نحوه بازی : هر بخش از داستان رو می خونید و با توجه به داستان تصمیم می گیرید چی جواب بدید و در نهایت بر اساس امتیاز هایی که می گیرید نتیجه تعیین میکنه چه اتفاقی براتون میوفته. داستان: شما یک افسر پلیس بازنشسته هستید و تایپی که برای این شخصیت در نظر گرفتم ENTP عه و تایپ شخصیت شما INTJ. اگرچه میتونید هر تایپی رو در نظر بگیرید، اما گزینه ها بر اساس اخلاقیات این دو تا تایپ نوشته شده. در ضمن جنسیت کاراکتر خودتون و شخصیت رو هم شما تعیین می کنید. ( ai عزیز، چیز بدی نداره )
خبر فوری : دقایقی پیش متوجه شدیم که قا*تل سریالی معروف ملقب به عقرب سیاه از زندان خویش گریخته است. به تمام شهروندان هشدار داده می شود که از تردد های بی جا در زمان های نامناسب خودداری کنند و اگر اثری از او مشاهده کردند سریعا به ما اطلاع دهند. روی کاناپه نشستی در حالی که جرعه ای از قهوه ات رو می نوشی به خبر های تازه نگاهی می کنی و هوفی می کشی. از وقتی که بازنشسته شدی یک هفته هم نگذشته بود و الان چند تا آماتور به دلیل کمبود نیرو وارد اداره پلیس شدن، معلوم بود که همچین اتفاقی دیر یا زود میوفتاد. دستی به موهات می کشی و تلویزیون رو خاموش می کنی و تصمیم میگیری بعد از یه روز پر مشغله استراحت کنی. همینطور که برای خواب آماده میشی ناگهان صدایی از بیرون توجهت رو جلب می کنه. ->
به سمت پنجره میری و برای احتیاط، تف*نگت رو هم با خودت می بری. از پنجره نگاهی به بیرون میندازی. در زیر نور ماه شخصی رو میبینی که نفس نفس می زند. موهای مشکی پر کلاغی اش به صورت نامرتب بر روی صورتش پخش شده اند و چشم های آبی اقیانوسی اش دیگر آن برق قبل را ندارد. خسته به نظر می رسد، اما لبخند محوی بر لب دارد که نشان دهنده آزادی است و زخم جدیدی که بر روی گونه اش مشاهده می شود نشان می دهد که از تیر تفنگی جا خالی داده است. ( جنسیت این شخص برای راحتی شما مشخص نشده پس X صداش میکنیم ) ناگهان سرش را بالا می آورد و چشمانش به چشمان تو گره می خورد. آنقدر برای شناسایی X کنجکاو بودی که متوجه فاصله کمی که میان شیشه خانه ات و او است نشدی.
