اگه تو هم کنجکاوی که کدوم پروفسور تحت تاثیرت قرار میگیره پس ازین تست خوشت میاد.
تصور کن تو دانش آموز هاگوارتزی، داخل هر گروهی هم که باشی بازم نمیتونی از دست مقاله های سوروس اسنیپ خلاص بشی. آخه کی حوصله داره سه برگ کاغذ پوستی پشت و رو راجب کاربرد معجون مرکب پیچیده بنویسه؟ برای همین مقاله لعنتی نشستی داخل کتابخونه و همینطور که خدا خدا میکنی که زودتر بتونی مقاله رو تموم کنی که به کلاس بعدیت برسی ناگهان چشمت به یه دانش آموز دیگه میوفته که میز کناریت نشسته و همین الان مقاله اش رو تموم کرده، ازونور وقتت خیلی زیاد نمونده و همین الان هم ممکنه که برای کلاس بعدیت دیر کنی ولی میدونی که اگه مقاله رو برای اسنیپ ننویسی مجازات در انتظارته. چیکار میکنی؟
تصور کن تو دانش آموز هاگوارتزی، یه شب اونقدر حوصله ات سر رفته بود که تصمیم گرفتی یواشکی بزنی بیرون و داخل قلعه گردش کنی. مطمئنا هیچ راه مخفی ای نیست که از چشم فرد و جورج و نقشه غارتگر مخفی بمونه پس موفق شدی هر جور که شده اون رو ازشون قرض بگیری. همینطور که با دقت قدم میزدی و چهار چشمی نقشه و دور و ور رو می پاییدی ناگهان روح بسیار محبوب قلعه یعنی بد عنق رو میبینی که داره مثل همیشه یه خرابکاری داخل کلاس پروفسور بینز راه میندازه ( البته اون کلاس اینقدر خسته کننده هست که بهش اهمیت ندی ) به هر حال ممکنه هر لحضه پوششت لو بره چون بد عنق بعد از فیلچ مهارت خاصی در پیدا کردن دانش آموزای قانون شکن داره. پس برای نجات خودت از مجازات و امتیاز های گروهت باید چه کاری انجام بدی؟
تصور کن تو دانش آموز هاگوارتزی، روز گردش هاگزمیده و برای رفتن کلی هیجان داری چون اولین سالیه که داری میری. همه چیز های مورد نیازت رو برمیداری و با بقیه راه میوفتی. بلاخره رسیدی و اونجا دقیقا همونطور که تعریفش رو میکردن فوق العادست، بعد از سر زدن به مغازه دوک عسلی و کلی خرت و پرت خریدن تصمیم میگیری بری کافه سه دسته جارو چون مثل همیشه مادام رزمرتا قراره بهترین نوشیدنی کره ای که تعریفش رو شنیدی رو سرو کنه. وقتی به اونجا رسیدی کلی از همکلاسی هات رو دیدی که دارن راجب کلبه شیون آوارگان همون داستان های همیشگی رو میگن. بعد از ملحق شدن بهشون و خوردن یه لیوان نوشیدنی کره ای تصمیم میگیرید که قبل از برگشتن یه سر به کافه هاگزهد هم بزنید چون یکی از همکلاسی هاتون دیروز اتفاقی از هاگرید شنیده که اونجا یه تخم اژدها برنده شده. آماده رفتن میشید که یکهو چشمت به یکی از دانش آموز ها میخوره که گاهی اوقات داخل راهرو ها فقط میچرخه و به نظر میرسه هیچ دوستی هم نداره، الان هم یه گوشه برای خودش نشسته و نوشیدنی میخوره اما کاملا مطمئنی که الان به یکی نیاز داره که باهاش حرف بزنه، اما ازونور دوستات دارن بهت میگن که بعد از هاگزهد قراره یه راهی برای رفتن به شیون آوارگان پیدا کنن که از زمان ورودت به هاگزمید بزرگترین خواسته ات بوده. چیکار میکنی؟
