شبی شلوغ پر از صدای آدم ها و ماشین ها بود . بادی عظیم خشمگین می وزید مردم درحال حرکت در خیابان ، وحشت زده شدند کسی ترسش را روی خودش نیاورد
صدای بلند همه را خشک کرد ، یک نفر بلند فریاد زد. خدای من این دیگر چیست. اشاره به آسمان کرد همه شوکه شدن طوفانی عظیم داره به شهر نزدیک می شود از درونش کریستال می بارد از وحشت ، زانو هایم به لرزه افتادند
کریستال ها می باریدند ، تعدادی به آنها دست زدند ، تعدادی از آنها دوری کردن. از روی کنجکاوی یک کریستال را از روی زمین برداشتم به رنگ خون سرخ حاله ای تیره زیبای داشت که صدای از آسمان شنیده ای مردم جهان رو به نابودی تغییر کرد امشب جهان تغییر خواهد کرد .
مرد جوانی در از وسط جمعیت فریاد زد : این دیگه چه شوخی مسخره ای هست ؟ کریستال جمع کنید. یک کریستال برداشت آن را خورد کرد صدا به حاله ای عجیب گفت : بهتره مراقب کریستال باشی مگر نه ممکن بمیری تا فقط دو دقیقه وقت دارین سه تا کریستال برداریم کمتر از سه تا میمیرین بیشتر هم خواهید مرد
هیاهوی بر پا شد مردم اطراف آن سریع کریستال برداشتند هر کسی سه تا. تعدادی بیشتر برداشتند. ، تعدادی مانده بودند . من هم در میان جمعیت. در حال خفه شدن بودن از این همه فشار نفس عمیقی کشیدم ، خوب حواسم را جمع کردم می دانستم انتخاب غلط زندگی ام را به پایان می رساند ، از طرفی دیگر جاه طلبی ام مرا دارد در خود می بلعید . چشمم را کریستال مشکی گرفت که مردم راحت از کنارش می گذشتند ، صدا گفت فقط بیست ثانیه باقی مونده بیشتر دقت کردم ... کریستال... کریستال..شیشه ای برداشتم. وقت تمام شد ، تبریک به اون های میگم که خوب انتخاب کردند ؛ تسلیت به افراد جاه طلب و کسانی که برنداشتند برای مجازات به خواب ابدی میرن .
کسانی که داخل جمعیت بیشتر از سه تا برداشتند مردند به حالت عجیبی بدون صدا مردند ، مردم ترسیدن می خواستند فریاد بزنند اما ترس از آنکه نفر بدی خودشان باشند چه ؟ تا طلوع خورشید راهنما ها به شما چیز های زیادی توضیح خواهند داد بهتر قدر دان این نعمت باشید طوفان و صدا ناپدید شدند ، یک لحظه صدا خواهر کوچکتر ام را شنیدم چهره خندان مادرم را دیدم خدای من نه ... ترس عجیبی درونم شکل گرفت کریستال داخل کیف گذاشتم به سمت خانه دویدم . کل شهر خاموش شده ... داخل تاریکی به راهم ادامه دادم تا آخر رسیدم از راه پله ها بالا رفتم در خانه باز بود ... اشک در چشمانم به وجود آمدند دستانم شروع به لرزش کردن. با وحشت در خانه هل دادم بلند گفتم : مامان .. سوزا .. آملیا. .. در باز شد با صحنهای رو به رو شدم که امروز می کردم خواب باشد
خواهر و مادرش مردن ☺
عالیییی بود 🖤♥