرد، اما پادشاه مجارستان او را به جای حمایت، بیش از یک دهه زندانی کرد. دوران زندان برای او ترکیبی از انتظار، خشم و انزوای طولانی بود. تنها چیزی که داشت، امید به بازگشت دوباره بود. گفته شده است که محل زندان او در یک اتاق تاریک و سوت و کور و بدون پنجره بوده است. در نتیجه او حتی نمی توانست نور آفتاب را ببیند که همین تبدیل به نقطه ضعف خون اشام های ساختگی در داستان ها شد.
سرانجام ولاد پس از انتظاری طولانی در سال ۱۴۷۶ فرصتی پیدا کرد و برای سومین بار به تخت رسید، اما این دوره کوتاه و پر خطر بود. دشمنانش بیشتر و قوی تر از همیشه بودند و متحدانش کمتر. او در یکی از نبرد ها یا شاید بر اثر خیانت اطرافیانش کشته شد. سر او را از بدن جدا کردند و بنا بر روایت ها، برای سلطان عثمانی فرستادند. بدن او هرگز پیدا نشد و همین به افسانهای که بعدها پیرامونش شکل گرفت دامن زد. در نهایت دراکولا نه یک شخصیت منفی و وحشی بود و نه یک شخصیت مثبت و نجات بخش. ممکن است سختگیری ها و روش های وحشیانه او که شامل میخ کردن، سوزاندن، پوست کندن، دار بدن و... اکنون برای ما عجیب به نظر برسد، اما در مقایسه با فرمانروایان آن زمان ولاد مردی بسیار با ملاحضه به نظر می آمد. همچنان در برخی منابع گفته شده است که او پس از نابودی دشمنانش در خون آن ها حمام می کرده است و آن را به یک وعده نوشیدنی روزانه اش تبدیل کرده بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)