تصور کن تو دانش آموز هاگوارتزی، بعد از یه مبحث خسته کننده پیشگویی داری از کلاس برمیگردی که یکهو میبینی داخل راهرو تجمع شده، کنجکاو میشی و تو هم به جمعیت ملحق میشی و هر جور شده راهت رو باز میکنی تا ببینی چه خبره که همون موقع یه طلسم اکسپلیارموس از بالای سرت رد میشه. ( البته شاید تریلانی اینو پیشگویی کرده بود و تو جدی نگرفته بودی ) خلاصه جا خالی میدی و به جلوت نگاه میکنی تا ببینی چه خبره. یه دانش آموز رو میبینی که با ردای پاره شده روی زمین افتاده و زخمی شده و یه دانش آموز دیگه رو میبینی که بالای سرش وایساده و با یه نیشخند بهش خیره شده. خب مثل همیشه ماجرای قلدرای مدرسه و ازین حرفا دیگه، کی هست که بهشون عادت نکرده باشه. طبق معمول هم هیچ پروفسوری اون دور و بر نیست، یه قانون نانوشته هست که داخل اینجور موقعیت ها ناگهان ادم بزرگا غیب میشن. سرت رو تکون میدی و تصمیم میگیری یه کاری راجبش کنی؟
تصور کن تو دانش آموز هاگوارتزی، امتحانات پایان ترم شروع شده و این یعنی شروع بدبختی، سالن عمومی گروهتون اونقدر شلوغ و پر سر و صداست که بخوای هم نمیتونی تمرکز کنی. مثل اینکه همه استرس دارن و دارن خودشون رو آماده میکنن نه؟ کتابخونه ایده خوبی به نظر میاد ولی یادت میاد که ظرفیتش پر شده چون امسال تعداد دانش آموز های که امتحانات سطوح مقدماتی جادوگری دارن خیلی خیلی زیاده. چاره چیه؟ داخل وقت های خالیت بری بیرون و زیر یه درخت یه گوشه بشینی و درس بخونی، کاری که هر دانش آموز باقی مونده ای که وضعیتش مثل توعه میکنه. خلاصه که زیر یه درخت یه گوشه دنج نشستی و برای خودت تمرکز کردی که بدبختی یهو بر سرت نازل میشه و خانم نوریس رو میبینی که داره میاد سمتت، میدونی که اگه فیلچ بیاد کلی دردسر درست میشه چون خارج از وقت درسی بیرونی پس بلند میشی ( البته نه قبل اینکه به خانم نوریس چشم غره بری ) و میری یه جای دیگه پیدا کنی. بلاخره بعد از کلی گشتن یه جای مناسب دور از فیلچ و گربه اش پیدا میکنی و میشینی، همونطور که انتظار میره دانش آموزای دیگه هم برای خلاص شدن از شر اون دو تا پراکنده شدن و نزدیک همون محلی که انتخاب کردی برای خودشون جا پیدا کردن. همه شما مشغول کار خودتون هستید که یکهو از ناکجا آباد بارون سرتون آوار میشه. وسایلتو جمع میکنی که بری وقتی یه چیزی توجهت رو جلب میکنه، یه موجود دریایی کوچولو لای خزه های دریاچه گیر افتاده و احتمالا به خاطر بارون گیج شده و مسیرش عوض شده، ازون طرف هم اگر زودتر نری داخل کل زندگیت رو آب میگیره. تصمیمت چیه؟
