در این پست به مفهوم تغییر و سکون پرداخته میشود؛ مفاهیمی که تاثیری مستقیم بر جهانبینی ما انسان ها دارند.
هراکلیتوس، فیلسوفی در غرب بود که تغییر را نبض زندگی میدانست. او میگفت: (هرگز نمیتوانی در اب یک رودخانه دو بار قدم بگذاری) و معتقد بود نه تنها رودخانه رفته و دیگر نمیتوان در همان اب قدم گذاشت، بله خود تو نیز در دو لحظه، یکی نیستی. گویی گامزننده و رودخانه، هردو در تغییر اند. بودا، عارفی از شرق بود که رنج، بیثباتی و نفی خود را ریشه تمام پدیده ها میدانست. او باور داشت هر آغازی پایانی دارد. هر متولدی، مرگی پیش رو دارد و هرچه که ساخته میشود، فرو خواهد پاشید. بودا میگفت نه تنها جهان بیرون بیثبات است، بلکه "من" نیز ثبات ندارد و انچه که ما خود میدانیم، مجموعه ای از حقایق در حال تغییر است و هرگز نمیتوان به یک خود، دوبار اشاره کرد. و در سنت او رهایی زمانی محقق میشد که انسان عدم ثبات را بپذیرد و از چسبیدن به هر چیز گذرا، دست بردارد. پارمنیدس، فیلسوف دیگری اهل یونان بود که درست عکس ان دو فکر میکرد و مدعی بود تغییر، چیزی جز توهمی پیشپا افتاده نیست! او میگفت هستی تغییر ناپذیر است و جاودان. انچه تغییر دانسته میشود، تنها خطای حواس انسانی است. و سوال ما درست همینجاست: چه کسی راست میگفت؟
سال های سال بعد، انیشتین با نظریه نسبیت نشان داد "زمان و مکان مطلق" وجود ندارند. زمان بسته به سرعت ناظر و میدان گرانشی، کش می اید یا فشرده میشود و حتی فراتر از این، انیشتین نشان داد که گذشته و آینده به همان اندازه واقعی هستند که حال واقعیست. در فیزیک نسبیت، جهان به شکل یک مکعب در نظر گرفته میشود که تمام لحظات، همزمان با هم وجود دارند. در مکانیک کوانتومی تا وقتی به یک ذره نگاه نکنی، هیچ جای مشخصی ندارد و مثل این است که همزمان در همه جا حضور دارد و به این مجموعه حالت های ممکن، برهمنشینی گفته میشود. اما وقتی نگاهش کنی، ناگهان در جایی مشخص ظاهر میشود و گویی با نگاه کردن و اندازه گیری جهان تصمیم میگیرد ذره، کجا بنشیند. در هر لحظه با نگاه و محاسبه جهانی تازه خلق میشود و اگر اندازه گیری یا نگاه نمیکردی، ذره در همه جا پخش بود و جهانی کاملا متفاوت داشتی! و این یعنی با هر تعامل و هر محاسبه، جهان از نو متولد میشود و هیچ لحظه ای تکرار لحظه قبل نیست. در کیهان شناسی جهان از لحظه وقوع مهبانگ تا کنون در حال انبساط است و نه تنها کهکشان ها از هم دور میشوند، بلکه خود فضا نیز در حال کش امدن است. جهان ما ایستا و ساکن نیست و هر لحظه درحال شدن است.
ما دو نوع زمان را تجربه میکنیم: زمان بیرونی که عقربه های ساعت نشان میدهند و زمان درونی که گویی با حالات روانی ما تعیین میشود. وقتی غرق در کاری لذت بخش هستیم زمان به سرعت میگذرد و وقتی در انتظاریم انگار زمان کش می اید و هر دقیقه ساعت ها طول میکشد! و چه چیزی باعث این تفاوت میشود؟ تغییر هنگامی که میزان تغییری که حس میکنیم زیاد است زمان درونی فشرده میشود و وقتی تغییر کمی وجود دارد، زمان درونی کش می اید. کودکان زمان را کندتر تجربه میکنند و دلیلش این است که برای کودک، همه چیز نو است. هر روز با کشفی جدید همراه است و هر لحظه با یادگیری چیزی تازه. این تراکم تجربه باعث میشود بعدها در حافظه دوران کودکی طولانی به نظر برسد. در مقابل، بزرگسال ها درگیر تکرار اند. کارهای تکراری، روابط تکراری، راه های تکراری... و این سکون نسبی باعث میشود سال ها در چشم بر هم زدنی، بگذرند این پارادوکس نشان دهندهی این است که گذشت زمان نه یک حقیقت عینی، بلکه محصول تعامل انسان با تغییرات جهان است
اگر زندگی=تغییر باشد، ترس از تغییر همان ترس از زندگیست اما چرا انسان از زندگی آمیخته به تغییر میترسد؟ ترس از ناشناخته ها همیشه لازمهی بقا بوده است. انسان نیاز دارد همه چیز را پیشبینی کند و برایش اماده باشد؛ و با این اوصاف تغییر، احتمال خطر معنا میشود. از دست دادن خود هم مورد دیگریست که تغییر را برای آدمی ترسناک میکند. اگر تغییر کنم، آیا باز هم "من" هستم؟ ترس از نابودی هویت که حتی از ترس مرگ هم عمیق تر است. ترس از درد و رنجی که همراه با تغییر بر جان ادمی مینشیند و وحشت جدایی از عادت، خروج از محدوده امن و مواجهه با تازگی ای که انسان ترجیح میدهد از آن بگریزد؛ غافل از اینکه سکون، دردی به مراتب عمیقتر برایش خواهد داشت. کسی که از تغییر میترسد، در سکون پناه میگیرد همان سکونی که برادر مرگ است... در سکون و ثبات، تغییری نیست پس زندگی هم در سکون جریان نمیابد. تنها چیزی که میماند تکرار مکررات است...همان زندگی نازیسته
جهان هر لحظه نو میشود. گذشته رفته و آینده هنوز نیامده پس تنها "اکنون" حقیقت دارد. تمام آنچه هست، همین لحظه است و بس زندگی در لحظه، آزادانهترین و دشوارترین شیوه ی زیستن است. آزادانه چون وقتی در حال باشی، نه نگرانی وجود دارد، نه حسرت و دشوار چون به زندگی در گذشته و اینده عادت کرده ایم. هنگامی که فراتر برویم، دیدمان به مرگ هم تغییر میکند: اگر هر لحظه میمیریم و زاده میشویم، پس مرگ پایان ما نیست. مرگ هر لحظه با ماست. جهانی که دیدیم میمیرد و جهانی نو زاده میشود. مرگ نهایی، تنها پایان چرخهی تولد هاست.
نظرات بازدیدکنندگان (0)