درود✨🦋 این دومین رمانم هست که اینجا مینویسم(اولین نفرین شده بود که بعد اتمامش حذفش کردم). این رمانم کلیشهای نیست(شاید اولش اینطور بنظر برسه) توی اسلاید ها گاهی چیزهایی مربوط به رمان و کرکترا میزارم که خب یسری چیزای جزئی هستن، بیشترر سعی میکنم همهچیز رو توی رمان قرار بدم و طی داستان متوجه بشین. دربارهی اسمش هم باید بگم اگه به فارسی بکنمش یکم جالب نمیشه پس به انگلیسی اکتفا کردم🤦🏻♀🤦🏻♀ امیدوارم خوشتون بیاد❤
●هونا درحالی که با گیجی به صفحات کتاب درسی نگاه میکردم، موهای فر بلند و قهوهایم را دور انگشتم میپیچیدم. چطور میتوان درس خواند در حالی که تلفنهمراهم در نزدیکیام نبود!؟ در واقع؛ اگر هم بود من قرار نبود کلمهای بخوانم. کتاب را میبندم زیرا تصمیم گرفته بودم برای امتحان هفتهی بعد، همان هفتهی بعد بخوانم. مشتاقانه به استقبال خواب رفتم. پیش از آنکه چشمانم را ببندم، دیدم که ساعت، یک بامداد را نشان میدهد. با احساس گرما و کلافگی از خواب بیدار شدم و با کلافگی روی تخت نشستم. از تخت پایین آمدم و به سمت آیینهی قدیام رفتم. موهایم را باری دیگر باز و سپس به طور سفتی بستم؛ سپس به شکل کلیام نگاهی انداختم. قدی متوسط و صورتی به شدت عادی. چشمانی آبی، پوستی نسبتا سفید و موهایی بلند و قهوهای. ناخوداگاه چشمانم را از آیینه گرفتم و دیگر نگاهی به انعکاس داخل آیینه نکردم. نگاهی به ساعت انداختم؛ سه بامداد بود، شایدم چهار.. چه میدانم! از ساعتی که هفت عقربه دارد که نمیتوان چیزی فهمید! بیرون از پنجرهی اتاقم، در خیابان چراغ تیربرقی مدام خاموش و روشن میشد تا اینکه در آخر روشن ماند. انعکاس درون آیینه مرا مدام به سوی خود فرا میخواند گویی که در پشت آن خانوادهام مرا فرا میخوانند.
نگاهی به انعکاسم درون آیینه انداختم. پوستی نسبتا سفید. چشمانی قرمز- چی؟ قرمز؟ پیش از آنکه بخواهم از انعکاسم انتقادی کنم به درون آیینه فرو رفتم. باد سرد و شدیدی میوزید به طوری که موهای فِرم به شدت به سمت باد تمایل پیدا کرده بود. چیزی جز نور سفید و احساس شدید سقوط حس نمیکردم. آنقدر همهچیز به سرعت گذشت که من نه فرصت فریاد کشیدن را داشتم و نه فرصت درک همهچیز. اخرین چیزی که فهمیدم این بود که به زمین سرد و نسبتا سختی برخورد کردم گویی که از جایی سقوط کرده باشم. با تابیدن نور خورشید و شنیدن صدای پرندگانی همانند دارکوب، چشم گشودم و خود را در جنگلی وسیع یافتم. دستم را سایهبان چشمانم کردم و از روی زمین برخاستم. دست دیگرم بر روی زمین چمنپوش نشست. سردرگم به اطراف نگاهی میانداختم. اینجا کجاست؟ من توی اتاقم بودم!؟ آیینه. نور سفید. توجهم به لباس نسبتا سلطنتی و قدیمیام افتاد؛ این سبک لباس برای دوران ویکتوریا بود نه بیستبیستودو!
