پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خـ.لافـ.کار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
آمیگدال از حجم اطلاعاتی که گرفته بود کم مانده بود کف کند اما تیاندی هنوز متوجه آمیگدال نبود و فقط ادامه میداد. «اون خدمتکار زنده موند ولی همه کـ.ـشته شدن...یه پرونده گنده تشکیل دادن و آیرس چند سال با کارت قرمز تو خونه پارک حبس شده بود و حق خروج نداشت و البته حتی بعد از آزادی هم نتونست آدم سابق بشه و هنوزم که هنوز تو بانک ها و مراکز خرید بهش گیر میدم...شاید باورت نشه آیرس واقعا پرونده کیـ.ـفری داره اونم برای چهار باند تبـ.ـهکاری!» آمیگدال دوباره با لکنت گفت«چهار باند تبـ.ـهکاری؟» تیاندی تایید کرد و گفت «اره...هر کس که اون روز کشـ.ـته شد هر کردوم اعضای یه باند متفاوت بودن که سر جمع چهار تا باند بودن» امیگدال چند بار پلک زد و گفت «ولی...این همه ماجرا نیست درسته؟» تیاندی دوباره دستی به موهایش کشید و کمی بی قرار به نظر میرسید. «البته که این کل ماجرا نیست...بعد از کشـ.ـته شدن اعضای چهار باند جانشین هر کدوم به دنبال انتقام بودن برای همین باهم یه اتحاد تشکیل دادن...اون زمان اتحادشان حلقه خـ.ـونی بود چون معتقد بودن روزی که آیرس رو پیدا کنن دست همه به خـ.ـونش آلوده میشه» آمیگدال با ترس گفت«الان دنبال آیرس میگردن؟»
تیاندی پوزخندی زد و گفت «خب سیاست بازی های خودشو داره ولی باید اعتراف کنم پارک و باکو هر کاری کردن تا ایرس از اتحاد حلقه خـ.ـونی فرار کنه....فعلا خبری از اعضای اتحاد نیست اونم فقط به این خاطر که هر سال آقای پارک و خود آیرس پول گنده به اون اتحاد میدن!» آمیگدال که کمی آرام گرفته بود هنوز استرس داشت گفت «اما راهی هست که نجات پیدا کنه؟» تیاندی به آمیگدال نگاه کرد و گفت «دختر عمو،هر مشکلی یه راه حل داره ولی همه راه حلا راحت نیستن....حالا بیشتر از این بهت نمیگم...بیشتر از بدونی فقط بیشتر میترسی بهتره حالا بخوابی» سپس از روی تخت پایین اومد و آنجا را ترک کرد و آمیگدال و خوره های مغذی اش را تنها گذاشت. آمیگدال سرش را در بالش فرو برد و سعی کرد همه چیز را درک کند اما قبول همه چیز راحت نبود.حوادثی که برای آیرس پیش اومده بود هرگز راحت نبودند و آمیگدال تمام مدت بی خبر از همه سختی های آیرس زندگی آرامی داشت.ان شب برای آمیگدال راحت سپری نشده اما به هر حال صبح از راه رسید در حالی که آمیگدال چند لحظه هم نخوابیده بود و کل مدت به نکته نامعلومی خیره شده بود و تمام مدت فکر میکرد تنها راه حلی که تیاندی از گفتنش امتناع کرد چیست؟ شاید وضعیت خیلی بدتر از انتظارش باشد ولی نمیتوانست دست روی دست بگذارد و هیچ کاری نکند.اگر راهی برای آزاد کردن ایرس وجود داشت هیچ وقت تردید نمیکرد.
با بی حوصلگی از تخت پایین اومد و به سمت آشپزخانه رفت و با دیدن باکو که سبزی خرد میکرد و رزین که قابلمه را هم میزد زمزمه کرد.«صبخ بخیر» باکو با دیدن آمیگدال لبخند زد و گفت«صبح بخیر فرشته بابایی» رزین آهی کشید و گفت«دخترم چند بار بگم اول موهاتو شونه کن و با ظاهر مرتب بیا پایین» در همین حال تیاندی در حالی که خمیازه میکشید وارد آشپزخونه شد و فریاد زد.«صبح همگی بخیر باشه» آمیگدال در حالی که روی صندلی میز غذاخوری مینشست گفت«صبح من اصلا بخیر نیست...نتونستم بخوابم» باکو در حالی که سبزی های بیشتری خرد میکرد گفت«البته که نمیتونی بخوابی...همه چیز هایی که تیاندی تعریف کرد شوکه اورن» تیاندی در حالی که از بطری آب مینوشید سرفه کرد و تقریبا نزدیک بود خفه شود در حالی که رزین با اخم عمیقی به تیاندی نگاه میکرد. آمیگدال چشمانش گرد شد و سریع سر بلند کرد و گفت «نه نه اون مقصر نیست!...من مجبورش کردم اونو سرزنش نکنید» تیاندی به نشان تسلیم دستانش را بالا برد و حرف های آمیگدال را تایید میکرد. باکو سبزی های خرد شده را داخل قابلمه ای که رزین مخلوط میکرد ریخت و گفت«تیاندی بین من و تو قول هایی وجود داشت درسته؟» تیاندی با احساس شرمندگی گفت «درسته!....متاسفم عمو» رزین آهی کشید و گفت«عزیزم به هر حال دختر ما بزرگ شده باید حقیقت را بداند درسته؟ تیاندی کار اشتباهی نکرده!»
