●کپیوایده برداری ممنوع!
"منطورت چیه؟" "منطورم اینه که- هی منظورت خودت چیه؟" هردو مبهوت به یکدیگر نگاه میکردیم. سعی کردم همه چیز را شفاف سازی کنم. "ببین من توی اتاق خودم بودم، سال بیستبیستودو. خوابیدم بیدار شدم؛ رفتم جلوی آینه و از طریق آینه یهو دیدم اینجام، با این لباسا و همه چیز!" اشاره مبهمی به لباسها و سبک اینجا کردم. او گیج نگاهم کرد و سپس خندید و ردیفی از دندانهای سفید و دندانهای نیش تیز و درازش را به نمایش گذاشت و لرزه بر تنم انداخت. به طرز غیر عادیای دندانهای نیشش بلند و تیز به نظر میرسید. "شوخی میکنی."
سپس چهرهی خندانش جدی شد گویی که هیچگاه رنگ خنده را خود ندیده بود. "من کسی نیستم که حوصلهی آدمایی مثل تو رو داشته باشم، توی این یک قرن دیدم کسایی مثل تو رو که بی مجوز میان اینجا و با خلاقیتشون داستانی سر هم میکنند!" "هی.. قرنها؟" یک قرن سن؟ بوی خو○نِ پیچیده در کلبه؟ لکهی قرمز روی میز؟ پوست رنگ پریدهاش؟ دندانهای سفید و تیزش؟ او اصلا انسان نیست! ومپایر(خونآشام) است؟ همان موجودات افسانهای در فیلمها و کتابها؟ مطمئنم در خواب و افسانهها نیستم اما چطور ممکن است؟
اگر مارگارت ومپایر باشد ممکن است شام امشبش شود و من مطمئناً آب هوای بارانی بیرون از کلبه را که پوستم به بارانش حساسیت دارد، ترجیح میدهم به ماندن در این کلبهی خو○نآلود. "تو.. ومپایری؟" "نمیدونستی؟" طوری نگاهم کرد که گویی باید این موضوع را بدانم. "میخوام برم خونه" "از همون دریچهای که اومدی برگرد!" مارگارت به سادگی پاسخ داد. وقتی گیجی مرا دید چشمان آبیاش را چرخاند و با کلافگی گفت.
"دریچه دیگه! همون دریچهی بین دو درخت کاج!" همانند دیوانهای گیج به او خیره بودم. "گفتم که از طریق آینهی اتاقم اومدم توی این توهم بزرگ!" اخمهایش در هم طوری نگاهم کرد که گویی به مقدسات و عقایدش توهین کرده و ناسزا گفتهام. از ترس آنکه شام امشبش نشوم تسلیمانه دستانم را بالا بردم. "اگه بگی اینجا چه خبره حداقل شاید بفهمم چیکار کنم."
شک داری به خودت
عالی بود خسته نباشی
پارت بعدددد