به عنوان کسی که طرفدار دورانهای باستانی یا قدیمی نیست اعتراف میکنم که واقعا این لباس را دوست دارم! هنگامی که ایستادم لباسم را از خاک تکاندم. همچنان سردرگم بودم و نمیدانستم اوضاع از چه قرار است. در ابتدا با خود فکر کردم شاید خواب باشم اما مگر در خواب میشود همهچیز را حس کرد؟ خاک زیر پایم. لباس در تنم. نسیم صبحگاهی و نور چشمآزار خورشید. یعنی رویاهایم به این واقعی بود؟ چطور؟ اگر هر پنج حس را داشتم پس یعنی قرار است حس گرسنگی یا تشنگی را هم تجربه کنم؟ به اطراف نگاه کردم. اینبار در پی جستجوی قطرهای آب. هر آنچه چشم میدید درختان بلند قامت و سرسبزی بود. قدمی برداشتم که مساوی شد با بر زمین افتادنم؛ ناسزایی به این لباس عتیقه و بلند دادم و دوباره برخاستم. لباسم را تکاندم و به هر جا که پاهایم میرفت، رفتم. هیچچیز جز طبیعت نبود. انتظار راه خروجی داشتم اما این جنگل، بسیار بیانتها به نظر میرسید.
در آخر زمانی که خورشید به بالای سرم رسیده بود و با غرور نورش را میتابید و با تکبر میگفت که ظهر شده؛ توانستم چشمهی آبی را بیایم. اما چطور میتوانستم اعتماد کنم و از آن بنوشم؟ ممکن بود باعث مسموم شدنم شود! متاسفانه من آنقدر در جغرافیا خوب نبودم که بتوانم تشخیص دهم و متاسفانه من آنقدر در پیشبینی آینده خوب نبودم که بتوانم تشخیص دهم که قرار بوده در سن هفدهسالگی از جایی عجیب سر در آورم! خورشید رو به غروب نبود اما میدانستم که ساعتها گذشته. کنار چشمه نشستم، دیگر نمیتوانستم ایستاده بمانم. خیره به چشمه بودم، کم کم تشنگی به سراغم میآمد. اگر اینجا بمی○رم میتوانم برگردم به خانه؟ نمیشود خطر کرد. در همان حال که خورشید غروب و با من خداحافظی میکرد، قطرات کم باران شروع به باریدن کرد. ناسزاگویانه به زیر درختی در نزدیکی رفتم؛ در کمال تعجب اینجا نیز سرما وجود داشت. با گذشت دقیقهها یا ساعتها باران به شدت افزایش یافت، آنقدر که من نیز همانند گربهای خیس شده بودم. از موهای قهوهایِ فرِم نیز آب میچکید. هوا سرد بود و لباس من بیشتر شبیه به لباسهای مهمانیهای دوره ویکتوریا بود نه لباسهای زمستانه. در طول شب باران به طور اغرارآمیزی به شب میبارد. نگاهی به هوای تاریک جنگل انداختم. درختان سر به فلک کشیده، در تاریکی شب سایههایی مبهم ایجاد میکردند و باعث توهم میشدند.
اما.. این دود آتش در هوا توهم نیست، هست؟ با ناباوری به دود آتش در هوای تاریک و بارانی چشم دوختم. درست میبینم؟ اگر دود آتش باشد یعنی.. اینجا تنها نیستم!؟ با سرعتی که پیشاز آن در خود ندیده بودم به سمت آنجا رفتم. پاهایم از دویدن درد میکردند، تنم از سرما میلرزید و موهایم خیسِ خیس بود. ایستادم. دود از دودکش کلبهای چوبی و کوچک بلند میشد. درون کلبه با شمعهایی روشن بود که از پنجره نورشان به بیرون راه پیدا میکرد. به نظر میرسید کلبه دو طبقه است و در طبقهی دوم کسی نیست زیرا که پشت پنجرهی آنجا از شب نیز تاریک تر بود. در کنار کلبه زیر سایهبانی کوچک و چوبی پر بود از تنههای درختان که به طور منظمی روی یکدیگر چیده شده بود. شاید برای هیزم آتش بودند. جرعت به خرج دادم و جلو رفتم. بر روی پاگرد پشت در ایستادم. دست دراز کردم. دستم در یک میلیمتری در بود یک ثانیه قبل از آنکه بخواهم در بزنم، در باز شد. در باز شد و بانویی جوان در چهارچوب در نمایان شد. لباسی همانند لباس من داشت. چشمانش به رنگ آبی بود و پوست بسیار سفیدی داشت.. شاید رنگش پریده؟
ادامش لطفا ایرادی هم نداشت عالی بودی خیلی قشنگ بود
ممنون❤
فرصت؟(:
وایییی چقدر خوبههههرنبنرکر
مرسیی✨