باکو آهی کشید و پیشانی رزین را بـ.ـوسید و گفت«اگه از نظر تو مشکلی نیست پس منم مشکلی ندارم» رزین خندید و به سینه باکو تکیه داد. امیگدال در حالی که از لحظه عاشـ.ـقانه پدر و مادرشان غرق محبت شده بود با علاقه به آنها نگاه میکرد در حالی که تیاندی شیرنی های روی میز را کش میرفت تا قبل از آماده شدن صبحانه از گشنگی تلف نشود. بعد از خورده شدن صبحانه باکو مثل همیشه آماده شد و بعد خداحافظی خانوادگی به محل کارش رفت و رزین در اطراف خانه میچرخید و گرد گیری میکرد در حالی که تیاندی دوباره مشغول بازی آنلاین بود و در کنارش آمیگدال روی مبل دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد و دوباره در فکر فرو رفته بود. رزین در حالی که کارش را انجام میداد گفت«دخترم چی باعث شده اینقدر تو خودت باشی؟»
آمیگدال که منتظر شنیدن همین جمله بود گفت «تنها راه حلی که وجود داره چیه؟....چرا نباید بدونم؟...شاید بتونم کمک کنم» رزین با گوشه دسته گرد گیری به سر تیاندی ضربه نه چندان محکمی زد و گفت«اینم تیاندی بهت گفته؟» تیاندی با اعتراض ناله کرد و با اخم به رزین نگاه کرد. در همین حال آمیگدال آهی کشید و گفت«مامان لطفاً...باید بهم بگین» رزین به کارش برگشت و گفت«نه آمیگدال...وقتی همه از گفتنش امتناع میکنن بهتره از فهمیدنش دوری کنی» آمیگدال دستانش را گره کرد و تقریبا فریاد زد.«به هر حال من مقصرم...باید کاری برای جبران بکنم!» سپس موبایلش را برداشت و به اتاقش رفت.رزین آهی کشید و زمزمه کرد. «مسیح مراقب دخترم باش» تیاندی از صفحه بازی چشم گرفت و گفت«زنمو...بهتر نیست بدونه؟» اما پاسخ رزین با یک نگاه معنا دار و هشدار دهنده باعث شد تیاندی به سرعت به صفحه بازی برگرده و از کارش پشیمون بشه.
آمیگدال چند لحظه بعد از حالی که یک شلوار جین و هودی پوشیده بود از اتاقش بیرون اومد و گفت«میرم دیدن آیرس...کجا میتونم پیداش کنم؟» و با طلبکاری به تیاندی نگاه کرد.تیاندی که مطمئن نبود نگاهش بین رزین و آمیگدال چرخید و گفت«شماره تایسون رو برات میفرستم از اون بپرس» امیگدال تایید کرد و سپس از خونه بیرون رفت. در حالی که در طول مسیر موبایلش را چک میکرد با تردید روی صندلی انتظار اتوبوس نشست و به شماره ای که از طرف تیاندی ارسال شده بود نگاه کرد و سپس نفس عمیقی کشید و روی آن کلیک کرد. از نظر آمیگدال تایسون یه پسر بد اخلاق و بی ادب بود اما فعلا راه حل دیگری برای پیدا کردن آیرس وجود نداشت. در این حال تایسون و بقیه پسرا تو کازینو روی کاناپه لم داده بودن و آیرس هم مشغول بُر زدن ورق بازی بین خودش و نیکولای و تایگر بود.در همین حال متوجه زنگ موبایلش شد و با دیدن شماره ناشناس نگاهش به سمت آیرس چرخید اما چیزی نگفت و فقط از جایش بلند شد و بیرون رفت. در حالی که به ستون ساختمان تکیه داده بود جواب داد {خب؟} آمیگدال در سوی دیگر خط تردید کرد اما بالاخره جواب داد. {فقط میخوام بدونم ایرس کجاس!}