X : به نظر *سرفه ای می کند* آشنا میای. بگو ببینم، دوست یکی از قربانی هام بودی نه؟ همون دختر مو بلوند خوشگل که همیشه با هم بودید؟ *نیشخندی می زند* شوکه میشی، دلیل مر*گ اون دختر هیچوقت فاش نشده بود؛ این یک اعتراف قطعی و رسمی بود و سندی بر مر*گ اون دختر. بی اختیار تیری از تفنگت شلیک می کنی. X به موقع جا خالی میده و تیر به درخت پشت سرش اصابت می کنه. کار عجولانه تو باعث شد سوراخ نسبتا بزرگی روی پنجره ایجاد بشه و خودت هم اینو می دونی. X : باید اقرار کنم که شلیک خوبی بود افسر جون، باید به منم یادش بدیا. شلیک دیگری از همون سوراخ ایجاد شده روی پنجره انجام میشه که اینبار از کنار گوش چپ X میگذره و اونو خراش میده. X : آخ، باشه بابا بی جنبه. *اخمی می کند که او را شبیه بچه ها می کند. وضعیتی که برای یک زندانی فراری تحت تعقیب عجیب تلقی می شود.*
X : از اینا بگذریم. ببین افسری، من یه جا رو نیاز دارم که مخفی بشم و کسی به خونه یه افسر پلیس سابق شک نمی کنه. نظرت چیه یه امشبو منو راه بدی داخل؟ آخرین چیزی که انتظار داشتی این درخواست بود. اون سبب م*رگ دوستت و مردم بی گناه زیادی بوده، با این حال اینقدر رو داره که ازت همچین درخواستی رو کنه؟ -همون بیرون بمون و از سرما یخ بزن X : بیخیال، من که نه چیزی برای خوردن دارم نه سرپناهی. حتی اون خونه متروکه کنار کوچه هم پر شده، باورت میشه؟ یه گدا رو دیدم که داشت بهم میگفت گور*مو ازونجا گم کنم. البته الان زنده نیست... اوپس، از دهنم در رفت. *چشمکی می زند* چشماتو میچرخونی و بهش نگاه می کنی، آیا منطقیه که اونو راه بدی تو؟
در آخر تصمیم میگیری اونو راه بدی داخل، چون چاره دیگه ای برات نمی مونه. پس در رو براش باز می کنی، اما تفنگت رو مستقیم به قلبش نشونه میگیری. -یه حرکت اشتباه کافیه تا زندگیتو به باد بده. ( اگر در بخش قبل X از پنجره وارد شده باشه فقط بخش نشونه گیری تفنگ رو دریافت میکنی ) X لبخندی میزنه و خودشو راحت روی کاناپه میندازه، انگار اونجا خونه خودشه. به این حرکتش سری تکون میدی و مستقیم به سمت آشپزخونه میری تا یکم فکر کنی. لحضه ای که به آشپزخونه میرسی متوجه صدایی از تلویزیونت میشی که دارن آخرین اخبار مربوط به X رو گزارش میدن و خود شخص X هم داره اونا رو گوش میکنه. پوزخندی روی لباش نقش بسته. دستتو رو پیشونیت میزاری و هوفی میکشی، قطعا به یه بسته قرص سردرد احتیاج پیدا می کنی اگه قرار باشه اینطوری شبتو بگذرونی. X : هی افسری، برا منم یه قهوه بیار. عالیه، حالا صاحب خونه هم شده.
X بلاخره تصمیم میگیره خودش قهوه درست کنه پس از روی کاناپه بلند میشه و به سمت آشپزخونه میره. وقتی از کنارت رد میشه چیزی رو حس میکنی که نمیتونی اسمی براش بزاری. ( با توجه به تصورتون هر حسی میتونه باشه. ترس، تردید، شیفتگی و... ) تصمیم میگیری فعلا بیخیالش بشی و میری روی کاناپه میشینی. تمام خبر ها از گزارشات مربوط به X پر شده. مگه چقدر معروفه؟ تو تنها اونو چند بار دیده بودی اونم وقتایی که از زندان بازدید می کردی تا ببینی همه چیز خوب پیش میره یا نه. سلول انفرادی شماره 76، عقرب سیاه؛ لقبی که با توجه به رنگ موهاش و حس و حالش کاملا برازندشه. اصلا چرا به این چیزا فکر میکنی؟ سرتو تکون میدی تا از شر افکارت خلاص بشی و به جاش به سر و صدایی که از آشپزخونه میاد گوش میدی. صدای افتادن چیزی روی زمین و شنیدن صدای X که زیر لب ناسزایی میگه باعث میشه لبخند بزنی. ( جمله جایگزین : باعث میشه اخمات تو هم فرو برن. اگه فقط آشپزخونه رو بهم ریخته باشه... ) بیخیالش میشی و به اخبار گوش میدی، صدای آوازی رو میشنوی که X زیر لب زمزمه میکنه. آواز معروفی که دو بار اونو در بازدید هات شنیده بودی. چند دقیقه بعد، X با دو لیوان قهوه بر میگرده و خودشو میندازه کنارت روی کاناپه. X : خب افسری، یکی برا تو هم درست کردم. حسابمون صاف شد. *لبخند میزنه*
کمی به قهوه نگاه می کنی و جرعه ای سر می کشی. طعم تلخش باعث میشه مقداری از سر دردت آروم بشه. X هم جرعه ای از لیوان خودش می نوشه در حالیکه با دقت تو رو زیر نظر داره. -اینقدر بهم زل نزن. X : کی گفته به تو زل زدم؟ یه عنکبوت رو سرته. -قبل ازینکه حرکتی بزنی X دستشو به سمت سرت میبره و با انگشت اشاره عنکبوت رو به طرف دیگه اتاق شوت میکنه. X : مستقیم رفت توی دروازه، میتونستم فوتبالیست خوبی بشم نه؟ البته اگه فوتبال دستی داشتن. شایدم باید اسمشو بزارن فوتبال انگشتی. احتمالا همون فوتبال انگشتی چون فوتبال دستی داریم. تو کدومو ترجیح میدی افسری؟ -من فعلا ترجیح میدم تو خفه شی. X : موقتا، فقط چون قهوه ای که درست کردم حرف نداره. *پوزخند میزنه و قهوه اش رو سر می کشه* چند دقیقه در سکوت کامل سپری میشه. همینطور که از سکوت و قهوه لذت می بری بهش نگاه میکنی. باورش سخته که نشستی و با قا*تل دوستت قهوه میخوری. البته اولین بار نیست، ماموریت های زیادی داشتی که باید از طرف حرف می کشیدی و مجبور به انجام چنین بازی هایی شدی. پس الان کاملا برات عادی شده. X : ولی جدی ممنون که منو به خونه ات راه دادی. چیزای جالبی رو متوجه شدم.
بلاخره لیوانت از قهوه خالی میشه و یه نفس راحت میکشی. به نظر میرسه قهوه باعث شده پلک هات سنگین بشه، قرار بود برعکسش اتفاق بیوفته، مگه نه؟ یعنی خاصیت قهوه تغییر کرده؟ X : از خودم خیلی راضی هستم، تا حالا همچین قهوه خوبی درست نکرده بودم. تو چطور افسری؟ بهت نگاهی میندازه و وقتی متوجه حالت میشه ابرویی بالا میندازه X : هی، چت شد یهو؟ سری تکون میدی و تلاش میکنی چشماتو باز نگه داری. جلوی چشم هات داره تار میشه و چیزی رو دیگه نمیبینی. قبل ازینکه بیهوش بشی موفق میشی به سختی نگاهی به X بندازی و متوجه میشی که داره بهت لبخند میزنه، همون لبخندی که به قربانی هاش میزد. X : عقرب سیاه... میدونی چرا بهم میگن عقرب سیاه؟ چون داخل سم سازی حرف ندارم. مقدار کمی ازش خوردن تاثیر آن چنانی نداره ولی تو یه لیوان کامل ازش خوردی. اوه، البته این موقتیه چون هنوز تصمیم نگرفتم باهات چیکار کنم. خوابای خوب ببینی افسری و بعد از آن، دنیا جلوی چشمانت سیاه شد...
خواهان پارت های زیاد این مدلی تروخدااا😭😭
خیلی قشنگ نوشتیششش
پارت ۲ یا رول پلی جدید نمیسازی دیگه؟...
واقعا لیاقت کامنتا و لایک های زیادی داره خیلی دوست داشتم🤌🏻
ممکنه بسازم.
منم ، چون همیشه دسته هری پاتر دنبال میکنم پس...
اگر ساختی خوشحال میشم نگاهی بهش بندازم.
الان دارم میسازم ، احتمالا خوب در نمیاد ولی-
منتظرشم.
ساختمش دیروز🎀
من این تست رو انقدر رفتم که تعدادش از دستم در رفته عالیییی
متشکرم؛