ناظر لطفا رد نکن
ناظر رد نکن
چند روز بعد از مرحلهای دوم مسابقه سه جادوگر بعد از کلاس تاریخ پرفسور مارچ به هری گفت: همه چی رو به راهه هری ؟ هری گفت: بله پرفسور مارچ گفت: بعد از ناهار چه کلاسی دارید هرمیون گفت: هیچی مارچ گفت: اگه دوست داشتید بیاد به دفترم منم بی کارم بعد از ناهار هری، رون و هرمیون به دفتر پرفسور مارچ رفتن در اتاق مارچ تقریباً باز بود مارچ از داخل گفت: بیاد داخل بچه ها ....بیاد بنشیند. ظاهراً پرفسور مارچ مشغول تمیز کردن اتاقش بود زیرا چند تا جعبه که معلوم بود که چند سالی میشوند تمیز نشده روی میزش بود . پرفسور مارچ گفت: بیبیند چی پیدا کردم این عکس واسه سال پنجمی هست که من تو هاگوراتز بودم این منم ، اینم مادرته اون پشت هم پرفسور اسنیپه ما هر سال از این عکسا با همه ی گروه ها مینداختیم اینا هم جیمز و سیریوس و ریموس مارچ عکسی که ظاهرش قدیمی بود را به بچه ها نشان داد همه ی کسانی که هری میشناخت تقریبا در آن عکس بودن چهره همه ی شان خوشحال. انگار هیچ کدومشان نمیدونستن چه سرنوشتی دارن هری پسری که تقریبا کوتاه تر و تپل تر از بقیه بود را کنار پدرش و سیریوس دید لازم نبود بپرسد که او کیست زیرا میدانست که رو پیتر پتیگرو هست همان کسی که راز پدر و مادرش را به ولدمورت گفته بود پرفسور مارچ هم سعی کرد به پیتر پتیگرو ی در عکس توجه نکند ظاهرا او هم همان فکر هری را در سر داشت و برایش سخت بود که به پیتر پتیگرو فکر کند هرمیون گفت: پرفسور ،شما با سیریوس و بقیه دوست بودید ؟
مارچ لبخندی زد و گفت: من و لیلی همیشه با هم بودیم سریوس و جیمز هم همیشه میخواستن سربه سر همه بزارن......منو لی لی سال های اول خیلی از اونا خوشمون نمیومد ولی وقتی لی لی و جیمز میخواستن ازدواج کنن رابطه ی منو سیریوس هم جدی شد اما بعد ها که صحبت اینکه کی راز دار پاتر ها بشه آمد وسط ما ترجیح دادیم که ازدواج مون رو عقب بندازیم اما بعد که سیریوس به آزکابان رفت .... مارچ نتونست جمله اش را کامل کند زیرا غم گذشته سنگین بود.هرمیون گفت: ببخشید پرفسور ناراحتتون کردم مارچ گفت: نه اصلا.......سال پیش که شما سیریوس رو نجات دادید من دیدم ولی ترسیدم بیام جلو ترسیدم که گذشته تکرار بشه
بعد از چند روز هری و رون و هرمیون به هاگزمید رفته بودن و در آنجا پرفسور مارچ رو در کافه ی سه جارو دیدن که داشت نوشیدنی کره ای سفارش میداد هری جلو رفت و گفت:سلام پرفسور روز بخیر بعد از سلام و احوالپرسی هری و رون و هرمیون از مارچ فاصله گرفتن (اگه کتاب جام آتش رو خونده باشید یه مدت توی سال چهارم سیروس و هیپوگریف میان توی یه غار تو هاگزمید بود فکر کنم قایم میشن تا هری رو ببینن) هرمیون گفت :چطوره پرفسور رو ببریم پیش سیریوس رون گفت : چی ؟ هری ،رون و هرمیون کلی حرف زدن و در آخر هری به سمت میزی که پرفسور مارچ و پرفسور اسپراوت دور آن نشسته بودن رفت و گفت: پرفسور مارچ ، میشه با ما به یه جایی بیاید مارچ گفت: چیزی شده هری؟ رون گفت: خودتون متوجه میشید اونا به سمت مخفیگاه سیریوس رفتن در طول راه چند بار پرفسور مارچ پرسید که به کجا میرود ولی هربار از جواب دادن به اون طفره رفتن. وقتی به مخفیگاه رسیدن هرمیون داخل رفت و گفت پرفسور لطفا بیاید داخل چهار نفر به داخل مخفی گاه رفتن فضای انجا تاریک و تقریباً نمور بود در انتهای مخفیگاه سیریوس مشغول غذا دادن به کج منغار بود (همان هیپوگیریفی که سال پیش با آن فرار کرد)مارچ از اینکه سیریوس رو در آنجا دیده بود شگفت زده شده بود و گفت: سیریوس سیریوس که تا قبل از آن متوجه مارچ نشده بود وقتی صدای او را شنید برگشت و صورت متعجب مارچ رو دید و گفت: امیلی مارچ گفت: تو ....تو اینهمه مدت اینجا بودی... مارچ سرجایش خشکش زده بود سیریوس جلو آمد و مارچ رو بغل کرد سیریوس گفت: امیلی تو چقدر .....هنوز هم همونی مارچ گفت: اینهمه سال .....من هرگز.....هرگز باور نمیکردم دوباره تو رو ببینم نه اینجوری آنها مدتیبه هم نگاه کردن مارچ گفت: باید برمیگشتم باید ثابت میکردم بی گناهی....بعد از اون شب ... سیریوس حرفش را قطع کرد و گفت: نه اگه میومدی تو هم گرفتار میشدی آنها همانجا ماندن و با هم حرف زدن بی شک هر دو ی آنها از این رفتار هری و دوستانش خوشنود بودن زیرا این بهترین اتفاق ممکن برای سیریوس و پرفسور مارچ بود ، رو به رو کردن دوتا عشق قدیمی با هم . هری و دوستانش از مخفیگاه بیرون آمدن و اجازه دادن که سیریوس و پرفسور مارچ به حرف زدن ادامه بدن.
عزیزم پستات قشنگه فقط کاور بزار نیازی به ادیتی خاصی نداره عکس هم باشه کافیه پستت اینجوری بیشتر بازدیدم میخوره موفق باشی🌸✨