●کپیوایده برداری؟ قطعا جالب نیست!
طبقهی دوم تاریک و سراسر پر از درهای اتاق است؛ دری با بقیهی درها تفاوت داشت و بله درست فکر کردید! مارگارت مرا دقیقا به همان در راند و پس از آنکه در را باز کرد و خود واردش شد، مرا به داخل اتاق دععوت کرد. با تردید به داخل اتاق قدم نهادم، نمیدانم چه شد که شمعی روشن در دست مارگارت ظاهر شد. شمع روشن اتاق کوچک را به وضوح نشان میداد. دور تا دور اتاق پر بود از درهایی که بالای آنها نامهایی عجیب با فونتی عجیبتر و ناخوانا هک شده بود. آتریال.. لیان.. آتلانتیس.. چی؟ آتلانتیس؟ "از آتلانتیس توی دنیای من به عنوان یه افسانه یا یه تئوری نام برده میشه!" ناخوداگاه این حرف را بر زبان جاری کردم. مارگارت بسیار عادی شانههایش را بالا انداخت و گفت. "فرمانده هنری بعد از دیدن از آتلانتیس توی دنیای انسانها پیشنهاد داد نام پایتخت رو آتلانتیس بزارند؛ میگفت اونجا قشنگه!"
خندهی طعنهآمیزی از لبانم گریخت. حیت پایتخت آنان نیز کپی شده از افسانهی دنیای من است. در کمال حیرت مارگارت در 'آتلانتیس' را باز کرد و از آن طرف آن نوری به شدت سفید به این طرف تابیده میشد، به طوری که نور سفید به تنهایی میتوانست اتاق تاریک و پر از در را روشن کند. "یادت باشه، ومپایرهای اصیل چشمهای قرمز دارن و ومپایرهای دورگه چشمان آبی دارند. به اصیلها کمتر اعتماد کن و به دورگهها اصلا اعتماد نکن!" به او نگاه کردم، چشمان آبیاش قاطعانه مرا مینگریست. پیش از آنکه اظهار نظر کنم لب به سخن دیگری گشود. "برو اونجا، بگو میخوای با شاهزاده حرف بزنی. اظهاراتت رو فقط به اون میگی فهمیدی؟" ارام سر تکان میدهم سپس متوجهی نوع لحنش میشوم با حالتی مشکوک گفتم. "تو نمیای؟"
سرش را به معنای 'نه' تکان داد، پیش از آنکه بخواهم اعتراضی کنم یا حتی حرفی بزنم او مرا به درون در و به وسط نور سفید انداخت. باد سرد و شدید به چهره ام برخورد میکرد و موهای فر و قهوهایم را با خود همسو میکرد. پیش از آنکه فریادی بزنم، پاهایم با زمین سفت برخورد کرد. با حالتی گیج ایستاده بودم. رو به رویم دروازهلی بسیار بزرگ و استوار بود که چندین نگهبان و سرباز از آن محافظت میکردند و رفتوآمد را تحت نظر میگرفتند.
کلاه ردایم را که به علت باد از سرم افتاده بود، دوباره بر روی سر انداختم. قدمی به جلو برداشتم، نزدیکترین سرباز به من که لباسی مخصوص پوشیده بود و چشمان سرخش نیز نشان از اصالتش میداد، نیزهاش را به طرفم گرفت. سر نیزه اش آهنین و براق بود. با صدایی رسا و قاطعانه سخن گفت. "مجوزتو نشون بده، انسان." دستپاچه و ناشیانه گفتم. "مجوز ندا-" چشمان آبیام مستقیم به چشمان سرخش خیره شد، چشمانش برقی زد و سپس هر آنچه تا حالا از سر گذشته بودم همانند فیلمی از جلوی چشمانم عبور کرد.
عالیییی بود 🖤♥
ممنون✨🦋
خواهش🖤💜🖤💜
عالی بود خسته نباشی بهترین داستانی که خوندم
تشکررر✨🦋