"ولی .. من اهل رفتن نیستم "
دانشگاه تازه شروع شده بود. حیاط پر از همهمه بود، صدای خندهها و قدمهایی که با عجله از کنار هم رد میشدن. آراد اولین بار نازنین رو کنار کتابخونه دید. نشسته بود روی نیمکت چوبی، هدفون توی گوشش بود و یه کتاب جلوی دستش. نه لبخند میزد، نه اخم داشت. فقط آروم بود. همون آروم بودنش آراد رو جذب کرد. چند روز طول کشید تا جرئت کنه بره جلو. گفت: «ببخشید… این صندلی خالیه؟» نازنین هدفون رو برداشت. نگاه کوتاهی بهش کرد. «آره، بشین.»
گفتوگو از یه سوال ساده درباره جزوه شروع شد. بعد شد حرف درباره استادها. بعد شد شوخی. کمکم شد هر روز سلام و احوالپرسییه عصر پاییزی، وقتی برگها روی زمین پخش بودن، آراد گفت: «من ازت خوشم میاد… بیشتر از یه دوست.»
نازنین چند ثانیه ساکت موند. نگاهش رفت سمت درختها. «من نمیخوام وارد رابطه بشم. میترسم خراب شه. بیا همون دوست معمولی باشیم.» آراد خندید، انگار که مهم نیست. «باشه. فقط باشی کافیه.» اما تو دلش امید داشت که یه روز نظرش عوض شه.
ماهها گذشت. با هم درس میخوندن. با هم برمیگشتن خونه. گاهی آراد براش قهوه میگرفت، بدون اینکه چیزی بگه. نازنین سعی میکرد فاصله رو نگه داره. اما فاصله وقتی هر روز کنار یه نفر میخندی، کمکم محو میشه. یه شب که تا دیر وقت توی کتابخونه مونده بودن، برقها خاموش شد و مجبور شدن بیان بیرون. خیابون خلوت بود. نازنین آروم گفت: اگه یه روز وارد رابطه شم… فقط با کسیه که مطمئن باشم میمونه.» آراد همون لحظه گفت: «من اهل رفتن نیستم.» اون شب، دست همو گرفتن. بدون اسم گذاشتن روی رابطه. ولی دیگه فقط دوست نبودن
چند هفته اول، همهچی قشنگ بود. پیامهای طولانی، برنامهریزی برای آینده، حتی حرف از سفر رفتن. اما اولین دعوا خیلی ساده شروع شد. یه سوءتفاهم درباره یه پیام. آراد عصبی شد و گفت: «اگه قراره اینجوری باشه، شاید بهتره جدا شیم.» نازنین شوکه شد. «واسه یه بحث ساده؟» آراد بعدش گفت از عصبانیت بوده. نازنین باور کرد. اما انگار اون جمله راحتتر از بقیه از دهنش درمیاومد. هر وقت بحث میشد، هر وقت ناراحت میشد، همون تهدید تکراری: «بیخیال، جدا شیم.»
نازنین کمحرفتر شد. قبل از گفتن هر چیزی فکر میکرد که نکنه بحث شه. سعی میکرد آروم باشه، کوتاه بیاد، توضیح بده. ولی هر بار که اسم جدایی میاومد، یه چیزی تو دلش فرو میریخت. یه شب بعد از یه دعوای طولانی، آراد دوباره گفت: «نمیدونم… شاید ما مناسب هم نیستیم.» این بار سکوت فرق داشت. نازنین دیگه گریه نکرد. فقط خسته نگاهش کرد.
گفت: «من اولش مقاومت کردم چون میترسیدم یه روز این اتفاق بیفته. تو هر بار که اسم رفتن رو آوردی، منو یه قدم از خودت دورتر کردی.» آراد گفت: «داری بزرگش میکنی.» نازنین لبخند کوچیکی زد. «نه… فقط دیگه نمیخوام هر بار برای موندن یه نفر بجنگم.» و این بار وقتی آراد گفت: «پس جدا شیم.» نازنین آروم جواب داد: «باشه.» هیچ داد و بیدادی نبود. فقط یه خداحافظی کوتاه.
لطفا دیل نزنن پستات عالیننننن.