تصور کن تو دانش آموز هاگوارتزی، یه روز خیلی عادی داخل تعطیلات تابستونی برگشتی به خونه عزیزت پیش خانوادت و تصمیم گرفتی یه سر بری بیرون، خلاصه داری برای خودت بیرون راه میری و از هوا لذت میبری ناگهان یهو احساس سردی عجیبی میکنی، انگار تمام غم و ناراحتی های دنیا یهو ریخته سرت و دیگه هیچوقت خوشحال بودن رو تجربه نمیکنی، سرت رو میاری بالا و میبینی که یه دمنتور داره بهت نزدیک میشه. آخه مگه فصل شکار سیریوس بلک تموم نشده بود؟ اصلا یه دمنتور اینجا چی کار میکنه؟وسط یه روز شلوغ که کل خیابون پر از ماگله؟ باید از خودت دفاع کنی اما خودت میدونی که وزارت جادو چطوریه. یه خطا برای جادوگران زیر سن قانونی و اخراج سریع از هاگوارتز، خب عملا کسی همچین چیزی رو نمیخواد مگه نه؟ تازه اگه بهشون بگی که تقصیر یه دمنتور بوده باورت نمیکنن. ازونور اگه کاری نکنید دمنتور ممکنه نه تنها به تو بلکه به بقیه ماگل های دور و برت هم حمله کنه. اینبار چی؟
تصور کن تو دانش آموز هاگوارتزی، رئیس کلاب دوئل تازه تشکیل شده و به زودی قراره کاپیتان تیم کوییدیچ بشی، همچنین به نظر میرسه یه هد بوی/گرل جدید هم این مدرسه نیاز داره. دقیقا همون چیزایی که همیشه رویاش رو داشتی قراره به واقعیت بپیونده. خوشحال تر از همیشه داخل راهرو ها قدم میزنی، سر کلاس تاریخ پروفسور بینز بهت صد امتیاز میده، هاگرید رو میبینی که اینبار به جای چای برات نوشیدنی کره ای اورده، همه بچه های سالن عمومی آرزو دارن که دقیقا مثل تو باشن و بین همه محبوبی، دیگه چی میخوای؟ همینطور که داری از ادامه روزت لذت میبری ناگهان سرت به طرز عجیبی درد میگیره، جلوی چشمات سیاهی میره و بیهوش میشی. وقتی بیدار شدی میبینی که رو تخت بیمارستانی و مادام پامفری و چند تا از دوستات دورت حلقه زدن. وقتی جریان رو میپرسی بهت میگن که داخل بازی کوییدیچ یه توپ بازدارنده منحرف شده به سمت سکوی تماشاچی ها و مستقیم به پیشونیت برخورد کرده و سه هفته بیهوش بودی، پس اون همه موفقیت فقط یه رویا بود؟ پامفری بهت یکم شکلات میده و ازت میخواد تحت هیچ شرایطی تا مدتی نخوابی چون ممکنه باز هم به دنیای رویاهات برگردی و توش گیر بیوفتی، ازونطرف هم تمام رویاهایی که داشتی رو میتونی با به خواب رفتن دوباره تجربه کنی. انتخابت چیه؟
خب دانش آموز عزیز این تست به پایان رسید امیدوارم لذت برده باشی، بزار ببینیم میتونی نظر اساتید رو جذب کنی یا نه.
استعدادی که داخل کارای عملی داری باعث شده پروفسور لوپین برات جلسات خصوصی دفاع در برابر جادوی سیاه بزاره و هر بار صمیمانه به پشتت میزنه و با شکلات ازت پذیرایی میکنه، همچنین شاید بدت نیاد با پروفسور اسپراوت و هاگرید یه لیوان چای عصرگاهی بنوشی، میدونی که همیشه ازت استقبال میشه.
خیلی خافان بود:))
پروفسور فیلت بیک.
خیلی خوب بود.🌸
آخ جون ، فلیت ویک😂
با هوشی که داری میتونی مرز ها رو بشکنی، دقیقا چیزی که پروفسور فیلت ویک برای ساخت و آموزش طلسم های جدید ازش استقبال میکنه، شایدم این دلیلی باشه که همیشه بهت امتیاز میده و از یه مهمونی دریغ نکن؛ کی میتونه از مهمونی های اسلاگهورن با انجمن اسلاگ بگذره؟ مخصوصا وقتی که تو عضو افتخاریش باشی.
مجموع امتیاز شما475 امتیاز
عالی بود:)