رازهایی که زمان نتوانست حل کند! از گنج گمشدهی یک دزد دریایی مرموز تا ناپدید شدن یک کشتی کامل با تمام سرنشینانش! اینجا سه داستان تاریخی را میخوانید که اسرارشان هنوز هم ذهن مورخان را درگیر کرده. آیا شما میتوانید نظریهای برای پایان این قصهها داشته باشید؟ همراه ما باشید تا در دل یکی از هیجانانگیزترین معماهای تاریخ شیرجه بزنید!
. راز ناتمام کشتی ماری سلست در دسامبر سال ۱۸۷۲، کشتی باری ماری سلست از بندر نیویورک به مقصد جنوای ایتالیا حرکت کرد. ناخدا «بنجامین بریگز» به همراه همسر و دختر خردسالش و هشت خدمه دیگر، محمولهای از الکل صنعتی را حمل میکردند. هوا آرام بود، مسیر آشنا و سفر طبق برنامه پیش میرفت. اما هشت روز بعد از حرکت، جهان شاهد یکی از مرموزترین اتفاقات تاریخ دریانوردی شد. کشتی دیگری به نام دِی گراتیا، در میان اقیانوس اطلس، با ماری سلست روبهرو شد — کشتیای بیحرکت و رها بر آب، بدون کوچکترین نشانهای از حیات. وقتی خدمه وارد آن شدند، همهچیز سر جای خود بود: غذای نیمهخورده بر میز، وسایل شخصی، دفتر ناخدا و حتی بار کامل. فقط انسانها نبودند. هیچ نشانهای از درگیری، خرابکاری یا غرقشدگی وجود نداشت. انگار ساکنان آن، بیآنکه وقت خداحافظی داشته باشند، به یکباره از میان حذف شده بودند. از آن روز تا امروز، فرضیههای متعددی مطرح شده است؛ از طغیان ناگهانی بخارهای الکل گرفته تا ظهور پدیدههای ناشناخته یا وقوع توفانهای مغناطیسی. اما حقیقت، همراه با بادهای اقیانوس، در دل دریا مدفون ماند — و ماری سلست همچنان نماد خاموشترین فریاد تاریخ دریاست
. گنج ناپیدای جزیره اوک آیلند در سواحل نُوا اِسکوشیای کانادا، جزیرهای کوچک وجود دارد به نام اوک آیلند — جایی که قرنهاست میان اسطوره و واقعیت سرگردان مانده است. سال ۱۷۹۵، دو پسر جوان هنگام گردش، درختی را یافتند که شاخهای از آن بالای گودالی عجیب آویزان بود. پایین رفتند، به عمق چند متری رسیدند و ناگهان با لایههایی از چوب، زنجیر و خاک فشرده روبهرو شدند. بوی گنج میآمد. اما هرچه بیشتر کندند، زمین با خشمی ناشناخته واکنش نشان داد. آب از دیوارهها بیرون زد و گودال را پر کرد — گویی خودِ زمین تصمیم گرفته بود چیزی را پنهان نگه دارد. دههها بعد، دهها گروه کاوشگر با ابزارهای پیشرفتهتر بازگشتند. در عمق چاه، صفحات سنگی با حروفی رمزآلود یافتند و نشانههایی از فلزات گرانبها. بااینحال، هر بار که کسی قدمی به عمق بیشتر گذاشت، چاه دوباره فرو ریخت. عدهای باور دارند که اینجا گنج دزد دریایی مشهور کاپیتان کید است؛ گروهی دیگر میگویند اسناد محرمانهی «شوالیههای معبد». اما هیچکس هنوز پایان این افسانه را ندیده است. جزیره اوک آیلند هنوز نفس میکشد؛ میان مه، خاک، و فریاد طمع بشر.
. سپاه گمشدهی کامبیس دوم در حدود سال ۵۲۵ پیش از میلاد، کامبیس دوم، پادشاه ایران و فرزند کوروش بزرگ، سپاهی عظیم را برای فتح معبد آمون در واحهی سیوا (مرز مصر و لیبی امروزی) روانه کرد. منابع تاریخی میگویند تعداد آنان حدود پنجاههزار تن بود — مردانی ورزیده که از دشتهای پارس تا بیابانهای آفریقا پیشروی کردند. اما در میان راه، طوفانی سهمگین برخاست. شنها آسمان را پوشاندند و در چند ساعت، سپاه ناپدید شد. هرگز اثری از آنان پیدا نشد؛ نه سلاحی، نه زرهی، نه استخوانی. فقط سکوت بیابان باقی ماند. قرنهاست باستانشناسان به دنبال رد آنان میگردند. چند بار اشیای فلزی و بقایای پارچهای از زیر ماسه بیرون آمده، اما هیچ مدرکی قطعی در دست نیست. مصریان باستان گفتند خشم خدای آمون سپاه مهاجم را نابود کرد. ایرانیان باور داشتند که خورشید علیه آنان برخاست. هرچه بود، آن لشکر در دل زمان حل شد — گویی شنهای صحرا، راز آنان را برای همیشه بلعیدهاند.
هیچ شخصی هنوز نتوانسته است کشف کند که پایان این داستان ها چگونه است. فرضیه های زیادی وجود دارد اما مدرکی برای اثبات هیچ یک وجود ندارد. مشتاقانه دوست دارم نظر شما را در مورد این داستان ها و پایانشان بدانم.
فرصت